نقد کوتاه (35) - e

تصویر

سریال

نگهبانان
فصل اول

Watchmen
(2019) :

اغلب کامیک باز های حرفه ایی اعتقاد دارند کامیک های واچمن یا نگهبانان نوشته آلن مور (منتشر شده در 12 شماره طی سال های 1986 تا 1987 توسط دی سی کامیک) پیچیده ترین ، چند لایه ترین و سخت فهم ترین کامیک های ابرقهرمانی هستند . و به خاطر همین ویژگی ها هم بود که فیلم ساخته شده توسط زک اسنایدر در سال 2009 (با اینکه الان تعداد معدودی طرفدار سفت و سخت پیدا کرده) نتوانست توفیق چندانی بدست آورد زیرا اصولاً زک اسنایدر در تصویر سازی توانا است اما در بخشیدن معنای عمیق به تصاویرش ناتوان! بعد از گذشت یک دهه این بار نگهبانان به شکل سریال توسط شبکه HBO و با مدیریت دیمون لیندلف (از خالقان سریال لاست) به تصویر در آمده است . زک اسنایدر فیلمش را طوری ساخته بود که از نظر طراحی بصری وفادار به کامیک ها باشد ، اما سازندگان سریال بجای اینکه انرژی شان را روی این مسئله هدر بدهند ، روی داستان متمرکز شده اند و سعی کرده اند با باز کردن و ساده فهم کردن لایه های داستان ، آن را تبدیل به یک سریال استاندارد و مخاطب پسند نمایند . کاراکتر اصلی سریال زن خانواده دار سیاه پوستی است به نام آنجلا ایبار (با بازی رجینا کینگ) که قبلاً پلیس بوده اما بعد از واقعه معروف به شب سفید ، مثل اغلب پلیس های دیگری که زنده ماندند ظاهراً از شغلش استعفا داده و در حال آماده سازی یک فروشگاه است . اما این فروشگاه ناتمام در واقع پوششی برای ادامه فعالیت او در نیروی پلیس با لقب سیستر نایت است چون بعد از آن واقعه که به کشته شدن تعدادی از افسران پلیس تولسا و اعضا خانواده شان توسط یک گروه نژادپرست منجر شد ، پلیس ها با نقاب و بدون اعلام هویت واقعی شان فعالیت می کنند! تحرکات مشکوکی در منطقه رخ داده و مقامات نگران فعالیت دوباره آن گروه نژادپرست هستند . همزمان در نزدیکی تولسا یک پروژ عظیم و مرموز علمی توسط زن بسیار ثروتمندی در حال تکمیل است که ... سریال پر از شخصیت و داستان های فرعی متعدد است ، اما تقریباً هیچکدام از آنها زائد نیستند و به شکلی هوشمندانه شکل دهنده چفت و بست نهایی داستان می باشند و با اینکه در یکی-دو قسمت آغازین ممکن است داستان برای مخاطبان ناآشنا به مجموعه اصلی کمی گنگ باشد ، بتدریج با مشخص شدن این چفت و بست ها و جایگیری شان در ذهن مخاطب طرح کلی شکل می گیرد و هرچه پیش می رود جذابتر می شود . شاید تنها بخش از داستان که شخصاً آن را دوست نداشتم ماجرای کودکی آنجلا در ویتنام بود! اینکه پدر و مادرش توسط استقلال طلبان ویتنامی کشته شوند یک چیز است و اینکه مادر بزرگش این همه راه را برای پیدا کردن و بردن او به آمریکا ، آمده باشد و بعد یک دفعه سکته کند و بمیرد واقعاً حال گیری است! تصویری هم که سریال از پشت پرده سیاست و توطئه های پنهان جاری در آمریکا به نمایش می گذارد زیادی تخیلی و اغراق شده است و به نظر می رسد عمداً به شکلی کار شده که سریال نتواند از نظر سیاسی پیام منفی خاصی به مخاطب بدهد و بیننده فقط پیام های اخلاقی و نژادی آن را دریافت کند . بازی ها در حد خودشان قابل قبول هستند اما این سریال داستان محور است نه شخصیت محور و بیشتر داستان آن در ذهن مخاطب باقی می ماند و بجز یکی-دو کاراکتر مثل آدرین وایت (با بازی جرمی آیرونز) ، بقیه بتدریج از ذهن مخاطب محو شده و در فصل های بعدی می توان با بازیگران دیگری آنها را جایگزین نمود . البته با گذشت دو سال هنوز هیچ خبری از فصل دوم نیست و به نظر می رسد سازندگان سریال فعلاً به همان پایان نیمه باز فصل اول به عنوان پایان بندی نهایی اکتفا کرده اند .


