نقد کوتاه (45) - d

تصویر

برادران سوپرماریو سینمایی

The Super Mario Bros Movie
(2023)

با بیش از چهار دهه قدمت ، مجموعه بازی های ماریو (که وقتی بچه بودیم با نام " قارچ خور " می شناختیم!) ، را باید پردوام ترین مجموعه بازی الکترونیکی تاریخ نامید . مجموعه ایی که شاید بعضی ها باورشان نشود اما پرفروش ترین مجموعه بازی تاریخ هم هست که کمپانی سازنده آن (نینتندو) تاکنون دهها میلیارد دلار سود فقط از این مجموعه بازی به دست آورده . فهرستی نیست از پرفروش ترین بازی های الکترونیکی هفتگی ، ماهانه و سالانه که در جهان منتشر شود و نام حداقل یکی از بازی های پرشمار مجموعه ماریو در آن وجود نداشته باشد . و این وسط یک نفر در کمپانی فیلمسازی یونیورسال روزی از خودش پرسید چرا نشود یک انیمیشن سینمایی موفق و پرفروش از روی این بازی ها ساخت؟ البته که ایده تبدیل ماریو به فیلم قبلاً هم امتحان شده بود! صرف نظر از یک انیمه فراموش شده ژاپنی ، والت دیزنی در سال 1993 فیلم لایو-اکشن " برادران سوپرماریو " را روی پرده فرستاد که همچنان جزو بزرگترین شکست های تجاری و هنری این کمپانی محسوب می شود . اما انیمیشن " برادران سوپرماریو سینمایی " به کارگردانی آرون هاروث و مایکل ژلنیک (خالقان مجموعه " تیتان های نوجوان به پیش!") دقیقاً همان چیزی است که همه انتظارش را داشتند ؛ برای مخاطبان مجموعه بازی ها ، بامزه ، ساده و سرراست ، و برای تهیه کنندگان و سرمایه گذاران ، پرفروش و سودآور (این انیمیشن ساخته شده با بودجه 100 ملیون دلاری ، تاکنون بیش از یک میلیارد و 340 میلیون دلار در گیشه های جهان فروش داشته است!) شاید برای کسانی که به انیمیشن های داستانی و مفهومی پیکسار و والت دیزنی و تا حدود کمتری ، بقیه ، عادت کرده اند ، برادران سوپرماریو سینمایی زیادی ساده و احمقانه به نظر برسد ، اما خب ، دلیل محبوبیت این مجموعه هم در جهان همین است ؛ اصلاً مهم نیست شما به چه زبانی صحبت می کنید و آیا تاکنون اصلاً تجربه بازی کردن با کنسول را داشته اید یا نه؟ فقط چند دقیقه طول می کشد که بتوانید با تمام کردن اولین مرحله یکی از بازی های ماریو احساس خوشحالی کنید! داستان البته نه خیلی ساده فیلم از این قرار است ؛ لویجی و ماریو دو برادر لوله کش هستند که بعد از مدتها شاگردی ، تازه کسب و کار مستقل خودشان را راه انداخته اند . ماریو باهوش و ثابت قدم است اما لویجی دست و پا چلفتی و فاقد اعتماد به نفس و همیشه متکی به برادرش بوده تا جایی که حتی والدینشان هم احساس می کنند تقصیر ماریو است که برادرش اینطور بار آمده! یک روز اتفاقی آنها سر از مرکز لوله کشی فاضلات زیر شهر در می آوردند و به داخل لوله ایی پرتاب می شوند که حکم دروازه بین جهان ها را دارد . در حین انتقال ، دو برادر از هم جدا می افتند ؛ لویجی به سرزمینی تاریک و ترسناک تحت حکومت یک لاکپشت ظالم! به نام باوزر رانده می شود که می خواهد همه سرزمین ها را فتح کند و البته بزرگترین آرزویش ازدواج با پرنسس پیچ فرمانروای سرزمین قارچ هاست! ماریو هم به سرزمین قارچ ها می رسد و وقتی متوجه می شود چه اتفاقی برای برادرش افتاده سراغ پرنسس می رود تا با کمک او و ارتش پادشاهی جنگل (به رهبری کراکی کونگ و پسرش دانکی کونگ) باوزر و ارتشش را شکست داده و برادرش را نجات دهد ... انیمیشن " برادران سوپرماریو سینمایی " از نظر کیفیت گرافیکی هم چندان سطح بالا نیست (به هر حال نیازی هم به چشم نوازی خارق العاده نداشته!) و بیشتر بودجه تولیدش صرف استخدام بازیگران مطرح به عنوان صداپیشه شده : کریس پرات (ماریو) ، چارلی دی (لوئیجی) ، آنیا تیلور جویی (پرنسس پیچ) ، جک بلاک (باوزر) ، ست روگان (دانکی کونگ) و ... به همین دلیل شوخی های کلامی اش خیلی خوب جواب داده و حسابی تماشاگران را می خنداند . کسی که اولین بار در یونیورسال ایده این انیمیشن به ذهنش رسیده حالا پادشاه آنجاست و مطمئناً بزودی شاهد دنباله های برادران سوپرماریو سینمای هم خواهیم بود!



***

تصویر

استن لی

Stan Lee
(2023)

استن لی معروف ترین چهره در صنعت انتشار کامیک های تصویری آمریکاست . او برخلاف اغلب همکارانش به اندازه ابرقهرمانان مخلوق متعددش شناخته شده بود و چندین نسل از نوجوانان و جوانان آمریکایی را با این شخصیت های خیالی سرگرم نمود . مستند ساخته دیوید گلب که ترکیبی از تصاویر و مصاحبه های آرشیوی بجا مانده از لی و همکارانش و تصاویر انیمیشنی ساخته تیم مستندسازی است ، به زندگی شخصی و کاری وی بخصوص در نیمه نخست سال های زندگی او می پردازد . این مستند ، بجز یکی-دو مورد خیلی روی شخصیت های خلق شده توسط لی تمرکز نمی کند و بیشتر حواسش به خود او بوده و البته اشاره چندانی هم به سال های آخر فعالیت حرفه ایی لی نمی شود چون او در این سال ها بیشتر به عنوان یک مدیر پیشکسوت با قدرت اجرایی محدود شناخته می شد که مهمان همیشگی سخنرانی ها و فستیوال های با محوریت شخصیت های کامیک بوکی بود و اینکه سال های پایانی عمرش را صرف حضورهایی کوتاه و افتخاری در فیلم های متعدد مارول می کرد . در مجموع مستند استن لی راهنمای خوبی برای آشنایی با زندگی این شخصیت برجسته و تاثیرگذار فرهنگ عامه آمریکاست اما نکاتی را ناقص یا ناگفته باقی می گذارد ؛ به اینکه انگیزه های مختلف پشت خلق شخصیت ها چه بوده خیلی پرداخته نمی شود و البته اشاره چندانی هم به دوران طولانی 24 ساله (1972 تا 1996) ریاست استن لی به عنوان مدیر اجرایی بر انتشارات مارول کامیکز نمی شود و بیشتر تمرکز مستند روی 31 سال قبل از آن (1941 تا 1972) است که استن لی ویراستار ارشد انتشارات بوده .



***

تصویر

مرد مورچه ایی و زنبورک : شیدایی کوانتومی

Ant-Man and the Wasp : Quantumania
(2023)

بزرگترین مشکل " مرد مورچه ایی و زنبورک : شیدایی کوانتومی " این است که در راستای ادامه گسترش بی قاعده جهان سینمایی مارول ، زیادی خودش را جدی گرفته است . فیلم همچون دو قسمت قبلی توسط پیتون رید ساخته شده ، اما به اندازه آن دو فیلم بامزه و مفرح نیست و تنها هدف ، معرفی هرچه بیشتر یک ابرشرور مخوف به نام کانگ (جاناتان میجرز) بوده که هزاران نسخه از او وجود دارد و قبلاً یکی از آنها در قسمت پایانی فصل اول سریال لوکی کشته شده بود! فیلم حتی از منطق علمی درستی هم برخوردار نیست و با اینکه در فیلم های قبلی تلاش زیادی شده بود تا دنیای کوآنتومی براساس فرضیات علمی موجود توصیف و تصویر شوند ، در اینجا دیگر سازندگان کاری با فرضیات علمی نداشته و خودشان هر کاری دلشان خواسته انجام داده اند! اسکات لنگ (پال رید) حالا دیگر یک ابرقهرمان معروف و شناخته شده است و کتابی پرفروش درباره اتفاقاتی که در فیلم " انتقامجویان : پایان بازی " شاهدش بودیم نوشته و دوران خوبی را با هوپ (اونجلین لیلی) می گذراند . فقط با دخترش کیسی (کاترین نیوتون) مشکل دارد که حالا تبدیل به دختر جوان باهوش و سرکشی شده و دکتر هنک (مایکل داگلاس) هم دور از چشم اسکات به او آموزش داده است . کیسی دستگاهی ساخته که می تواند به عنوان یک فرستنده-گیرنده برای ردیابی و ارتباط با جهان کوانتومی به کار آید و آن را در حضور همه روشن می کند که با مخالفت ژنت (میشل فایفر) روبرو شده و دستگاه را خاموش می کند اما کار از کار گذشته و همه آنها به داخل جهان کوآنتومی کشیده می شوند . جهانی که کاشف به عمل می آید یک جهان کامل است با تمدن های متعدد هوشمند و توسط کانگ (که به خودش لقب فاتح را داده) به آشوب کشیده شده است . ژنت زمانی که در جهان کوانتومی به دام افتاده بود با کانگ آشنا شد اما بعد از اینکه فهمید او چه موجود ظالم و بی رحمی است وسیله ایی را که کانگ با آن می توانست از تبعید از جهان کوآنتومی فرار کند خراب کرد و بعد یک گروه مقاومت علیه او تشکیل داد تا اینکه طی اتفاقات فیلم دوم به جهان ما بازگشت . حالا کانگ دنبال دستگیری ژنت و خانواده اش است تا هم انتقام بگیرد و هم راهی برای بازسازی وسیله فرارش پیدا کند ... بزرگترین سئوالی که هنگام تماشای این فیلم برایم پیش آمد این بود که مگر طبق منطق فیلم های قبلی ، جهان کوآنتومی ، جهانی با ابعاد زیر اتمی نیست؟ آیا این زیر اتمی بودن به معنای کوچکی طول و عرض خود جهان کوآنتومی هم هست؟ چون انگار همه اتفاقات در یک محیط کوچک و محدود رخ می دهد ، همه همدیگر را می شناسند و گستردگی و تنوع زیستی بسیار در هم تنیده و نزدیک است . انگار که شده مصداق ضرب المثل " کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد " . و اما پرده آخر فیلم که دیگر واقعاً شورش را در آورده اند! خدایان باستانی به رهبری زئوس ، ابرموجودات سیاره خوار فیلم نامیرایان ، تالوکان های زیرآبی و ... و حالا هم لشکر کانگ ها! انگار مارولی ها نمی توانند تصمیم بگیرند جانشین شایسته تانوس برای به چالش کشیدن دوباره قهرمانانشان چه کسانی خواهند بود؟ حالا باز جای شکرش باقی است ابرشرور نگهبانان کهکشان 3 همانجا دخلش آمد!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