(تماشای این سریال به دلیل وجود صحنه های متعدد خشن و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 15 سال اکیداً توصیه نمی شود)

***
 

   

تصویر

سریال

شیرینی خور
فصل اول

Sweet Tooth
(2021) :

شیرینی خور از آن سریال های عجیب و غریبی است که ظاهرش غلط انداز و دافعه برانگیز است اما وقتی دیدنش را شروع کنید شدیداً درگیرش خواهید شد! داستان این سریال محصول نتفلیکس با مدیریت جیم مایکل (وقتی بجای کارگردانی از عبارت مدیریت استفاده می کنم یعنی شخص مورد نظر از طرف تهیه کنندگان به عنوان همه کاره و توسعه دهنده پروژه منصوب شده است) براساس مجموعه کامیک ادامه داری (از سال 2012 به این سو) به همین نام نوشته جف لیمر برای شرکت ورتیگو (زیر مجموعه دی سی کامیک) ، در یک دنیای پساآخرالزمانی می گذرد ؛ بر اثر شیوع یک ویروس مرگبار نهادهای حکومتی و اجتماعی دچار فروپاشی شده اند و تکنولوژی تا حدود زیادی از بین رفته . اما همزمان با شیوع این ویروس ، نوزادان انسان هم تبدیل به موجوداتی جهش یافته و شبیه حیوانات مختلف شدند که در برابر ویروس مصونیت داشتند ، همین مسئله باعث شد که مردم شروع به کشتن آنها کنند یک عده بخاطر اینکه آنها را عامل شیوع بیماری می دانستند و یک عده برای اینکه فکر می کردند با انجام آزمایش روی این موجودات دو رگه می توانند درمانی برای بیماری پیدا کنند . در زمان آغاز بحران مردی با نوزادی نیمه انسان - نیمه گوزن به دل جنگل های دور افتاده می رود و سال ها به تنهایی از او مراقبت می کند تا اینکه در جریان مقابله با متجاوزانی ناشناس به بیماری مبتلا شده و می میرد . پسر گوزنی که گاس نام دارد مدتی را به تنهایی سپری می کند اما در نهایت تصمیم می گیرد محیط امن جنگل را ترک و برای پیدا کردن مادرش راهی سفر شود ... داستان سریال شیرینی خور پر از حوادث تقدیر گونه است ، اما برخلاف مثلاً فصل دوم انیمه " ناکجاآباد موعود " ، این حوادث تصادفی و از سر به بن بست رسیدن نویسنده نبوده اند بلکه همگی داستانی پشت خود دارند و هدفمندانه به سمت شکل دادن به داستان اصلی هدایت شده اند ، البته بجز حضور مرد گنده در لحظه ایی که گاس موقع خروج از جنگل گیر شکارچی ها می افتد ، که این یکی واقعاً زیادی تصادفی است! با این تفاسیر داستان بیننده را شدیداً درگیر می کند ؛ چه معماهایی پشت حوادثی که به این دنیای پسا آخرالزمانی شکل داده وجود دارد؟ و نقش گاس این وسط چیست؟ که همه تاکید دارند او از دورگه های دیگر بزرگتر است و انگار اولین دورگه بوده! تازه پسر بچه بازیگر نقش گاس (کریستیان کانوری) با آن موهای طلایی و شاخ های پر ابهت (برخلاف تصویر نسبتاً زمختی که در کامیک ها برایش ترسیم شده) زیادی شیرین و مجذوب کننده است و مرد گنده هم به بهانه اینکه شیرینی زیاد دوست دارد به کنایه او را شیرینی خور صدا می زند . پس عمراً نمی توان نگران سرنوشت او نبود که خیلی ها دنبال شکارش هستند و انگار واقعاً هم درمان بیماری را با خود دارد! همچنین سریال یک سئوال بسیار مهم را طرح می نماید ؛ اینکه انسان ها فکر می کنند می توانند برای حفظ انسانیت و اخلاق خط قرمزی برای خود داشته باشند یک واقعیت است یا یک توهم؟ وقتی در قسمت آخر فصل اول دکتر سینگ (عادل اختر) که تا به حال هیچ دورگه ایی را نکشته اما برای نجات جان همسرش محکوم به این کار است ، با گاس مواجه می شود نمی تواند دست به اقدامی بزند اما کمی بعد بدون تردید برای انجام آزمایش و کشتن یک پسر خزنده ایی دست به کار می شود! علاقه فیلمسازان به ساخت فیلم و سریال هایی درباره شیوع بیماری های مرگبار بویژه بعد از شیوع کرونا خیلی بیشتر شده و شیرینی خور هم یکی از آنهاست اما به جرات می توانم بگویم تاکنون ویروسی عجیب و غریب تر از ویروس این سریال در سینما و تلوزیون دیده نشده تا جایی که هرکجا ویروس شیوع بیشتری دارد گل های بنفش رنگ زیبا و عجیبی می رویند که به دیگران هشدار می دهند به این محل نزدیک نشوید! شاید اگر ویروس مرگبار سریال تا این حد فانتزی و دور از ذهن نبود ، با سریالی به مراتب تاریک تر و ترسناک تر مواجه می شدیم ، اما با این شیوه بیننده با خیال راحت تری منطق داستان را می پذیرد و بدون ترس از تبدیل شدن دنیا به آنچه این سریال نمایش می دهد ، از تماشای آن لذت خواهد برد .


(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی صحنه های خشن ، به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)

***
 

    

تصویر

جنگ فردا

The Tomorrow War
(2021) :

سازندگان جنگ فردا به کارگردانی کریس مک کی (کارگردان انیمیشن " لگو بتمن سینمایی ") محصول استودیو آمازون ، ایده اولیه جالبی در اختیار داشته اند که اگر می توانستند درست آن را به مرحله بهره برداری برسانند با فیلمی به خوبی مثلاً " لبه فردا " داگ لیمان طرف بودیم . اما این اتفاق نیافته و فیلم در مجموع ضعیف تر از آن است که طرفداران ژانر علمی-تخیلی و در اینجا بخصوص طرفداران زیر ژانر حمله موجودات فضایی را راضی کند ، و به نظر می رسد نقاط ضعف متعدد فیلم هم ناشی از فیلمنامه زک دیوین (که با وجود تازه کار بودن کلی فیلمنامه زیر دستش دارد) بوده و هم از ضعف کارگردانی ناشی می شود . داستان این فیلم از روز برگزاری فینال جام جهانی فوتبال 2022 آغاز می شود ؛ در حالی که همه مردم دنیا سرگرم تماشای مسابقه هستند ناگهان یک پورتال زمانی وسط زمین بازی ظاهر می شود و گروهی سرباز جوان از آن خارج می شوند که می گویند زمین در سال 2051 مورد حمله موجودات فضایی قرار گرفته و نسل بشر در آستانه انقراض است . سیاستمداران دنیا به توصیه این سربازان آینده ، مردم واجد شرایط را گروه گروه از طریق پرتال ها به آینده می فرستند تا با موجودات فضایی بجنگند و هر بار فقط تعداد کمی از آنها زنده باز می گردند . تا اینکه نوبت به یک معلم و سرباز سابق خانواده دار به نام دان (کریس پرات) می رسد ، اما از همان آغاز پرش زمانی معلوم می شود که اوضاع اصلاً خوب نیست و هیچ چیز طبق برنامه پیش نمی رود ... بازی با مقوله سفرهای زمانی و دستکاری در خطوط زمانی که در فیلم ها و سریال های متعددی مورد استفاده قرار گرفته ، در اینجا به بدترین و غیر قابل توجیه ترین شکل ممکن تشریح شده و فقط دو قاعده کلی برایش تعریف شده ؛ اولاً دستگاه پرتال ساز فقط روی یک خط ثابت پیش می رود و پرتال ها را نمی توان دلبخواهی تنظیم کرد ، دوماً افرادی که از گذشته به آینده می روند نباید بطور طبیعی در سال 2051 زنده باشند و به همین ترتیب سربازانی که به گذشته آمده اند نباید در آن زمان به دنیا آمده باشند! غیر از این دو قانون ، هیچ ضابطه و قاعده دیگری از سوی سازندگان فیلم رعایت نشده و حتی این توجیه که فرضیه خطوط زمانی موازی صورت مسئله را پاک می کند ، با بی نظمی و شلختگی داستان هیچ دردی را درمان نمی کند! حتی از این مسئله هم که بگذریم ، باز داستان و فیلمنامه نقاط ضعف فراوانی دارند ، از رابطه سرد و پرتنش دان با پدرش (با بازی نسبتاً قابل قبول جی کی سیمونز) تا هم خدمتی های او در پرش زمانی که هر کدام تیپ هایی تک بعدی و مقوایی دارند ، همگی کلیشه هایی تکراری و فاقد خلاقیت هستند و آن قهرمان بازی های آخر فیلم هم که خیلی مسخره و غیر قابل باور از کار در آمده اند . حتی جلوه های ویژه این فیلم هم در حد 200 ملیون دلاری که ادعا می شود خرج فیلم شده نیست ، و احتمالاً بخش بزرگی از آن به جیب کریس پرات رفته که بازیی کاملاً معمولی و متوسط دارد . در مجموع جنگ فردا را شاید بتوان برای یک بار دیدن انتخاب کرد ، اما دفعه بعدی که فیلم را در حال پخش از یکی از شبکه ها ببینید در عوض کردن کانال و انتخاب یک فیلم دیگر تردید نخواهید داشت!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های خشن و ترسناک به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)