نگهبانان کهکشان جلد سوم

Guardians of the Galaxy Vol.3
(2023)

جیمز گان بعد از ساخت دو فیلم اول " نگهبانان کهکشان " به بهانه محتوای غیراخلاقی و زننده توئیت هایش از دیزنی اخراج شد چون مسئولان دیزنی اعتقاد داشتند بیشتر مخاطبان فیلم های گان نوجوانان و جوانان هستند که پس از پسندیدن این دو فیلم دنبال کننده کانال وی شده اند و گان بدون توجه به این مسئله همچنان از ادبیات نامناسب برای افراد زیر 18 سال استفاده می کرده است که البته تعداد زیادی از آنها هم علیه ترامپ بودند! رقیب ، یعنی برادران وارنر ، فرصت را دید و گان را در هوا قاپید! بعد از ساخت جوخه انتحاری 2021 و سریال صلح ساز برای برادران وارنر ، دیزنی تحت فشار هواداران ، مجبور شد بار دیگر کارگردانی قسمت سوم نگهبانان کهکشان را به گان بسپارد . البته فعلاً این آخرین فیلمی است که جیمز گان برای دیزنی و مارول ساخته چون قرارداد بلند مدت با وارنرها بسته و جایگزین زک اسنایدر در مقام توسعه دهنده ارشد جهان سینمایی DC شده است! با این توضیحات ، خیلی از منتقدان و تماشاگران اعتقاد دارند " نگهبانان کهکشان جلد سوم " بهترین فیلم ابرقهرمانی مارول-دیزنی در دو سال گذشته (بعد از " مرد عنکبوتی : راهی به خانه نیست ") می باشد ، اما به پای دو فیلم قبلی اش نمی رسد . بزرگترین دلیل اینکه بینندگان از تماشای این فیلم راضی بوده اند این است که برخلاف اغلب فیلم های اخیرشان ، کاری به توسعه جهان سینمایی مارول ندارد ، راه خودش را می رود و داستان خودش را تعریف می کند و در آخر روزنه ایی باز می گذارد برای ادامه داشتن های بعدی . و دلیل اینکه به خوبی دو نگهبانان کهکشان قبلی نیست ، به روح خود فیلم بر می گردد ، روحی که باید توسط یک فیلمساز آزرده خاطر به آن تزریق می شده . در نتیجه جلد سوم به فیلمی تبدیل شده که یکی از خلاق ترین فیلمساران حال حاضر هالیوود ساخته چون فقط باید ساخته می شد! در فیلم میان وعده ایی " نگهبانان کهکشان ویژه تعطیلات " دیده بودیم که پیتر کوئیل-استار لرد (کریس پرات) و دوستانش ناکجا را از مجموعه دار خریده و سر و سامان داده اند . بعد از ماجراهای تعطیلات ، به نظر می رسد پیتر همچنان افسرده است و دوستانش فکر می کنند دلش برای خانه و خانواده اش روی زمین تنگ شده . اما ورود ناگهانی آدام وارلاک (ویل پولتر) پسر عایشه (الیزابت دی بیکی) که دنبال دستگیری راکت (با صدای بردلی کوپر) است همه چیز را به هم می ریزد . نگهبانان آدام را فراری می دهند اما راکت به سختی مجروح می شود و بخاطر سیستم انهدام خودکار داخل بدنش ، تجهیزات پزشکی روی او کار نمی کند . تنها راه نجات راکت این است که نگهبانان به مقر شرکت کهکشانی اورگوکوپ بروند و کدهای خنثی سازی را از آنجا بدزدند و برای این کار از گامورا (زویی سالدانا) که در ورژن جدیدش رابطه خوبی با پیتر ندارد ، کمک می گیرند . اما این شرکت توسط شخصی اداره می شود که خودش را تکامل گر اعظم (چادویک ایوجی) می نامد و دنبال راهی است تا کامل ترین شکل حیات را خلق کند و راکت را کلید رسیدن به خواسته اش می داند ...


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

شزم! خشم خدایان

Shazam! The Fury of the Gods
(2023)

نقطه ضعف اصلی فیلم دوم شزم! در نحوه پیاده سازی فیلمنامه اش است! فیلمنامه ایی که به نظر می رسد مفصل تر بوده ، اما برای کاستن از زمان فیلم ، بدون ویرایش دوباره ، فقط بخش هایی از آن حذف شده! نتیجه اینکه عشق بین فردی (جک دیلان گریزر) و آنتیا (ریچل زیگلر) اصلاً باور پذیر نیست و یکی از چرخ های حرکتی ماشین فیلم عملاً نمی چرخد! حالا عیب و ایرادهای دیگر به کنار! نقطه قوت فیلم هم درست مثل قسمت اول ، تعامل بین اعضا خانواده است که به بهترین شکل ممکن اجرا شده و بیننده کاملاً باور می کند در حال تماشای یک خانواده واقعی است (هرچند حتی در داستان هم واقعاً خانواده خونی نیستند) . طنز کلامی فیلم هم خوب است و بخصوص جک دیلان گریزر حالا 20 ساله که تقریباً تمامی بار کمدی فیلم را بر دوش داشته ، بخوبی از عهده وظیفه اش برآمده! داستان " شزم! خشم خدایان " ، که همچون قسمت اول توسط دیوید اف سندبرگ کارگردانی شده ، از این قرار است : بعد از ماجراهای فیلم اول بیلی (آشر آنجل) و دوستانش عصای شکسته خدایان را فراموش کردند ، عصا سر از زباله دانی در آورد اما بعداً معلوم شد چه گنجی است و به موزه آتن اهدا شد . حالا دختران اطلس یعنی هیسپریا (هلن میرن) و کالیپسو (لوسی لئو) به موزه حمله کرده و عصا را به چنگ آورده اند . آنها هزاران سال قبل توسط شورای جادوگران زندانی و تبعید شده بودند تا نتوانند در زندگی انسان ها مداخله کنند و اکنون خواهان انتقام هستند بنابراین با کمک جادوگر (دجیمون هانسون) که زندانی آنهاست عصا را بازسازی می کنند . از آن طرف بیلی و خانواده اش درگیر مشکلات خودشان هستند و هنوز نتوانسته اند یک تیم ابرقهرمانی کامل و بی عیب و نقص باشند . بیلی علاقه پنهانی به زن شگفت انگیز (گیل گادوت) دارد و فکر می کند در قالب شزم بزرگسال می تواند نظر او را جلب کند . اما با هشدار جادوگر ، خواب و خیال های بیلی به هم می ریزد و خودش را آماده مقابله با دختران اطلس می کند . فردی که احساس می کند لایق توجه بیشتری است در مدرسه با دختر زیبایی (ریچل زیگلر) آشنا می شود که در واقع کوچکترین دختر اطلس است و می خواهد به او نزدیک شود تا گروه ابرقهرمانان را به دام بیاندازد اما خیلی زود عاشق هم می شوند و ... و در نهایت دو نکته ؛ اولاً همانطور که در فیلم " بلک آدام " هیچ اشاره ایی به شزم نشد ، در این فیلم هم هیچ اشاره ایی به شخصیت بلک آدام نمی شود ، انگار نه انگار که منشا پیدایش هر دو کاراکتر از یک سرچشمه است و می شد با اشاره ایی هرچند مختصر داستان آنها را به هم پیوند داد . دوماً ، کمپانی برادران وارنر ید طولایی در ساخت فیلم های مورددار دارد و گاو پیشانی سفید هالیوود است ، اما به نظر می رسد گردانندگان جهان داستانی DC در این کمپانی ، خیلی علاقه ایی به همراهی با موج های ضد اخلاقی اخیر ندارند و فقط از سر اجبار همراهی می کنند! آن از کاراکتر ه.مجنس.ب.از نچسب سریال صلح ساز که بود و نبودش در داستان تاثیری نداشت! این هم از " شزم! خشم خدایان " که خیلی مسخره و ظاهراً از سر اجبار اشاره کوتاهی به همج.نس.باز بودن کاراکتر " پدرو " می کنند تا قاعده دیکته شده از سوی بالاسری ها (اینکه هر فیلم و سریالی که 5-6 کاراکتر اصلی دارد ، یکی شان باید حتماً منحرف باشد!) را رعایت کرده باشند ، بدون اینکه اصلاً این مسئله کوچکترین تاثیری در فیلم داشته باشد!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

جان ویک بخش چهارم

John Wick Chapter 4
(2023)

همیشه موقع تماشای فیلم های جان ویک از خودم می پرسم " پس پلیس ها کجا هستند؟ " . در واقع در کل 4 فیلم جان ویک ما فقط یک بار پلیس را می بینیم ؛ در اوایل فیلم نخست که پلیسی درب خانه جان (کیانو ریوز) را می زند و خیلی دوستانه از او می پرسد آیا مشکلی وجود دارد؟ و وقتی جنازه یکی از دشمنانش را در راهرو خانه می بیند متوجه می شود که نباید دخالتی بکند! چاد استالسکی برای فیلم چهارم سنگ تمام گذاشته و نتنها کشت و کشتارها جذابیت و ظرافت چند برابری پیدا کرده اند ، بلکه کیفیت فیلمنامه هم ارتقا یافته و مثل قسمت های قبلی فقط بهانه ایی برای رفتن از این قتلگاه به آن قتلگاه نیست! حتی کاراکترهای فرعی هم جذاب تر شده اند و دیگر تمام حواس تماشاگر به ویک نیست! در ادامه داستان فیلم های قبلی ، این بار ویک تصمیم گرفته سراغ خود انجمن برود و با نابود کردن آن آزادی اش را بدست آورد . در مقابل انجمن هم به مارکیز وینسنت (بیل اشکاسگارد) برای مقابله با ویک اختیار تام داده . مارکیز ابتدا سراغ هتل کانتیناتال نیویورک می رود ، هتل را منفجر و شارون (لنس رودریک) سر نگهبان هتل را جلوی چشم وینستون (ایان مک شین) می کشد . هدف بعدی جستجو برای یافتن جان ، هتل کانتینانتال اوزاکا با مدیریت شیمیزو (هیرویوکی سانادا) است در حالی که جان تازه وارد هتل شده ، آکیرا (رینا ساوایاما) سر نگهبان هتل و دختر شیمیزو ، با حضور جان در آنجا مخالف است ، همراه افراد پرشمار مارکیز در حمله به هتل ، یک دوست قدیمی مشترک جان و شیمیزو به نام کین (دنی ین) هم حضور دارد که سال ها قبل برای اینکه از جامعه آدمکشان کنار بکشد خودش را نابینا کرده اما حالا با تهدید دخترش از سوی مارکیز مجبور شده به جنگ ویک بیاید ، و در کنار همه اینها یک آدمکش مرموز و بی نام (شامیر اندرسون) هم آنجا می پلکد که حاضر است ویک را بکشد اما فقط وقتی که جایزه تعیین شده برای سر ویک آنقدر که او می خواهد بالا باشد ... " جان ویک بخش چهارم " پایانی ظاهراً قطعی دارد ، اما آیا ویک برای همیشه رفته است؟ آیا آکیرا ، کین را خواهد کشت؟ و در فیلم مرموز " بالرین " که قرار است سال آینده به عنوان اسپین آف مجموعه ویک اکران شود ، چه خواهد گذشت؟ تنها چیزی که فعلاً درباره داستان آن فیلم می دانیم این است که شخصیت اصلی اش (با بازی آنا دی آرماس) همان بالرین جوانی است که در قسمت سوم برای چند ثانیه دیده بودیم! یعنی تمام شخصیت های فرعی جذاب معرفی شده در مجموعه کشک!