***

 

***  

تصویر

اف 9 {سریع و آتشین 9} حماسه سریع

 F9 The Fast Saga
(2021) :

حماسه سریع بدون تردید ضعیف ترین فیلم از مجموعه سریع و آتشین است و هرچند هنوز به مرحله ترکیدن نرسیده در نهایت ظرفیت کش آمدن بدنه بادکنکی اش قرار دارد! (رجوع کنید به مطلب " پدیده ها و رویدادهای جریان ساز هالیوود در دهه دوم هزاره ") . شاید بتوان تقصیر این ضعف را به گردن فیلمنامه نویس حماسه سریع انداخت ؛ کریس مورگان از " سریع و آتشین : توکیو دریفت " تا هابز و شاو ، فیلمنامه نویس اصلی مجموعه بوده ، اما ظاهرا برای تزریق تنوع و خلاقیت نوشتن فیلمنامه حماسه سریع را به دست یک جوان نسبتاً تازه کار به نام دانیل کیسی سپرده اند ، کاری هم که کیسی انجام داده این بوده که تمام فیلم های قبلی را یک دور تماشا کرده ، تمام عناصری را که به نظرش جالب بوده اند فهرست کرده و بعد هم یک برادر قلدر طرد شده به خانواده تورتو اضافه کرده ، همین! تازه از هابز (راک) و شاو (جیسون استتهام) که از محبوب ترین شخصیت های فیلم های اخیر مجموعه بوده اند خبری نیست و فقط مادر شاو (هلن میرن) حضوری کوتاه در فیلم دارد . حالا باز اگر عناصر و شخصیت های فهرست دانیل کیسی در یک داستان درست و درمان قرار می گرفتند یک چیزی ، اما این شخصیت ها در طول فیلم همینطور از این موقعیت اکشن و تعقیب و گریز به آن موقعیت اکشن و تعقیب و گریز می روند که البته همچین موقعیت های نان و آب داری هم نیستند و یا زیادی تخیلی و اغراق شده اند ، یا زیادی تکراری و نخ نما! تنها نیمچه داستانی که این بین جریان دارد داستان رابطه تورتو (وین دیزل) و برادرش جیکوب (جان سینا) است که همان هم پر از حفره و اشکال است! خلاصه که تهیه کنندگان مجموعه باید سر ساخت فیلم بعدی حسابی حواسشان جمع باشد و دیگر فرصت دوباره ای برای جلوگیری از ترکیدن نخواهند داشت!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های خشن به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)

***
 

   

تصویر

میشل ها علیه ماشین ها

 The Mitchells vs The Machines
(2021) :

میشل ها علیه ماشین ها ساخته مارک ریندا (در اولین تجربه سینمایی اش) و تهیه کنندگی فیل لرد و کریس میلر جدا نشدنی (دوستی و همکاری این دو آنقدر عمیق است که بعضی ها فکر می کنند آنها هم.جنس ب.از هستند اما در واقعیت کریس میلر زن و بچه هم دارد!) ، خیلی بی سر و صدا و کم حاشیه ساخته شده اما با عرضه در شبکه استریم نتفلیکس یک شبه محبوب مشترکان این شبکه و تبدیل به یک پدیده سینمایی شد . شاید تصور شما از عبارت " پدیده سینمایی " ارائه خلاقیت های هنری در حد بهترین آثار پیکسار یا مثلاً " مرد عنکبونی : به درون دنیای عنکبوتی " باشد ، اما میشل ها علیه ماشین ها از این لحاظ پدیده شده که پر انرژی ترین ، دیوانه وارترین و شوخ و شنگ ترین انیمیشن ساخته شده در سال های اخیر است ، انیمیشنی خانواده محور که در عین حال در پر تنش ترین لحظات هم سعی نمی کند خودش را جدی بگیرد و ادای محصولات هنری اخلاق مدار را در بیاورد! خانواده میشل ها شامل ریک (پدر خانواده) ، مردی که خیلی تلاش دارد خودش را به خانواده اش ثابت کند اما در بیشتر مواقع فقط خرابکاری می کند ، لیندا (مادر خانواده) که ظاهراً معقول ترین عضو خانواده است اما بیشتر فکر و ذهنش چشم و هم چشمی با همسایه هاست ، کیت (دختر خانواده) که عشق فیلمسازی است و رابطه پر تنشی با پدرش دارد ، آرون (پسر و کوچکترین عضو خانواده) عشق دایناسورها ، و البته یک سگ مشنگ! بدون رضایت کیت تصمیم می گیرند دست به یک مسافرت جاده ایی تا دانشگاه محل تحصیل او بزنند ، اما همزمان ربات های ساخته شده توسط یک شرکت فن آوری دست به شورش زده و خیال دارند همه انسان های روی زمین را اسیر و به فضا شوت کنند! و میشل ها آخرین انسان هایی هستند که هنوز گیر آنها نیافتاده اند ... فیلم شوخی های زیادی با تکنولوژی و مسائل روزمره خانواده ها و جوانان ها می کند و عجیب اینکه همه شان هم خوب و بامزه از کار در آمده اند . تنها ایراد بنی اسرائیلی وارد بر داستان این انیمیشن این است که شورش ربات ها بدون کوچکترین مقاومتی از سوی انسان ها (البته بجر خانواده میشل ها) پیش می رود درست مثل حمله موجودات فضایی در انیمیشن " خانه " که یک شبه کل زمین را فتح کردند و بجز یک دختر بچه ، همه را اسیر . تازه در انیمیشن " خانه " بوو ها با طرح و نقشه قبلی به زمین حمله کردند اما در اینجا هوش مصنوعی عامل شورش فقط ظرف یکی-دو دقیقه تصمیم به شورش می گیرد و آن را سازماندهی و اجرا می کند! گرافیک انیمیشن شباهت زیادی به به درون دنیای عنکبوتی دارد (که کاملاً طبیعی است چون مثل آن توسط استودیو انیمیشن سازی سونی و کلمبیا تولید شده) اما استفاده بیشتر و تند و تیز تری از رنگ های شاد شده و در تک تک سکانس ها سعی شده حالتی رویا گونه و کارتونی داشته باشد انگار که همه اش در تخیلات مثلاً دختر خانواده می گذرد!

نقد کوتاه (35) - d

تصویر

سریال
فضانوردان

فصل اول

The Astronauts
(2020) :

دهه های هشتاد و نود میلادی قرن گذشته سینما و تلوزیون آمریکا پر بود از کاراکترهای کودک و نوجوان باهوش و همه فن حریف که به قول معروف بزرگترها را درس می دادند و هیچکس حریفشان نبود . اما بتدریج با شروع هزاره جدید از تعداد این کاراکترهای ابرقهرمان کم سن و سال کاسته شده و کاراکترهای کودک و نوجوان بیشتر به سمت عادی بودن و آسیب پذیر بودن متمایل شدند . از دلایل جامعه شناسی و روانشناسی و هنری این تغییر و تحول که بگذریم می رسیم به سریال فضانوردان ، سریالی که انگار از دل همان دهه های هشتاد و نود به زمان ما پرتاب شده است! داستان این سریال 9 قسمتی (فصل اول) محصول شبکه نیکلودئون آمریکا که توسط دانیل نوآف (از سازندگان سریال لیست سیاه) نوشته ، تهیه و کارگردانی شده در آینده ایی نچندان دور می گذرد ؛ یک شرکت خصوصی فضایی قصد دارد با کمک هوش مصنوعی یک سفیه سرنشین دار را برای سفری چند ماهه به فضا بفرستد تا یک سیارک در حال نزدیک شدن به خورشید را بررسی کند (حالا بگذریم از اینکه الان هم این کار را سفینه های بی سرنشین به خوبی انجام می دهند!) . ساعات پایانی نزدیک به پرتاب سفیه است و افراد بسیاری در مجموعه شرکت جمع شده اند تا در این عملیات نقش داشته باشند و برخی از آنها خانواده و بچه هایشان را هم آورده اند! طبیعتاً کنجکاوی پنج نفر از بچه ها گل می کند و سراغ سفینه می روند و سفینه هم خیلی ناگهانی مراحل پرتاب را پشت سر گذاشته و به فضا می رود . در مرکز همه فکر می کنند سیستم پرتاب هک شده اما خیلی زود معلوم می شود این کار هوش مصنوعی سفینه بوده چون بر اساس ارزیابی هایش به این نتیجه رسیده که شانس موفقیت این ماموریت چند ماهه با این پنج بچه خیلی بیشتر از بزرگسالان آموزش دیده است! ... سریال در طرح مسائل علمی فضانوردی خیلی لنگ می زند و سازندگان نگاهی بسیار ساده و قدیمی به این جنبه از اثرشان داشته اند ، انگار نه انگار که در سال های اخیر فیلم های خیلی خوبی مثل " جاذبه " و " مریخی " ، یا حتی نمونه های کمتر خوبی مثل " مسافران " و " بسوی ستارگان " ساخته شده اند که می توانستند الهام بخش آنها در دقت بیشتر به مسائل علمی باشند . همه توجه آنها روی پرداخت هر چه بهتر و احساسی تر پنج کاراکتر نوجوان و روابط بین آنها و هوش مصنوعی حاکم بر سفیه که در واقع آنها را دزدیده است ، متمرکز شده . این پنج نوجوان هر کدام اخلاق و خصوصیات خاص خودشان را دارند که تا حدود زیادی در طرح و اجرا موفق از کار در آمده و همین مسئله است که تماشاگر را برای ادامه تماشای سریال و همراه شدن با آنها کمی مجاب می نماید ، اما امان از وقتی که سفیه دچار چالشی جدی و خطرناک شود (که در هر قسمت هم حداقل یکی از آنها گنجانده شده) ، آنوقت است که این پنج نوجوان تبدیل به همان ابرقهرمانان باهوش و شکست ناپذیر قدیمی می شوند که از پس هر چالشی (البته با کمک و همکاری هم) بر می آیند آن هم در شرایطی که بزرگترهایشان بر روی زمین معمولاً راه حل هایی پیدا می کنند که به خوبی راه حل های ابتکاری بچه ها نیست! خلاصه اگر از آن دست افرادی هستید که یک زمانی از تماشای " تنها در خانه " ها و " سه پسر نینجا " ها لذت می بردید و خیلی تحت تاثیر سینمای کودک و نوجوان مدرن واقع گرایانه تر قرار نگرفته اید ، شاید با چشم پوشی از نقاط ضعف متعددش ، از تماشای این سریال لذت ببرید! سریالی که اگر فصل دومش با این حجم از ساده انگاری و عدم توجه به مسائل علمی ساخته شود ، احتمالاً کاریکاتور ضعیفی از رمان خارق العاده " ملاقات با راما " آرتور سی کلارک خواهد شد!