(تماشای این فیلم به دلیل سکانس های متعدد خشن ، برای افراد کمتر از 18 سال اکیداً ممنوع است)

نقد کوتاه (45) - c

تصویر

سریال
آخرین پادشاهی
فصل اول تا پنجم

The Last Kingdom
(2015-2022)

و

سینمایی
آخرین پادشاهی : هفت پادشاه باید بمیرند

The Last Kingdom : Seven Kings Must Die
(2023)

این محصول شبکه BBC را می توان پاسخی در برابر سریال محبوب " وایکینگها " دانست ، هرچند که در ابتدا شروع چندان طوفانی نداشت اما بتدریج محبوبیتش افزایش یافت و در پایان بجای فصل ششم ، یک فیلم سینمایی (پخش شده از نتفلیکس به کارگردانی ادوارد بازلگیت) حسن ختامش گردید . داستان سریال " آخرین پادشاهی " برگرفته از مجموعه رمان های " قصه های ساکسونی " نوشته برنارد کورنوال است که متنی نیمه تاریخی - نیمه تخیلی دارد . قهرمان این مجموعه شخصیتی است خیالی (با بازی بتدریج پخته شده الکساندر دریمون) که براساس ادعای کورنوال تجمع یافته چندین شخصیت تاریخی واقعی در یک نفر است! کورنوال که در واقع خودش را از نسل حکمرانان باستانی منطقه بونبرگ (در منتها علیه شمال انگلیس و در مرز اسکاتلند) یکی از لوکیشن های اصلی داستانش ، می داند ، بیشترین الهام را از شخصیت اوترد خونین گرفته که سال 1016 میلادی در جریان جنگ های بین انگلستان و دانمارک به قتل رسید . اما بستر تاریخی وقوع داستان به بیش از یک قرن پیش از اوترد خونین واقعی باز می گردد ؛ آزوالد پسر دوم اوترد حاکم بونبرگ پس از اینکه برادر بزرگترش به دست وایکینگ های دانمارکی به قتل می رسد (در طول سریال به ندرت از واژه وایکینگ استفاده می شود و تقریباً همیشه مهاجمان شمالی را با نام دان ها (دانمارکی ها) معرفی می کنند . واژه وایکینگ در فیلم " هفت پادشاه باید بمیرند " بیشتر استفاده می شود) ، دوباره غسل تعمید داده شده و اوترد پسر اوترد نامیده می شود . سپس در جنگی که رخ می دهد اوترد پدر کشته شده و اوترد پسر اسیر یکی از فرماندهان دان به نام راگنار می شود . راگنار به تدریج به اوترد علاقه مند می شود و زمانی که عموی اوترد سعی می کند آزادی پسرک را بخرد چون متوجه شده عمو قصد کشتن برادر زاده و تصاحب جایگاهش را دارد ، از این کار خودداری کرده و پسر را نزد خودش نگه می دارد . سال ها می گذرد و اوترد با فرهنگ مشرکانه دانمارکی پرورش یافته و خودش را اوترد پسر راگنار می داند ، اما یک شب در حمله یکی از افراد سابق راگنار که از او کینه به دل دارد ، راگنار و همسرش کشته می شوند و دخترشان تیرا اسیر می شود اما اوترد و نامزدش سیگرید می گریزند ... تا اینجا همه این اتفاقات مربوط به قسمت اول فصل اول بود! در ادامه داستان اوترد به وسکس می رود و با آلفرد شاهزاده (و کمی بعد پادشاه) وسکس آشنا می شود . رابطه آنها سال ها با فراز و نشیب بسیار ادامه می یابد ، آلفرد مسیحی معتقد و متعصبی است و با وجود اعتمادی که به اتورد دارد ، کافر بودن او را نمی پذرد و همیشه به دنبال راهی برای آزار دادن و متعهد نمودن اتورد به خودش است و با اینکه اوترد چندین بار آلفرد و پادشاهی اش را نجات می دهد و حتی عظمت می بخشد ، باز خشم و کینه روی دوستیشان سایه می اندازد . بعد از مرگ آلفرد ، اوترد به پسرش ادوارد هم خدمت می کند و همان رابطه پر فراز و نشیب ادامه می یابد . فیلم " هفت پادشاه باید بمیرند " هم به اوایل حکومت اتلستن می پردازد . اتلستن با کشتن برادرش به حکومت می رسد و تحت نفوذ کشیش جوان و منحرفی شروع به دشمنی با اوترد کرده و او را تبعید می نماید و سپس به جنگ اسکاتلند می رود اما اوترد متوجه می شود آن کشیش در واقع جاسوس وایکینگ هاست که با تبدیل کردن اتلستن به یک پادشاه خودکامه و حذف وفادارترین افرادش ، حکومتش را ضعیف کرده و قصد تصرف انگلستان را دارند و ... بزرگترین مشکل داستان " آخرین پادشاهی " به شخصیت خشک و غیر قابل انعطاف اوترد باز می گردد . با اینکه اوترد در مجموع کاراکتری کاریزماتیک و محبوب است ، اما یک دندگی و نادانی خاصی در شخصیتش دارد و در طول سریال بارها از یک سوراخ گزیده می شود و خیلی راحت توسط پادشاهان (بخصوص آلفرد) بازی می خورد! اوترد زندگی دوگانه ایی دارد و روی مرز کافر بودن یا مسیحی بودن حرکت می کند ، در حالی که خودش را مسیحی نمی داند و به خدایان دانمارکی اعتقاد دارد همواره نزدیک ترین مشاورانش کشیشان هستند! از طرف دیگر دانمارکی های زیادی را برای حفظ انگلستان می کشد و عملاً منفورترین فرد بین دان هاست! البته اوترد در فصل پنجم و بخصوص در فیلم پایان بخش مجموعه ، رفتاری عاقلانه تر دارد و کمتر بازیچه دیگران می شود ، اما باز هم از آن دست آدم های لجبازی است که اول شمشیر می کشند و بعد می پرسند! ریتم داستان هم در فصل اول و تا حدود کمتری در فصل دوم ، تند و شتابزده است و خیلی به تماشاگر مجال همراهی با کاراکترها را نمی دهد ، اما در فصل های بعدی سازندگان به پختگی و طمانینه بیشتری رسیده اند . ایراد دیگری هم که می توان به سریال گرفت یکنواختی گریم و حتی پوشش بیشتر کاراکترها ، بخصوص اوترد و افرادش است . با گذشت سال ها در طول داستان عملاً شاهد تغییر بسیار کم و نامحسوسی در گریم هستیم و اگر خود سریال اشاره نکند که از آخرین ماجرا چند سال گذشته ، بیننده خیلی راحت می تواند نتیجه گیری کند که فقط چند روز از ماجراجویی قبلی سپری شده است! تغییر گریم فقط در مورد شخصیت های بیمار و رو به موت کاربرد پررنگی دارد و در سایر موارد انگار فقط خرج اضافه ایی بوده که نادیده گرفته شده است!


(تماشای این سریال و فیلم دنباله آن ، به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن و غیراخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

پدر و سرباز

Father & Soldier
(2022)

در بخش قبلی گفتم که از نظر نگاه به جنگ ، فیلم های جنگی سه دسته هستند . حالا باید بگویم دسته چهارمی هم وجود دارد! فیلم هایی که تکلیف خودشان را با بیننده مشخص نمی کنند! " پدر و سرباز " ساخته ماتئو وادپید ، محصول مشترک فرانسه و سنگال ، در این دسته قرار می گیرد! این فیلم هم ظاهری قهرمانی دارد ، هم انسانی و هم ضد جنگ ، اما در عمل نه قهرمانی است ، نه انسانی و نه ضد جنگ! روزهای اوج جنگ جهانی اول است و فرانسوی ها برای جبران کمبود نیروی انسانی در خط مقدم به مستعمرات آفریقایی رو آورده و جوانان عمدتاً مسلمان را به زور راهی جبهه غرب اروپا می کنند . ترینو (السن دیونگ) یکی از این جوانان است و پدرش باکاری (عمر سای) برای نجات او داوطلبانه وارد ارتش می شود و به هر دری می زند تا راهی برای فراری دادن پسرش پیدا کند . اما ترینو که ابتدا تحت تاثیر پدرش قرار دارد ، کم کم جذب فرمانده واحدشان شده و با لیاقتی که از خود نشان می دهد خیلی زود معاون فرمانده شده و دیگر حاضر به همراهی با پدرش برای فرار نیست ... شخصیت ترینو در این فیلم حکم قهرمانی را دارد که حاضر به پشت کردن به همرزمانش نمی شود و در نهایت هم به عنوان یک قهرمان پیش قبیله اش بر می گردد . از طرف دیگر پدرش به هر ترفندی برای فراری دادن او از جبهه متوسل می شود اما در نهایت در راه نجات او از مهلکه نبرد کشته می شود و استخوان هایش به شکلی نمادین زیر طاق پیروزی پاریس به عنوان سرباز گمنام دفن می گردد! اما این یک فیلم قهرمانانه نیست! چون اولاً ترینو و باکاری برخلاف میل و اراده شان و به زور به میدان جنگ فرستاده می شوند ، دوماً فرماندهان رده بالای جنگ (در اینجا یک ژنرال به شکلی نمادین که اتفاقاً پدر فرمانده واحد هم هست!) هیچ علاقه ایی به جان سربازانشان ندارند و خیلی راحت آنها را به کشتن می دهند حتی اگر پسر خودشان باشد! و سوماً عملاً این جنگ هیچ حاصلی ندارد و فقط لجبازی فرمانده واحد با پدرش است که در نهایت جانش را برای این لجبازی می بازد! اما این فیلم انسانی هم نیست! چون هرچه ترینو به فرمانده نزدیک تر می شود از پدرش دورتر می شود و کم کم علیه او موضع گیری می کند و به عنوان قهرمانی نزد قبیله اش بر می گردد که برای رسیدن به این موقعیت از پدر خودش گذشته است! و البته که این یک فیلم ضد جنگ هم نیست! چون وقتی ترینو همدستان پدرش را می بیند که بخاطر تلاش برای فرار دار زده شده اند کوچکترین احساس تاسفی نمی کند و در نهایت هم با سری افراشته و مدال هایی روی سینه پیش قبیله اش بر می گردد یعنی از آنچه پشت سر گذاشته پشیمان نیست!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

زمین سرگردان 2

The Wandering Earth II
(2023)