***
 

  

تصویر

سریال
سایه و استخوان

فصل اول

Shadow and Bone
(2021) :

صدها سال قبل بر اثر یک جادوی سیاه قدرتمند سرزمین پادشاهی راوکا به دو قسمت تقسیم شد . مانعی که بین این دو قسمت به وجود آمده دیواری از تاریکی و ظلمت به عرض چند کیلومتر است که موجودات بالدار شیطانی در آن پرسه می زنند و هرکس را که سعی در عبور داشته باشد شکار می کنند . طبق پیشگویی ها فقط یک گریشا (جادوگر) احضار کننده خورشید می تواند این دیوار را نابود کند اما مشکل این است که این نوع از گریشاها بسیار نادر هستند و هر چند صد سال یکبار زاده می شوند . دختر جوانی به نام الینا استارکوف (جسی میل لی) که در یتیمخانه بزرگ شده و از نژادی دون پایه است به عنوان نقشه کش به ارتش وارد شده و دل در گرو سربازی به نام ملین اورتسف (آرچی رنوکس) دارد ، اما طی یک حادثه معلوم می شود او یک احضار کننده خورشید است پس تحت حمایت و حفاظت ژنرال کیریگان (بن بارنز) قرار می گیرد . در سوی دیگر دیوار شایعه دیده شدن احضار کننده خورشید به سرعت می پیچد و گروهی از مجرمان حرفه ایی مامور به دزدیدن او می شوند اما ... سریال سایه و استخوان محصول نتفلیکس که بر اساس کتاب اول مجموعه رمانی به همین نام نوشته لی باردوگو در سال 2012 ساخته شده ، داستان ظاهراً جذاب و پیچیده ایی دارد ، اما در اجرا ضعف ها و نقایص فراوانی پیدا کرده است! دو بازیگر اصلی (می لی و رنوکس) با همه تلاشی که کرده اند اما به هم نمی آیند و عشقشان زیادی مصنوعی و کلیشه ایی است . هویت واقعی ژنرال کیریگان و رابطه پیچیده ایی که با مادرش دارد هم در قسمت آخر زیادی شتاب زده و ناقص بر ملا و توضیح داده می شود هرچند در کل بن بارنز بازی نسبتاً خوبی دارد و توانسته ابهت و تشخص لازم را به نقشش بدهد . اما بهترین مجموعه بازی های سریال را گروه خلافکار به خود اختصاص داده اند ؛ فردی کارتر در نقش کز رئیس باند ، یک آدم لنگ بشدت مرموز و خونسرد که حتی در بدترین شرایط هم حاضر نیست اعتراف کند اینیج را دوست دارد . نقش اینیج را هم آمیتا سومان بازی کرده ، دختر جوان تر و فرزی که خیلی خوب بلد است از چاقو استفاده کند اما آدم کشتن برایش راحت نیست و از اینکه کز همیشه عشقش را پس می زند دلگیر است . نفر سوم باند را هم کیت یانگ بازی کرده ، مرد خوش پوش و باهوش و بامزه ایی که البته اگر از او غافل شوند علاقه اش به قمار و جنس موافق! او را از وظایفش غافل می کند! یکی دیگر از مشکلات سریال عدم برقراری توازن مناسب بین داستان های فرعی است! خیلی از داستان ها و شخصیت های فرعی شروع نکرده تمام می شوند و محو می گردند در حالی که برخی از آنها در پیشبرد داستان اصلی نقشی موثر دارند ، اما مثلاً به داستان گریشا دزدیده شده و علاقه ایی که به زندانبانش پیدا می کند با اینکه اساساً در دوردست ها و سرزمین دیگری پیش می رود خیلی میدان داده شده (هرچند احتمالاً در فصل دوم خط این داستان با داستان اصلی تلاقی پیدا خواهد کرد) . بعلاوه سریال ظرفیت زیادی در اختیار داشته برای پرداختن به مسائل سیاسی و بازی قدرتی که بین رهبران دو بخش قلمرو جریان دارد ، اما ترجیح داده این ظرفیت را به حاشیه براند و همانقدری به آن بپردازد که دختر ساده ایی مثل الینا از آن سر در می آورد! در مجموع سریال سایه و استخوان از آن دست سریال هایی است که جای پیشرفت و بهتر شدن دارد و در صورت تحقق این امر در فصل دوم ، بیشتر دیده خواهد شد ، اما اگر سطح کیفی اش در همین حد بماند و نقاط ضعفش بر طرف نشود ، شانس ساخت فصل سومش بسیار کم خواهد بود!