یادتان هست هزاران سال قبل ... نه ببخشید! چهار سال قبل ، در مورد فیلم اول چه نوشته بودم؟ : " ... فیلم از نظر جلوه های ویژه یک دستآورد بزرگ برای چینی هاست و نشان می دهد که رشد کردن در فرهنگ برآمده از سوسیالیسم تا چه اندازه می تواند ذهن یک فیلمساز خلاق را برای پرورش ایده های مبتنی بر بسیج توده ها در یک فیلم سینمایی علمی-تخیلی به ورای محدودیت های ذهنی فیلمسازان لیبرال هالیوود برساند ... " خب ، فیلم دوم (باز هم به کارگردانی فرانت گآئو) ، از نظر جلوه های ویژه ، داستان و بازیگری نسبت به فیلم اول رشد محسوسی دارد ، اما تقریباً فاقد آن حس تراوش شدن از یک ذهن خلاق پرورش یافته در یک فرهنگ برآمده از سوسیالیسم است! در اینجا برخلاف فیلم اول کارگردان بجای تمرکز روی لانگ شات و به تصویر در آوردن عظمت آنچه در جریان است ، بیشتر روی جزئیات و کلوزآپ داستان متمرکز شده و در نتیجه از آن حس دور شده است . داستان فیلم دوم برخلاف عنوان غلط اندازش در واقع پیش درآمد فیلم نخست است! بستر اصلی شکل گیری داستان درباره این است که چطور انسان ها بعد از اینکه فهمیدند خورشید حکم مرگ زمین را صادر کرده از بین ایده های مختلف که هرکدام موافقان و مخالفان خودش را دارد و حتی منجر به جنگ و درگیری می شود ، به راه حلی رسیدند که در فیلم نخست در حال اجرا بود . با این وجود اولویت داستان با شخصیت هاست ؛ شخصیت هایی که برخی منحصر به همین فیلم هستند و در رسیدن به هدف همکاری نمودند و برخی هم (بخصوص قهرمان اصلی و نهایی فیلم اول) چگونگی ورودشان را به مسیری نشان می دهد که منجر به حضور آنها در فیلم اول گردید . البته ایده اصلی داستان خیلی برای بینندگان توضیح داده نمی شود و با اینکه همانگونه که گفتم پیش درآمد فیلم اول است ، فرض سازندگان بر این بوده که همه تماشاگران فیلم اول را دیده اند و ایده کلی و اصلی دستشان است . ضمن اینکه در پایان فیلم اشاره مبهمی به رویدادی می شود که قرار است از نظر زمانی ، بعد از حوادث فیلم اول باشد ، که یعنی باید منتظر تبدیل شدن " زمین سرگردان " به یک سه گانه باشیم .


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

عملیات فورچون : ترفند جنگی

Operation Fortune : Ruse de Guerre
(2023)

آخر چرا کارگردان با استعدادی مثل گای ریچی نمی تواند همیشه فیلم خوب بسازد و آثارش باید یک خط در میان شنبه-یکشنبه باشند؟! بعد از فیلم سرگرم کننده " آقایان " ، که دیدم ، و فیلم " خشم مردانه " ، که ندیدم ، ریچی برای سومین بار متوالی سراغ ژانر اکشن رفته این بار با تم جاسوسی و کمی هم کمدی! او در کارهایش یا یک شخصیت را در مرکزیت داستان قرار می دهد (شرلوک هلمز ، شاه آرتور ، علاالدین و...) و بقیه کاراکترها را در اطرافش می چیند ، یا چندین شخصیت را به شکلی موازی در مرکز داستان می گذارد و هر بخش از داستان را از نگاه یکی از آنها روایت می کند (قاپ زنی ، مردی از آنکل ، آقایان و ...) . در هر دو حالت ، اگر تهیه کنندگان دستش را در پرداخت داستان و کاراکترها باز گذاشته باشند ، نتیجه عالی است و اگر به شکلی دستوری و دیکته شده فیلم را بسازد با اثری متوسط یا حتی ضعیف روبرو می شویم . به جرات می توانم بگویم " عملیات فورچون : ترفند جنگی " اولین فیلمی است که ریچی در آن دستش کاملاً باز بوده و هیچ محدودیتی نداشته اما نتوانسته به نتیجه ایی عالی دست پیدا کند! مشکل هم از یکنواخت نبودن پرداخت کاراکترهاست ، چون این فیلم جزو دسته فیلم های چند شخصیتی ریچی است ، اما تعادل مناسبی بین پرداختن به این شخصیت ها نبوده و هرکدام ساز خودشان را می زنند! چیزی که مسئولان رده بالا نمی دانند چیست از یک آزمایشگاه دولتی دزدیده شده و از نظر ناتان (کری الویس) ، اورسون فورچون (جیسون استتهام) با همه ضعف های شخصیتی که دارد ، بخصوص اعتیاد شدیدش به الکل ، بهترین گزینه برای کشف حقیقت پشت این اتفاق و پس گرفتن مورد ربایش شده است . آنها متوجه می شوند یک مولتی میلیارد خوش نام و صلح طلب (باز هم رسیدیم که دشمنی هالیوود با این قشر!) به نام گرگ (هیو گرانت) احتمالاً پشت این ماجراست و از آنجایی که گرگ علاقه زیادی به یک ستاره هالیوودی به نام دنی (جاش هارتنت) دارد ، اورسون و افرادش در قالب تیم همکاران دنی او را مجبور به ملاقات با گرگ می کنند و متوجه می شوند او واسطه معامله پروژه ربوده شده بین دو گروه دیگر است ، اما از طرف دیگر یکی از همکاران سابق اورسون به نام مایک (پیتر فردیناندو) با تیمش دنبال این سوژه هستند و مرتباً در کار تیم اورسون خرابکاری می کنند ... قرار بوده کاراکتر اورسون کاراکتر محوری فیلم باشد ، اما برخلاف اغلب نقش آفرینی های این سبکی قبلی جیسون استتهام ، این بار کاراکترش خیلی تخت و تک بعدی و فاقد عمق است و استتهام هم با وجود تلاش زیادی که داشته ، نتوانسته جنبه های مختلف این شخصیت را به نمایش درآورد و بیشتر موارد لیست بلندبالایی که در ابتدای فیلم به عنوان رذایل اخلاقی کاراکتر اورسن ردیف می شوند در همان کلمه باقی می مانند . از طرف دیگر ، از جایی به بعد توجه فیلمساز معطوف به کاراکتر گرگ می شود و هیو گرانت همیشه بامزه و خوره این قبیل نقش ها ، صحنه را از آن خود می کند تا جایی که در پایان فیلم حتی جزو آدم خوب ها قرار گرفته و به پاداشش می رسد!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

65

65
(2023)

فیلم علمی-تخیلی 65 ایده جذابی داشته و بخاطر همین ایده بوده که تهیه کنندگان حاضر به سرمایه گذاری روی پروژه اسکات بک و برایان وودز شده اند ؛ زوجی هنری با دو دهه سابقه ساخت فیلم های مستقل کم هزینه و شکست خورده که بعد از مشارکت در نگارش فیلمنامه قسمت اول " یک جای ساکت " ، حس کرده اند می توانند قدم های بزرگتری بردارند ، اما کیفیت نهایی فیلم 65 نشان می دهد که آنها مرد این میدان نیستند! مایلز (آدام درایور ، که بازی اش تنها نکته واقعاً مثبت و بی عیب این فیلم است) خلبان مفلس سفینه های فضایی بین سیاره ایی است که پول مخارج درمان دختر بیمارش را ندارد برای همین حضور در یک ماموریت طولانی مدت را قبول می کند . سفینه صاف از بین یک میدان سیارکی سردر می آورد و مایلز به ناچار آن را روی یک سیاره ناشناخته می سقوطاند! (که خیلی راحت و بدون کوچکترین تعلیقی به ما گفته می شود زمین 65 ملیون سال قبل است!) بیشتر سرنشیان سفینه که در محفظه های خواب مصنوعی بودند کشته می شوند و فقط یک دختر بچه به نام کوآ توسط مایلز نجات پیدا می کند . زبان مادری کوآ با مایلز فرق می کند در نتیجه برقراری ارتباط بین دو طرف سخت است . از سوی دیگر بخش نجات سفینه در فاصله ایی دور سقوط کرده و مایلز و کوآ باید از بین انبوهی از دایناسورهای گوشت خوار خود را به آن رسانده و قبل از اینکه سیارکی غول پیکر با زمین برخورد نماید این سیاره را ترک کنند ... فیلمنامه پر از اشتباه و انحراف و انواع و اقسام های گاف های علمی است! دایناسورها هم که فقط بسیج شده اند برای کشتن و خوردن این دو انسان نحیف و فسقلی و هیچ کار دیگری ندارند! خلاصه که این از آن دست فیلم هایی نیست که بگوییم فقط پسر بچه های 10-12 از آن خوششان خواهد آمد! چون بیشتر پسربچه ها عاشق دایناسورها هستند و تصویر زشت و پلید دایناسورهای این فیلم را نخواهند پذیرفت!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

سیاهچاله ها و اژدهایان : شرافت دزدها

Dungeons & Dragons : Honor Among Thieves
(2023)

فیلم ساخته جاناتان گلداشتاین و جان فرانسیس دالی (یک زوج هنری دیگر) با یک بودجه 150 ملیون دلاری ساخته شده و فقط کمی بیش از 200 ملیون دلار فروش داشته! و متاسفانه این شکست تجاری فقط محصول پیش داوری هاست! سابقه هنری گلداشتاین و دالی چندان درخشان نیست و مهمترین کارشان نگارش فیلمنامه " مرد عنکبوتی : بازگشت به خانه " بوده و در کنار آن چندین فیلم کمدی متوسط و نچندان موفق . ایده تبدیل بازی محبوب سیاهچاله ها و اژدهایان به فیلم سینمایی هم قبلاً امتحان شده و نتیجه فاجعه بار بوده! پس از نظر تماشاگران چرا این بار باید اوضاع متفاوت باشد؟ و متاسفانه یا خوشبختانه اوضاع متفاوت بوده است! خوشبختانه از این نظر که با فیلمی نسبتاً خوش ساخت و بامزه طرف هستیم که در خلق دنیای خیالی داستان بازی موفق است ، و متاسفانه از این لحاظ که بخاطر پیش داوری ، فیلم فروش بالایی نداشته و فعلاً خبری از دنباله برای آن نخواهد بود! البته سازندگان هم با آگاهی از اینکه احتمالاً چنین اتفاقی خواهد افتاد ، داستان را نیمه تمام رها نمی کنند تا مثل خیلی موارد دیگر ، بقیه داستان و سرنوشت کاراکترها حواله به دنباله های احتمالی نشود! ادگین (کریس پین در بامزه ترین حالت ممکن اش!) یک مامور هارپر سابق و دزد فعلی است که بعد از فوت همسرش ، تصمیم می گیرد هرطور شده لوح زنده کردن مردگان را بدزد اما همراه یکی از افرادش به نام هولگا (میشله رودریگوئز) به دام می افتد و زندانی می شوند . آنها دو سال را در زندانی می گذارند تا اینکه موفق می شوند در یک فرصت مناسب فرار کنند (نکته بامزه اینجاست که درست قبل از اقدام به فرار آنها ، حکم عفو مشروطشان صادر شده است!) . بعد خبردار می شوند که یکی از همدستانشان به نام فورگ (هیوگرانت) لرد معروفی شده و برای خودش برو و بیایی دارد و سرپرستی دختر ادگین را هم برعهده دارد . آنها به دیدن فورگ می روند اما خیلی زود معلوم می شود این فورگ بوده که به آنها خیانت کرده تا دستگیر شوند و حالا هم دختر ادگین را طوری شستشوی مغزی داده که حاضر نمی شود همراه پدرش برود . بعد از اینکه ادگین و هولگا از دست افراد فورگ فرار می کنند تصمیم می گیرند یک تیم جدید تشکیل داده و به خزانه فورگ دستبرد بزنند اما ...