(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی صحنه های خشن ، ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 15 سال توصیه نمی شود)


***
 

   

تصویر

ماکیا : زمانی که گل موعود شکوفا شود

Maquia : When the Promised Flower Blooms
(2018) :

خانم ماری اوکادا بیش از دو دهه سابقه فیلمنامه نویسی و همکاری برای تولید تعداد زیادی انیمه های عمدتاً سریالی را در کارنامه دارد اما ماکیا : زمانی که گل موعود شکوفا شود (براساس فیلمنامه اورژینال نوشته خودش) اولین تجربه رسمی کارگردانی اش محسوب می گردد . او این انیمه را برای استودیو پی.ای.ورکز ساخته که هرچند سابقه نسبتاً طولانی دارد اما در خارج از ژاپن چندان شناخته شده نیست . ماکیا دختر جوانی است از تبار جاودانان که دور از انسان ها زندگی آرامی دارند اما یک شب مورد حمله انسان ها و اژدهایانشان قرار می گیرند و بسیاری کشته یا اسیر می شوند . ماکیا می گریزد و کمی بعد در جنگل نوزادی را پیدا می کند که مادرش توسط راهزنان کشته شده . ماکیا سعی می کند با کمک یک زن روستایی نوزاد را که آریل نامیده بزرگ کند اما آریل هرچقدر بزرگتر می شود بیشتر می فهمد که ماکیا مادرش نیست و همیشه جوان خواهد ماند . آنها برای در امان ماندن از ماموران پادشاه و کنجکاوی مردم ، از این شهر به آن شهر سفر می کنند اما بالاخره آریل از این وضع خسته شده و ماکیا را ترک می کند تا به ارتش بپیوندد در حالی که اوضاع کشور اصلاً خوب نیست و با مرگ تدریجی اژدهایان ، دشمنان با هم متحد شده اند تا به حکومت مستبد و سرکوبگر حاکم خاتمه دهند ... بزرگترین مشکل ماکیا این است که داستانش زیادی گسترده است و بازه زمانی طولانی را شامل می شود در نتیجه فرصت کافی برای پرداختن به برخی شخصیت ها و داستان های فرعی وجود ندارد . انیمه های سینمایی موفق آنهایی هستند که یک موضوع و یک محدوده زمانی خاص و نسبتاً کوتاه را در بر می گیرند و در عوض سازندگانشان به بهترین و کامل ترین وجه ممکن داستانشان را پرداخت می کنند . اما خانم اوکادا چون داستان مال خودش بوده دلش نمی آمده که شخصیت ها را به حال خود رها کند و مثلاً بگوید آنها به خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردند! اگر بتوانید با این مسئله کنار بیایید و دل به شخصیت های انیمه بدهید آنوقت ارزش وقت گذاشتن و تماشا را دارد و بخصوص در نهایت شاید حتی بتواند اشکتان را هم در بیاورد!