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (45) -  b

تصویر

منو

The Menu
(2022)

قبلاً هم اشاره کرده بودم که جریان چپ حاکم بر هالیوود میانه چندان خوبی با قشر سرمایه داران کارآفرین صاحب ابر شرکت های مدرن ندارند . سه فیلم اولی که در این بخش معرفی کرده ام ، هر یک به شکلی نشان دهنده این مسئله هستند . فیلم منو (اشاره به لیست های غذای رستوران) ساخته مارک میلود (که سابقه چندان خوبی در سینما ندارد و بیشتر در تلوزیون فعال بوده - از جمله کارگردانی 6 تا از اپیزودهای کم چالش تر سریال " بازی تاج و تخت ") فیلمی است که برخلاف ظاهرش بیننده را جذب و میخکوب می کند و با اینکه شاید داستان فیلم برای علاقه مندان همیشگی ژانر اسلشر آشنا باشد ، باز می توان آن را به عنوان فیلمی اورژینال و غافلگیرکننده معرفی نمود ؛ تعدادی از افراد قشر مرفه که ظاهراً تصادفی با هم همگروه شده اند اما بعداً معلوم می شود که اینطور نبوده ، با خرید بلیط های یک شب رویایی در یک رستوران استثنائی با مدیریت معروف ترین سرآشپز دنیا ، راهی یک جزیره مرموز و دور افتاده می شوند . سرآشپز (با بازی بشدت هراس آور رالف فاینس) و تیم همکاران پرشمارش قول یک شب فراموش نشدنی با بهترین منوی غذایی ممکن را به مهمانان می دهند ، اما یک اشکال وجود دارد ، تایلر (نیکلاس هولت) که عاشق آشپزی است و تمام تلاشش را می کند که به چشم سرآشپز بیاید ، میانه اش با نامزدش به هم خورده و برای اینکه پول بلیط دوم هدر نشود یک دختر کاسب به نام مارگوت (آنی تیلور جویی) را با خود همراه کرده ، کسی که قرار نبوده در آن جمع بخصوص حاضر باشد و نقشه های شلویک سرآشپز و همکارانش را به خطر انداخته است ... در ابتدا به نظر می رسد با یک فیلم داستانی صرف درباره آشپزی طرف هستیم اما هرچه پیش برویم کم کم متوجه می شویم یکجای کار می لنگلد و بعد از یک سوم ابتدایی فیلم کم کم خون و خونریزی آغاز می شود! هر یک یا چند نفر از مهمانان نماینده یک قشر خاص از طبقه مرفه هستند ، قشری که طبق منطق داستان زالو صفتانه خون افراد جامعه را مکیده و پروارتر شده اند و حالا شلویک می خواهد از آنها انتقام بگیرد . تنها نکته ایی که در فیلم ناگفته و بدون توضیح می ماند دلیل همراهی و همدستی همکاران و زیردستان سرآشپز با نقشه است . انگیزه های شلویک کاملاً تشریح می شوند و برای بیننده قانع کننده هستند ، اما همکارانش چی؟ همکارانی که می دانند قرار است در پایان شب چه اتفاقی بیافتد اما باز هم مشتاقانه با نقشه همکاری می کنند و حتی سر پیشخدمت نسبت به توجه سرآشپر به مارگوت حسادت می کند در حالی که می داند قرار نیست صبح را ببینند!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

شب خشونت آمیز

Violent Night
(2022)

" شب خشونت آمیز " هم فیلمی است که غافلگیرتان می کند! فقط با یک عبارت می توانم کلیت فیلم را برایتان توضیح دهم : " بابانوئل جان سخت! " . تامی ویرکولا تاکنون چندین فیلم عجیب و نامتعارف ساخته اما معروف ترین فیلم هایش اتفاقاً آنهایی بودند که کمتر عجیب بودند و تماشاگران عادی بیشتر می توانستند با آنها ارتباط برقرار کنند (" هانسل و گرتل : شکارچیان جادوگر (2013) " و " چه اتفاقی برای دوشنبه افتاد (2017) ") . " شب خشونت آمیز " هم فیلمی است که با وجود ظاهر نامتعارف و غافلگیرکننده اش از عناصری آشنا بهره برده و در نتیجه تماشاگران بیشتری را به سمت خود جلب می کند ؛ بابا نوئل بددهن و سیاه مست خسته از روزگار (با بازی عالی دیوید هارپر که خوره اینطور نقش هاست!) در شب کریسمس مشغول وظیفه رساندن کادوهاست! او وارد خانه یک خانواده سرمایه دار می شود که در ظاهر با هم خوب هستند اما هرکدام نقشه های خودشان را برای چاپیدن همدیگر و بخصوص مادر خانواده (که مالک تمام ثروت است) دارند . این خانه پر از محافظان مسلح و خدمتکار و خدمه است اما معلوم می شود که یک گروه تبهکار بین آنها نفوذ کرده و با کشتن تمام پرسنل خانه ، اعضا خانواده را گروگان می گیرند . بابانوئل سعی می کند از وسط این بلبشو فرار نماید اما از یک طرف گوزن هایش بخاطر تیراندازی رم و فرار می کنند و از طرف دیگر کوچکترین عضو خانواده که یک دختر بچه است از او تقاضای کمک می کند و بابانوئل هم که معلوم می شود جنگجوی قابلی است و هیچ وقت به اینگونه درخواست ها نه نمی گوید وارد عمل می شود تا خدمت آدم بدها را به خونین ترین و وحشیانه ترین اشکال ممکن برسد! خلاصه که این فیلم یک اسلشر است! اما اسلشری که قربانیانش آدم بدها هستند!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

پیاز شیشه ای : یک چاقو کشی اسرار آمیز

Glass Onion : A Knives Out Mystery
(2022)

برخلاف نظر اغلب منتقدان که لب به تحسین " پیاز شیشه ای : یک چاقوکشی اسرار آمیز " گشوده و از کم توجهی به این فیلم در فصل جوایز ناراحت بودند ، شخصاً فیلم اول را بیشتر دوست داشتم! به دو دلیل ؛ اولاً کاراکترهای فیلم اول پرداخت بهتری داشتند و رفتارشان بهتر قابل درک بود ، و دوماً شخصیت اصلی یعنی کاراگاه بلانک (دنیل کریگ) در فیلم اول رفتار معقولانه تری داشت و با اینکه دیرتر از انتظار تماشاگران موفق به حل معمای قتل شد ، در نهایت توانست خودش را ثابت کند . اما کاراگاه بلانک فیلم دوم از همان اول رفتار عجیبی دارد و وقتی نوبت افشای حقایق می رسد آنقدر خود بزرگ بینانه و تحقیر آمیز رفتار می کند که با وجود اینکه کاراکترهای مقابلش عملاً آدم های خوبی نیستند ، اما تماشاگر را معذب و ناراحت می کند! یک سرمایه دار عجیب و مرموز به نام مایلز براون (ادوارد نورتون) طبق رسم هر ساله بهترین دوستان و شرکای کاری اش را به جزیره خصوصی اش دعوت کرده است ، اما این بار یک مهمان ناخوانده هم حضور دارد ، کاراگاه بلانک که ادعا می کند جعبه معمای حاوی دعوت نامه را به شکلی نامشخص دریافت کرده و راهی شده است . البته در بین دوستان براون یک نفر دیگر هم حضوری غیرمنتظره دارد ؛ اندی (جنل مونی) شریک سابق مایلز که بعد از یک دعوای حقوقی سخت ، سال ها از جمع آنها دوری کرده بود . مهمانان مایلز هر کدام داستان خودشان را دارند و به شکلی وابسته و در واقع مطیع مایلز هستند . فقط اندی و بلانک هستند که ساز خودشان را می زنند . در این میان مایلز ادعا می کند برای سرگرمی یک بازی معمای قتل طرح کرده اما بلانک اعتقاد دارد واقعاً قرار است قتلی رخ دهد بنابراین ... فیلمنامه رایان جانسون فوق العاده است و پیچش های داستانی آن میخکوب کننده ، اما در اجرا ، جدای از مواردی که در ابتدا گفتم ، بازی ها در سطح قابل قبولی نیستند و برخی (بخصوص دیو باتیستا) اصلاً متوجه لایه های مختلف نقششان نبوده و فقط هر آنچه به آنها گفته شده را اجرا کرده اند! ضمن اینکه در چند مورد به نظر می رسد کارگردان بجای منحرف کردن ذهن تماشاگران عمداً به آنها دروغ می گوید و این اشتباه بسیار بزرگی است! و در نهایت اینکه این فیلم نشان دهنده اوج نفرت هالیوود چپ از نئوسرمایه داران جدید است ، انگار نه انگار که خودشان در خانه های چندین ملیون دلاری زندگی می کنند و جواهرات چند صد هزار دلاریشان را در جشن ها و مراسمات به رخ می کشند!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، و برخی سکانس های غیراخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

آرژانتین 1985

Argentina 1985
(2022)

یک فیلم دادگاهی خوش ساخت و استاندارد به کارگردانی سانتیاگو میتری درباره مهمترین و جنجالی ترین پرونده قضایی تاریخ آرژانتین . در سال 1985 دادستان خولیو سزار استراسرا (ریکاردو دارین) از سوی دیوان عالی قضایی کشور مامور تشکیل پرونده علیه اعضا خونتای نظامی حاکم بر کشور طی سال های 1976 تا 1983 می شود (خونتا یک واژه اسپانیایی معادل شورای حکومتی است . منظور از خونتای نظامی شورای حکومتی چند نفره از افسران نظامی است که مشترکاً کشور را اداره کرده و رئیس حکومت رسمی ندارند . خونتای نظامی حاکم بر آرژانتین بعد از شکست در جنگ فالکند ، اعتبار سیاسی خود را از دست داد و مجبور به کناره گیری به نفع دموکراسی شد . در حال حاضر کشورهای بورکینافاسو ، چاد ، گینه ، مالی ، سودان و میانمار توسط خونتا یا شورای حکومتی نظامی اداره می شوند) . ژنرال های عضو خونتا متهم بودند که برخلاف ادعای خودشان از دستگیری ها ، شکنجه ها ، قتل ها و سربه نیست کردن های بیشمار مخالفان توسط اداره های اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش و پلیس خبر داشته اند . هزاران صفحه مدرک و هزاران شاهد علیه آنها وجود دارد اما بزرگترین مشکل خولیو این است که هنوز مدت زیادی از کنار رفتن نظامیان نگذشته و آنها همچنان قدرتمند هستند و هواداران فراوانی دارند ، بنابراین کمتر کسی انتظار دارد نتیجه این دادگاه به ضرر ژنرال ها تمام شود اما ... فیلمنامه بسیار خوب پرداخت شده و برای مخاطب خارجی که شناخت چندانی از اوضاع سیاسی و اجتماعی آن زمان آرژانتین ندارد سردرگم کننده نیست . بازی ها هم عالی هستند و بخصوص شخص ریکاردو دارین بخوبی توانسته یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینمای آرژانتین را به نمایش بگذارد . فیلم فقط دو ایراد جزیی دارد ؛ اولاً استراسرا با وجود موقعیت ممتازی که حتی پیش از تشکیل این پرونده داشته ، یک زندگی بسیار معمولی و محقرانه در یک آپارتمان نسبتاً کوچک دارد که باید نشان دهنده ساده زیستی و پاک دستی او باشد ، با این وجود کوچکترین توضیحی در این باره داده نمی شود و تماشاگر باید از همان ابتدا بپذیرد که او چنین شخصیتی بوده است! دوماً به کاراکتر پسر خولیو ، خاویر (سانتیاگو آرماس) ، زیادی پر و بال داده شده است! مطمئناً خاویر استراسرا واقعی به عنوان یک شاهد زنده ، یکی از منابع مهم فیلمنامه نویسان برای رسیدن به حقیقت بوده ، اما اینکه یک پسربچه 12-13 ساله در آرژانتین دهه هشتاد میلادی تا این حد باهوش باشد و به راحتی در پرونده به این مهمی سرک بکشد کمی غیرمنطقی است!


(تماشای این فیلم به دلیل متن سنگین و توصیف اعمال خشونت آمیز ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

بانشی های اینشرین

The Banshees Of Inisherin
(2022)

اگر بتوانید همه زوایای پیدا و پنهان اخلاقی و معنایی جدیدترین فیلم ساخته مارتین مک دوناگ را بفهمید ، شما یک فیلسوف هستید!!! بنده که همچین ادعایی ندارم فقط می دانم " بانشی های اینشرین " بین فیلم های آمریکایی سال 2022 از همه عجیب تر ، هنری تر و مفهومی تر است و جان می دهد برای آنچه برخی مسئولان سینمایی ایران تحت عنوان " سینمای معناگرا " عاشقش هستند حتی اگر دوزار در گیشه فروش نداشته باشند (البته این فیلم ساخته شده با بودجه 20 ملیون دلاری ، نزدیک به 50 ملیون دلار فروش داشته . خب پس غرب با کمبود فیلسوف مواجه نیست!) . فیلم قبلی کارگردان (سه بیلبورد خارج از ابینگ میسوری (2017) ) داستانی قابل توجه داشت و رفتار شخصیت ها پس از مشخص شدن انگیزه های پشتشان طبیعی و قابل فهم بود . اما بانشی های اینشرین (برخی به اشتباه نام فیلم را " ارواح اینشرین " ترجمه کرده اند ، اما اصطلاح بانشی در افسانه های سلتی به نوع خاصی از ارواح که به شکل پیرزن توصیف شده و با ایجاد سر و صدا و جیغ کشیدن باعث آزار انسان ها می شوند و نوید دهنده مرگ هستند - مرتبط با یکی از شخصیت های فرعی فیلم - اشاره دارد و بنابراین یک اسم غیر قابل ترجمه است!) داستان درست و درمانی به آن شکل که برای مخاطب عام ساده فهم شود ندارد و بسیاری از رفتارهای کاراکترها غیر قابل درک و توضیح هستند و همین هاست که جای بسط معنایی و بیرون کشیدن انواع تفاسیر را به فیلم می دهد . داستان فیلم را اگر بشود به شکلی قابل فهم توضیح داد ، از این قرار است : در جزیره کوچک اینشرین ، نزدیک ساحل ایرلند و در بحبوحه جنگ داخلی (که فقط صدای انفجارها و تیراندازی ها و دود آنها را از دور می شنویم و می بینیم و در جزیره جز حرف هایی پراکنده خبری از آن نیست) پادریک (کالین فارل در بهترین نقش آفرینی کارنامه هنری اش) جوانی ساده دل و وراج تنها دلخوشی اش گفتگوهای روزانه در کافه جزیره با کولم دوهرتی (برندان گلیسون همیشه عالی) است ، اما کولم ناگهان تصمیم گرفته دیگر با پادریک دم خور نباشد ، آنقدر ناگهانی که پادریک ابتدا به فکر می افتد نکند روز قبل حرفی زده که باعث آزردگی کولم شده ، اما بعداً متوجه می شویم که کولم در واقع دچار بحران میانسالی شده و به این نتیجه رسیده که زندگی اش تاکنون هیچ معنا و فایده ایی نداشته پس تصمیم گرفته یک آهنگ بسازد تا با آن ماندگار شود و وراجی های بی پایان پادریک مانع از تمرکز ذهنی او برای رسیدن به این هدف هستند! پادریک که نمی تواند این مسئله را درک کند همچنان اصرار دارد به هر طریقی به کولم نزدیک شده و با او معاشرت کند تا اینکه کولم تهدید می کند اگر پاتریک یک بار دیگر با او حرف بزند یکی از انگشتان دستش را قطع خواهد کرد! ... فیلم البته در کنار این رابطه پیچیده بین دو شخصیت اصلی که تنش بین آنها از اواسط فیلم رو به فزونی می گیرد ، چندین داستان فرعی هم دارد ؛ شیوون (کری کاندون) خواهر و تنها حامی پادریک که به نظر می رسد عاقل ترین و منطقی ترین آدم جزیره باشد اما ناگهان تصمیم گرفته آنجا را ترک (یا در واقع فرار کند) و به شهر برود . دومنیک (بری کوگان) جوانک کم عقلی که توسط پدرش ، تنها پلیس جزیره ، آزار داده می شود و تنها مرد جزیره است که صمیمانه شیوون را دوست دارد اما مرتباً از سوی او پس زده می شود و ... برای تماشگر عادی ، تماشا و درک بانشی های اینشرین سخت است و از نظر بنده ، این یک نکته منفی بسیار بزرگ برای هر فیلمی محسوب می شود . فیلمی معناگرا که نتواند معنایش را برای تماشاگر عادی توضیح دهد ، عملاً در معنا شکست خورده است! با این وجود باز هم می توان تماشای این فیلم را توصیه کرد چون بازی های فوق العاده کالین فارل ، برندان گلیسون و بری کوگان از آن جنس بازی هایی است که کیفیتش را در سال به اندازه انگشتان یک دست نمی توان تجربه کرد!


(تماشای این فیلم به دلیل متن سنگین و وجود برخی سکانس های خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

در جبهه غرب خبری نیست

All Quiet On The Western Front
(2022)

فیلم های جنگی سینما را به سه دسته کلی می توان تقسیم نمود ؛ دسته اول فیلم های قهرمانی ، یعنی فیلم هایی که هدف سازندگان آنها نمایش یک یا چند کاراکتر قهرمان و تاثیر کارهای آنها بر پیروزی در جنگ است مثل " نجات سرباز رایان " یا تقریباً تمام فیلم های جنگی روسی . دسته دوم فیلم های انسانی ، یعنی فیلم هایی که صرف نظر از علت و شرایط وقوع جنگ و خوب یا بد بودن آن ، صرفاً به تلاش برای بقای یک یا چند کاراکتر در دل میدان جنگ می پردازد ، کاراکترهایی که در نهایت ممکن است قهرمان باشند اما زنده ماندن برایشان مهمتر است ، مثل فیلم های " جوخه " ، " خشم " ، " اسب جنگی " یا " 1917 " . دسته سوم فیلم های ضد جنگ هستند ، یعنی فیلم هایی که فقط روی جنبه های زشت و منفی جنگ تمرکز می کنند و اینکه جنگ چه بلایی (از نظر روحی و روانی) سر شخصیت های اصلی می آورد و آنها را نابود می کند حتی اگر زنده بمانند ، مانند فیلم های " اینک آخرالزمان " ، " غلاف تمام فلزی " ، " بیا و بنگر " و ... . " در جبهه غرب خبری نیست " جزو فیلم های دسته سوم قرار می گیرد و هرچند نمی توان آن را بهترین فیلم ضد جنگ دانست (چون بدون هیچ تردیدی و با اختلاف بسیار زیاد ، فیلم روسی! " بیا و بنگر " ساخته الم کلیموف در سال 1985 ، بهترین فیلم ضد جنگ تاریخ سینماست!) مطمئناً جزو بهترین هاست! البته این سومین " در جبهه غرب خبری نیست " است! اریش ماریا رمارک نویسنده آلمانی که تجربه حضور در جنگ جهانی اول را داشت سال 1929 کتاب " در جبهه غرب خبری نیست " را منتشر کرد که بلافاصله توسط لوئیس میلستون در آمریکا تبدیل به فیلم شد و برنده اسکار بهترین فیلم سال 1930 . در سال 1933 بعد از قدرت گرفتن نازی ها در آلمان کتاب رمارک جزو کتاب های ممنوعه قرار گرفت و خودش که پیش از آن به سوئیس رفته بود تابعیت آلمانی اش را از دست داد و مجبور شد تا آخر عمر در سوئیس و آمریکا زندگی کند . دومین اقتباس از رمان او یک فیلم تلوزیونی نچندان موفق در آمریکا سال 1979 بود که خیلی زود فراموش شد . حالا سومین اقتباس را خود آلمانی ها ساخته اند به کارگردانی ادوارد برگر و برای بنده ایی که دو فیلم قبلی را ندیده ام ، فوق العاده تکان دهنده و بهترین اقتباس ممکن از رمان رمارک برای نشان دادن زشتی های جنگ (بویژه جنگ جهانی اول و جبهه های بشدت هراس انگیز غربی آن) است . شخصیت اصلی که به هیچ عنوان نمی توان او را قهرمان داستان نامید ، سرباز جوانی است به نام پال بومر . او و همکلاسی هایش که اکثراً زیر سن قانونی و برخی حتی فاقد رضایت نامه والدین هستند ، از مدرسه به میدان جنگ اعزام می شوند! در همان روز نخست حضور در خط مقدم پال چند نفر از دوستانش را از دست می دهد ، اما به نظر می رسد که او جزو معدود سربازان خوش شانسی است که از درگیری ها جان سالم به در می برند و خیلی زود تبدیل به سربازی با تجربه و کهنه کار می شود که جز جنگیدن در کنار دوستانش دلخوشی دیگری ندارد اما ... بازی فیلیکس کمرر در نقش پال فوق العاده است و احتمالاً هم تصادفی نبوده سازندگان فیلم بازیگری را برای نقش اصلی انتخاب کرده اند که از نظر چهره شبیه بازیگر اول فیلم 1917 سم مندز (جورج مک کی) باشد تا شاید به نظر آنها ، فیلمشان پاسخی به آن یکی باشد! داستان و فضاسازی هم عالی هستند و نمره کامل می گیرند از این نظر که بخوبی می توانند بیننده را از لذت تماشای یک فیلم جنگی محروم کرده و بجایش به فکر وادارند .