(تماشای این انیمه به دلیل وجود برخی صحنه های خشن و ناراحت کننده ، به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)


***

  

تصویر

بچه رئیس : کسب و کار خانوادگی

 The Boss Baby : Family Business
(2020) :

قسمت اول انیمیشن بچه رئیس پیام های اخلاقی خوب و خانواده محوری برای بچه ها داشت ، اما کسب و کار خانوادگی بیشتر بزرگترها را برای پند دادن نشانه رفته و بچه ها خیلی کمتر از قسمت اول می توانند با این یکی ارتباط برقرار کنند (این که می گویم را با چشم خودم دیده ام!) و مشکل همین است که این انیمیشن زیادی کودکانه و ساده انگارانه ساخته شده و بزرگترها اصلاً دلیلی نمی بینند که بخواهند آن را تماشا کنند! تام مک گرت انیمیشن ساز کم تجربه ایی نیست و بویژه با ساخت انیمیشن " مگامین " نشان داده که بلد است چطور انیمیشنی بسازد که همه گروه های سنی تماشایش کنند! اما به نظر می رسد روند تولید این فیلم شدیداً تحت تاثیر سریال بچه رئیس قرار داشته و با اینکه آن سریال توسط تیمی جداگانه تولید شده ، تیم سازنده فیلم سینمایی دوم اجازه نداشته اند از چارچوب های تعریف شده برای آن سریال خارج شده و ابتکار عملی داشته باشند . فقط در همین حد که تیموتی و تد بزرگسال کوچک شوند تا بتوانند یک بار دیگر دنیا را نجات دهند نهایت خلاقیتشان بوده است! با همه این حرف ها اگر به عنوان یک بزرگسال حاضر باشید این انیمیشن را تماشا کنید آنوقت پیام های اخلاقی مفیدش را دریافت خواهید کرد!


***
 

  

تصویر

بی نهایت

Infinite
(2021) :

طرح اولیه فیلم بی نهایت ساخته آنتوان فوکوآ (" روز آزمایشی " ، " آرتور شاه " ، " اکولایزر " 1 و 2) که اقتباس نچندان وفادارانه ایی از کتاب " مقالات تناسخ " نوشته اریک مایکرنز است ، شباهت نسبی به فیلم موفق " نگهبان کهن " دارد که سال قبل عرضه شد ، اما برخلاف آن فیلم که شخصیت های اصلی اش نامیرا بودند ، در این یکی شخصیت ها می میرند اما به شکلی تناسخ یافته دوباره متولد می شوند . در این فیلم مارک والبرگ نقش مردی را بازی می کند که ظاهراً دچار اختلالات روانی است و دائماً خاطراتی را در خواب و بیداری به یاد می آورد که متعلق به او نیستند . در جریان یک درگیری او دستگیر می شود و بعد سر کله مردی (با بازی چیوتل اجیفور) پیدا می شود که ادعا می کند دوست قدیمی اوست و سعی می کند خاطراتش را زنده کند ، اما ... پایه و اساس این فیلم بر فرضیه تناسخ بنا شده که برخی ادیان و مذاهب شرقی بویژه بودیسم و هندویسم آن را قبول دارند . تفکر تناسخ حتی به برخی مذاهب اسلامی (از جمله شاخه هایی از تصوف) راه یافته اما در مجموع مورد تایید اسلام و علما مذاهب اصلی شیعه و سنی ، و همچنین بیشتر شاخه های مسیحیت و یهودیت نیست . سازندگان فیلم هم همین عدم تایید را مورد توجه قرار داده و اینطور داستان را طرح ریخته اند که فقط عده کمی (در حد چند صد نفر) قادر به تناسخ یا دست کم به یاد آوردن زندگی های گذشته خود هستند . اما در پیاده سازی این ایده در داستان چندان موفق نبوده اند و اشکالات و سئوالات زیادی بر طرح و فیلمنامه شان وارد می باشد ، مثلاً هیچ توضیحی داده نمی شود که چرا بترست و پیروانش از این زندگی خسته شده و به دنبال شکستن حلقه هستند حتی اگر به قیمت نابودی همه موجودات تمام شود ، اما دیگران هیچ مشکلی با این قضیه ندارند؟ تنها بازی قابل قبول فیلم را چیوتل اجیفور ارائه کرده که بخوبی توانسته مردی عصیان زده ، یاغی و با اراده را پیاده سازی نماید ، اما در نقطه مقابل مارک والبرگ همان اکشن-من باهوش و مبتکر همیشگی است و خارج از این کلیشه اش چیزی به نقش اضافه نکرده . نبرد نهایی فیلم هم اصلاً توجیه منطقی ندارد! بترست که می خواهد کل دنیا را نابود کند چه فرقی می کند دستگاهش را در مرکز شهر نیویورک روشن کند یا در کاخش در اسکاتلند؟! بعد هم آن پریدن با موتور روی هواپیما را داریم که فقط برای رو کم کنی از سازندگان مجموعه های " سریع و آتشین " و " ماموریت غیر ممکن " طراحی شده! آخر فیلم هم که کاملاً مطابق با سیاست های دستوری اخیر هالیوود به پایان می رسد! سه تا از شخصیت های مثبت که در طول فیلم نژاد سفید غربی بودند ، این بار در آسیای جنوب شرقی ظاهر می شوند!

(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های خشن به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)