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن به افراد کمتر از 18 سال اکیداً توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (45) - a

تصویر

گربه چکمه پوش : آخرین آرزو

Puss in Boots : The Last Wish
(2022)

بعد از 11 سال بالاخره دومین قسمت " گربه چکمه پوش " ساخته و روانه پرده سینماها شد و با تماشای این انیمیشن بخوبی می توان تغییر ذائقه تماشاگران آمریکایی در این مدت را احساس کرد! آن زمان (زمان اکران گربه چکمه پوش اول) انیماتورها تمام تلاش و توجهشان را روی جزئیات می گذاشتند و به دنبال دستیابی به کمال واقع گرا نمایی در آثارشان بودند . اما حالا آنها بیشتر تمایل به تقلید از سبک سلشید دارند و نمونه های موفقی مثل انیمیشن " مرد عنکبوتی : به درون دنیای عنکبوتی " و " میشل ها علیه ماشین ها " را الگوی کار خود قرار می دهند . البته که سازندگان " گربه چکمه پوش : آخرین آرزو " نمی توانستند به کلی کاراکترهای خلق شده در فیلم اول را دوباره سازی نمایند ، اما تفاوت سبک گرافیکی دو فیلم بیشتر از آن است که بتواند از چشم بیننده پنهان بماند . انیمیشن کارگردانی شده توسط جوئل کرافورد (که سومین دنباله ساخته شده توسط او بعد از " تعطیلات ترول ها " و " خانواده کرودز : عصر جدید " محسوب می شود) ، از نظر داستانی قوی تر از فیلم اول است و دو کاراکتر اصلی فوق العاده خوب پرداخت شده یعنی گربه چکمه پوش (با صدای همیشگی آنتونیو باندراس) و کیتی (سلما هایک) دارد ، اما مشکلش در کاراکترهای فرعی متعددی است که بعضی حتی انگیزه درست و حسابی برای رفتار و اعمالشان ندارند! گربه چکمه پوش سرگرم قهرمان بازی های همیشگی است ، اما بعد از اتفاقی که پشت سر می گذارد کاشف به عمل می آید 8 جانش را از دست داده و فقط یک جان دیگر برایش باقی مانده است! در همین حین قاتل مرموزی سر وقتش می آید و گربه که متوجه می شود حریف او نیست فرار می کند و نزد پیرزنی که عاشق نگهداری از گربه هاست پنهان می شود . اما با حمله ناگهانی گلدی لوکس (فلورنس پیگ) و خانواده خرسی اش به خانه پیرزن ، گربه متوجه رقابت سختی برای رسیدن به ستاره آرزو می شود و تصمیم می گیرد زودتر از بقیه خودش را به ستاره رسانده و 8 جانش را پس بگیرد اما ... در پرده آخر ، شاهد بازگشت گربه چکمه پوش (به همراه دوستانش) به سرزمین خیلی خیلی دور هستیم . از آخرین باری که غول سبز محبوب بر پرده سینماها ظاهر شد بیش از 13 سال می گذرد . هرچند هنوز بطور رسمی نه ساخت سومین گربه چکمه پوش تایید شده و نه ساخت شرکی جدید ، این پرده آخر نوید دهنده بازگشت احتمالی او است و باید دید کودکان نسل جدید هم مثل کودکان دو دهه قبل این غول را دوست خواهند داشت یا نه؟


(تماشای این انیمیشن به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 9 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

دنیای عجیب

Strange World
(2022)

بعضی از منتقدان "دنیای عجیب " را بدترین انیمیشن ساخته شده توسط کمپانی والت دیزنی نامیده اند . در اینکه این فیلم یک شکست تجاری بسیار سنگین و کم سابقه برای دیزنی بوده شکی نیست ، اما وقتی به عبارت " بدترین انیمیشن ساخته شده توسط کمپانی دیزنی " فکر می کنید ، باید توجه داشته باشید که تعدادی از بهترین انیمیشن های تاریخ سینما محصول این کمپانی بوده و در مقایسه با سایر شرکت ها (بجز استودیو پیکسار) کارهای دیزنی معمولاً یک سر و گردن بالاتر هستند ، پس حتی اگر " بدترین انیمیشن ساخته شده توسط کمپانی دیزنی " تعبیر صحیحی باشد ، به معنای واقعاً بد بودن " دنیای عجیب " نیست! (البته شخصاً این تعبیر را قبول ندارم! به نظرم دایناسور (2000) ، زندگی جدید امپراتور (2000) ، آتلانتیس : امپراتوری گمشده (2001) و بخصوص جوجه کوچولو (2005) خیلی بیشتر شایسته این عنوان هستند!) . " دنیای عجیب " توسط دان هیل ، یکی از کارمندان قدیمی و وفادار استودیو انیمیشن سازی والت دیزنی کارگردانی شده ، کسی که سابقه ساخت " شش قهرمان بزرگ " را در کارنامه دارد ، پس دست کم در این مورد با همه اتفاق نظر دارم که انیمیشن جدید یک پسرفت در کارنامه هیل محسوب می شود . داستان نچندان پخته و پر از ایراد انیمیشن از این قرار است ؛ سرزمین آولونیا محصور بین کوه های سر به فلک کشیده پوشیده از برف است و هیچ ارتباطی با خارج ندارد . یگر کلید (با صدای دنیس کواید) کاشفی است که قسم خورده از کوه ها بگذرد و سرزمین های آنسو را کشف کند . او خیلی تلاش می کند پسرش سرچر (جیک گلینهال) را هم مثل خودش بار بیاورد ، اما در نهایت سرچر و همکاران یگر بعد از کشف گیاهی عجیب ، او را در کوهستان تنها می گذارند . 25 سال می گذرد و در این مدت گیاه که پاندو نام گرفته با انرژی های خارق العاده اش زندگی بدوی در آولونیا را از این رو به آن رو نموده است . اما به نظر می رسد که گیاهان کاشته شده در حال ضعیف شدن و از دست دادن انرژی هستند و حالا همه از جمله کالیستو مال (لوسی لیو) رئیس سرزمین و از همکاران سابق یگر از سرچر انتظار دارند برای کشف علت این اتفاق دست به سفر بزند ، اما سرچر هیچ اشتیاقی برای این کار ندارد در حالی پسرش ایتن مثل پدربزرگش عاشق اکتشاف و سفر است و مخفیانه آنها را دنبال می کند اما ... " دنیای عجیب " انصافاً فیلم بامزه ایی است و در چند موقعیت حسابی بنده را خنداند ، اما همانطور که گفتم داستان قرص و محکمی ندارد و در شخصیت پردازی هم افراط و تفریط زیادی دارد! ویژگی های رفتاری تعریف شده برای هر شخصیت صفر و صدی هستند و کاراکتر سرچر که باید حلقه رابطه نسل پدرش با نسل پسرش باشد ، همانقدر که اکتشاف دوستی و خطر کردن پدرش را درک نمی کرد ، اکتشاف دوستی و خطر کردن پسرش را هم درک نمی کند! تنها چیزی که به ضرب و زور فیلمنامه نویسان و فشار بالا دستی های کمپانی خیلی راحت درک می کند و پذیرفته ه.مجنس.گر.ا بودن ایتن است!!! جالب است که حتی به عنوان صداپیشه هم هیچ بازیگر و هنرمند عاقلی حاضر نشده صدای ایتن باشد و نقش را به کسی سپرده اند که رفتارهای افراطی غیر اخلاقی اش شهره خاص و عام است!!!


(تماشای این انیمیشن به دلیل وجود موردی غیراخلاقی ، بدون نظارت و توضیح والدین ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

عملیات هوایی 1947

Kadet 1947
(2021)

سینمای تجاری اندونزی با وجود پتانسیل بالا ، هنوز نتوانسته جایگاه مناسبی در بازار بین المللی بدست آورد . یک دهه قبل دو گانه " یورش " توانست توجهات را به سینمای تجاری اندونزی جلب نموده و پای ستاره آن ، ایکو اویس را به هالیوود باز کند ، اما همانقدر که سینمای تجاری تایلند بعد از موفقیت مجموعه فیلم های اوک بانگ (مبارز تایلندی) ، به محاق رفت و فراموش شد ، سینمای تجاری اندونزی هم بعد از دو یورش ، بار دیگر فراموش شده و ناکام مانده است . " عملیات هوایی 1947 " هم فیلمی نیست که بتواند در بازار بین المللی موفقیتی داشته باشد (که نداشته) و اهمیت آن صرفاً به جنبه تاریخی اش باز می گردد ؛ فیلم ساخته رهبی ماندرا به یکی از مقاطع حساس جنگ استقلال اندونزی از هلند می پردازد ؛ بعد از پایان جنگ جهانی دوم و تسلیم ارتش ژاپن به متفقین و قبل از اینکه نیروهای استعمارگر هلندی فرصت بازگشت پیدا کنند ، نیروهای استقلال طلب اندونزی با معدود سلاح های به جا مانده از ژاپنی ها مجهز شده و اعلام استقلال نمودند . در ابتدا به نظر می رسید هلندی ها به شکلی مشروط با استقلال این کشور موافقت کنند ، اما آنها دست به لشکرکشی زدند و جنگ استقلال اندونزی آغاز شد . شخصیت های اصلی فیلم " عملیات هوایی 1947 " (که معادل دقیقی برای عنوان اصلی فیلم نمی باشد - ضمن اینکه عنوان اصلی فیلم هم در بعضی منابع با حرف K و در بعضی منابع با حرف C آغاز می شود!) کارآموزان جوان تنها پایگاه هوایی ارتش آزادی بخش هستند . تعداد کمی هواپیمای اکثراً قدیمی و مستعمل در این پایگاه وجود دارد و در نتیجه ارتش آزادی بخش شدیداً از نظر پشتیبانی هوایی در مضیقه است . هواپیماهای هلندی هم مرتباً فرودگاه را بمباران می کنند و پرسنل مجبورند هواپیماها را داخل جنگل پنهان کرده و فقط در مواقع بسیار ضروری به پرواز در بیاورند . تنها هواپیمای پیشرفته پایگاه فاقد یک قطعه حیاتی است و یکی از کارآموزان که در زمان جنگ جهانی دوم شاهد سقوط یک هواپیما در نزدیکی روستایشان بوده فکر می کند ممکن است قطعه آن هواپیما به کار بیاید پس با وجود مخالفت فرمانده پایگاه همراه دوستانش مخفیانه راهی سفری خطرناک می شود به امید اینکه هم قطعه را پیدا کند و هم با نامزدش دیدار نماید اما ... همانطور که گفتم این فیلم فقط از نظر تاریخی دارای اهمیت است . از نظر داستان و شخصیت پردازی در حد متوسطی است و از نظر جلوه های ویژه سینمایی حتی از بیشتر فیلم های دفاع مقدسی ما هم ضعیف تر است! اندونزی طی دو دهه اخیر از نظر صنعتی و اقتصادی رشد چشمگیری داشته و در حال تبدیل شدن به یکی از قدرت های برتر اقتصادی جهان است (اتفاقی که دو دهه قبل برای تایلند پیشبینی می شد ، اما آن کشور آنقدر اتفاقات ناگوار مختلف را پشت سر گذاشت که حالا بدون صنعت توریسم جذابش ، عملاً ورشکسته محسوب می شود) پس طبیعی خواهد بود که از سینمای تجاری این کشور در آینده بسیار بیشتر بشنویم ، حتی اگر بیدار کردن دوباره این غول بچه خفته کار راحتی برای سینماگران اندونزی نباشد!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و غیراخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

یوفو سوئدی

UFO Sweden
(2022)

دومین ساخته سینمایی ویکتور دانل کارگردان جوان سوئدی هم مثل فیلم اولش " غیر قابل تصور " یک تریلر علمی-تخیلی است ، اما پیچیدگی و هرج و مرج و هیجان آن را ندارد ، تقریباً فاقد اکشن است و داستانی نسبتاً ساده و بسیار کلیشه ایی را روایت می کند . رویدادها و رفتار شخصیت ها صرفاً به این دلیل داستان را پیش می برند که فیلمنامه نویس (خود جناب کارگردان) این طور می خواسته و عملاً منطق درستی پشت داستان وجود ندارد . پدر دنیس که رئیس انجمن غیر دولتی جویندگان یوفو سوئد بوده چند سال قبل به شکل مرموزی ناپدید شد . در طول این سال ها همه به دنیس اینطور قبولانده اند که پدرش دیوانه بوده و در کوهستان راهش را گم کرده و یک بلایی سرش آمده است! اما دنیس که حالا یک دختر جوان باهوش و کله شق است همچنان ته دلش امیدوار است پدرش حقیقت را گفته باشد . در این شرایط ناگهان سر و کله ماشین پدر دنیس در انبار یک مزرعه پیدا می شود و مزرعه دار ادعا می کند ماشین از داخل یک نور شدید به بیرون پرتاب شده است . دنیس مخفیانه به آن مزرعه می رود و مطمئن می شود ماشین متعلق به پدرش است ، بعد نزد همکاران پدرش در انجمن می رود اما متوجه می شود در این سال ها دیدگاه آنها نسبت به مسائل بسیار تغییر کرده و اشتیاقشان را برای کشف حقیقت از دست داده اند بنابراین ... ویکتور دانل اصلاً تکلیف خودش را با داستانی که نوشته و تبدیل به فیلم کرده مشخص نمی کند! دولتی ها در کار انجمن سنگ اندازی می کنند چون فقط دولتی هستند نه اینکه بخواهند روی چیزی سرپوش بگذارند ، افسر پلیس دوست دنیس تبدیل به بزرگترین دشمن او می شود چون بجای اینکه با او همدلی کند و سعی کند از راه درست وارد شود ، صرفاً حاضر نیست پذیرد دنیس و پدرش راست می گفته اند ، مسن ترین فرد انجمن حاضر است به دیگر اعضا خیانت کند اما نپذیرد پدیده غیر قابل توضیحی وجود دارد! ، ما هیچ بشقاب پرنده و موجود فضایی نمی بینیم ، پدیده ناشناخته صرفاً یک کرم چاله زمان-مکانی است که توسط نیرویی پنهان و فاقد توضیح هدایت و کنترل می شود . و دنیس هم در نهایت تصمیم می گیرد بجای دنباله روی از پدرش ، کنار دوست صمیمی او بماند انگار که عشقی ناگفته و فاقد هرگونه نشانه گذاری علنی بین آنها ، که 30-40 سالی با هم اختلاف سنی دارند ، به وجود آمده است! خلاصه که دانل جای خالی های زیادی در متن داستان قرار داده و بدون هیچ توضیحی انتظار دارد بیننده خودش آنها را پر کند!


***

تصویر

سیسو

Sisu
(2022)

" سیسو " فیلم غافلگیرکننده ای است چون انتظار دیدن چنین فیلمی از سینمای فنلاند را نداریم و از این پس افراد بسیاری خواهند بود که پیگیر ساخته های یالماری هلاندر (کارگردان سیسو) خواهند بود . ابتدا باید توضیح دهم که کلمه Sisu معادل دقیقی در زبان های غیرفنلاندی ندارد اما می توان آن را مترادف با عباراتی مثل سرسختی ، جان سختی ، صلابت ، ثابت قدمی در رسیدن به هدف و ... دانست و فنلاندی ها عموماً برای اینکه برتری و تفاوت نژاد خود را نشان دهند از این عبارت استفاده می کنند! (مردم فنلاند ، واقعاً هم مردم عجیب و متفاوتی هستند! آنها آخرین کشور شناخته شده اروپا هستند و تاریخشان تا پیش از اشغال فنلاند توسط سوئدی ها (حدود 900 سال پیش) تاریک و آمیخته با اساطیر است . آنجا آخرین سرزمین مسیحی شده اروپا است . زبان و فرهنگشان هم تفاوت آشکاری با سایر ملت های اروپایی دارد و فرضیات مختلفی درباره منشا اولیه مردم فین (نژاد فنلاندی ها) وجود دارد که تقریباً همه آنها به نقاط مختلف روسیه امروزی منتهی می شوند) داستان فیلم درباره مرد میانسال سرسخت و کم حرفی است به نام عاتامی کورپی . او که بعداً معلوم می شود قهرمان جنگ با روسها بوده به تنهایی (همراه با اسب و سگش) در بیابان یخ زده لاپلند (شمال فنلاند) دنبال طلا می گردد و درست زمانی که نور انفجارهای دور دست جنگ به دیدرس او رسیده (سال 1944 است ، دولت فنلاند تسلیم شده و متحدان سابق آلمانی با اجرای سیاست زمین سوخته در حال عقب نشینی از برابر روسها به سمت مرزهای نروژ هستند) یک رگه بزرگ طلا کشف می کند . او کیسه بزرگی از طلاها برداشته و راهی شهر می شود و سر راهش از کنار گروهی از سربازان آلمانی عبور می کند . اما گروه دوم به او مشکوک شده و با کشف طلاها سعی می کنند او را بکشند و همگی توسط عاتامی به قتل می رسند . آلمانی های گروه اول باز می گردند و شروع به تعقیب او می کنند و ... سیسو به شکل غافلگیرکننده ایی خشن و بی رحمانه است و فیلم های برادران کوئن و حتی تارانتینو را به یاد می آورد! شخصیت اصلی به خوبی پرداخت شده و داستان قرص و محکم تا نیمه فیلم ، تماشاگر را مشتاق ادامه می سازد ، اما از جایی به بعد دیگر کنترل از دست فیلمساز خارج شده و برای نشان دادن نامیرا بودن قهرمان فیلم به هر ترفند محیرالعقول هالیوودی متوسل شده است! در نتیجه اشتیاق تماشاگر از بین می رود چون می داند عاتامی قرار نیست کشته شود حتی بر اثر سقوط هواپیما!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

هانسان : خیزش اژدها

Hansan : Rising Dragon
(2022)

در بیش از یک هزار سال تاریخ اخیر کره ، جنگ با ژاپن طی سال های 1592 تا 1598 میلادی ، تنها جنگ بزرگ با یک کشور خارجی بوده که به پیروزی کره منجر شده است! پس طبیعی است حالا که صنعت سینمای کره در اوج قرار دارد ، و با در نظر گرفتن علاقه فراوان کره ایی ها به برجسته سازی موفقیت های تاریخی شان ، بارها و بارها به این جنگ پرداخته شود ، آن هم جنگی که روی زمین پیروزی مطلق با ژاپنی ها بود اما بخاطر پیروزی های چشمگیر و دور از انتظار نیروی دریایی کوچک کره روی آب ، نیروهای زمینی ژاپنی هم بتدریج تحت فشار قرار گرفته و مجبور به عقب نشینی شدند . مهمترین فیلم ساخته شده در این موضوع بدون شک " دریاسالار : امواج خروشان " ساخته کیم هان مین است که سال 2014 اکران شد . " هانسان : خیزش اژدها " در واقع پیش درآمدی بر آن فیلم است و ساخته خود کیم هان مین . فیلم دریاسالار به نبرد دریایی بزرگ میونگ نیانگ در سال 1597 می پرداخت و فیلم هانسان درباره اولین نبرد دریایی بزرگ بین دو کشور در سال 1592 است . در هر دو نبرد کره ایی ها با کشتی هایی کمتر اما قوی تر ، و فرماندهی دریاسالار یی سون شین به پیروزی مطلق رسیدند ، با این وجود تعداد فراوان کشتی های ژاپنی و تنگ نظری های رقبای داخلی شین ، باعث شد تا او نتواند از پیروزی هایش بهره برداری کرده و تهاجم ژاپن به کره را زودتر از آنچه رخ داد متوقف سازد . در واقع آخرین نبرد دریایی بزرگ کره و ژاپن در دسامبر 1598 رخ داد و کره ایی ها با کمک ناوگانی از مینگ شکست قطعی و نهایی را بر دشمن وارد آوردند و البته خود دریاسالار هم در این نبرد کشته شد . شاید کیم هان مین با ساخت فیلم سومی درباره این آخرین نبرد ، سه گانه اش را کامل کند! اما درباره خود فیلم ؛ هانسان از نظر جلوه های ویژه نسبت به دریاسالار واقع گرایانه تر و طبیعی تر است و کامپیوتری بودن جلوه های تصویری کمتر به چشم می آید . از نظر داستان و بازیگری هم در سطح قابل قبولی قرار دارد (هرچند به نظرم دریاسالار از این دو جنبه کمی بهتر بود) و برخلاف دریاسالار که فرماندهان ژاپنی را مشتی خودخواه احمق با شخصیت هایی تک بعدی تصویر کرده بود ، در اینجا فرماندهان ژاپنی پرداخت بهتری دارند (هرچند باز هم در نهایت خودخواه و کمی هم احمق اند!) . و نکته پایانی که می خواهم به آن اشاره کنم انگیزه ژاپنی ها از حمله به کره در آن مقطع تاریخی است! کره ایی ها در فیلم هایشان خیلی به این انگیزه نمی پردازند و تنها تصور آنها دشمنی خارجی است که به کشورشان حمله کرد و در صورت پیروزی نهایی ، هدف بعدی اش مینگ چین بود! اما واقعیت این است که ژاپن به رهبری تویوتومی هیده یوشی تازه متحد شده و دوران طولانی جنگ داخلی (معروف به سنگوکو) رو به پایان بود . در عین حال نیروی نظامی عظیمی در ژاپن وجود داشت که تا قبل از اتحاد هر بخش آن به یک دایمیو (جنگ سالار یا رهبر محلی) خدمت می کرد و حالا این نیروی نظامی عظیم باید قبل از اینکه باعث جنگ و ویرانی جدیدی در داخل ژاپن شود به نقطه دیگری فرستاده می شد و نزدیک ترین نقطه شبه جزیره کره بود . به همین سادگی!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)