نقد کوتاه (42)

تصویر

سریال
ارباب حلقه ها : حلقه های قدرت
فصل اول

The Lord Of The Rings : The Rings Of Power
(2022)

پخش تقریباً همزمان دو سریال فانتزی " ارباب حلقه ها : حلقه های قدرت " و " خاندان اژدها " ، بالاجبار مقایسه آن دو را به دنبال داشته و در این مقایسه حلقه های قدرت از نگاه بیشتر مخاطبان بازنده شده است . سریال شبکه آمازون پرایم صرف نظر از مشکلاتی که در کارگردانی و بازی ها دارد ، بزرگترین ضربه را از فیلمنامه خورده است . برخلاف سریال شبکه HBO که به آن هم خواهیم پرداخت ، در اینجا منبع مفصل و کاملی از جی آر آر تالکین وجود نداشته و بهترین منبع در اختیار نویسندگان فیلمنامه ، یکی از پیوست های انتهایی کتاب " بازگشت پادشاه " بوده که وقایع مهم دوران دوم و سوم سرزمین میانه را به صورت سالشمار و خلاصه شده درج کرده . در نتیجه تیم نویسنده (جی دی پین و پاتریک مک کی ، در اولین تلاش به سرانجام رسیده شان ، چون بیش از یک دهه فیلمنامه هایشان یا در مرحله تولید تغییر می کرد و دیگر به نام آنها ثبت نمی شد ، یا کلاً فرایند تولید اثر متوقف و کنسل می گردید!) دستشان برای نوشتن یک داستان مفصل و جذاب کاملاً باز بوده است . اما آنها بجای تمرکز روی ایده پردازی ، از همان مصالح موجود در این منبع استفاده کرده و کل مقطع چند ماهه داستانی سریال را با عناصری که در یک بازه زمانی حداقل دو هزار ساله در سالشمار پراکنده بوده اند ، پر نموده اند! ، ضمن اینکه بعضی از ایده ها کاملاً سرقتی از فیلم های مجموعه هستند و بنابراین عملاً جذابیت و تازگی برای مخاطب ندارند . نکته دیگری که باعث نارضایتی مخاطبان شده این است که برخلاف دو سه گانه سینمایی مجموعه که داستان قهرمانان از یک نقطه مشترک آغاز و بعد به چند شاخه موازی تقسیم می شد ، در اینجا از همان ابتدا روایت چند داستان موازی به صورت همزمان آغاز و برخی از آنها در ادامه روی هم منطبق می شوند در نتیجه سر در آوردن از وضعیت و رابطه بین کاراکترهای اصلی سریال برای مخاطب (بویژه مخاطبی که آشنایی چندانی با داستان های تالکین نداشته باشد) دشوار است . همین مسائل یعنی تعدد اتفاقات و کاراکترهایی که با منطق داستان های تالکین بعضی هایشان اصلاً نباید با هم معاصر باشند ، باعث شده تا سناریو نوشته شده توسط دو نویسنده ناکام و ناموفق ، شانس چندانی برای رقابت با خاندان اژدها نداشته باشد . نکته دیگری که باعث شده بیشتر مخاطبان به حلقه های قدرت روی خوش نشان ندهند ، اما نمی توان آن را نقطه ضعفی واقعی برای سریال دانست ، این است که حلقه های قدرت از نظر سبک روایت بصری به آثار تالکین و فیلم های ساخته شده توسط جکسون وفادار است ، یعنی با همه تلخکامی ها و دشواری ها و مصائبی که پیش روی قهرمانان مجموعه قرار دارد ، باز هم با سریالی طرف هستیم که شادابی و تنوع رنگ و امید در آن موج می زند و کاراکترها و قهرمانان در بدترین شرایط هم از فکر کردن به چیزهای خوب دست نمی کشند . و برای مخاطبی که به سریال های خشن و پر خون و خونریزی و پرده در و تلخ و تاریک مثل " بازی تاج و تخت " و حالا " خاندان اژدها " عادت کرده ، دوره چنین سریال های پاستوریزه ایی خیلی وقت است که گذشته!!! اما در مورد دو مبحث کارگردانی و بازی هم درباره این سریال حرف های زیادی می توان زد و ایرادات فراوانی می توان گرفت ، مثلاً روابط بین شخصیت ها بجز یکی-دو مورد ، خیلی خوب برای مخاطب جا نمی افتد و به نظر می رسد سازندگان ، برای کوتاه کردن مدت زمان سریال ، بخشی از روند پرورش این روابط را بدون جایگزینی حذف کرده اند . یا مثلاً بعضی از بازیگران اصلاً مناسب نقششان نیستند و نتوانسته اند آن نقش را از آن خود کنند مثل رابرت آرامیو (در نقش الروند - که در فیلم ها هوگو ویوینگ ، کاملاً برازنده نقش بود) یا بنجامین والکر (در نقش گیل گالاد - آخرین شاه الف های برین - که اصلاً آن ابهت مورد انتظار طرفداران کتاب های تالکین را ندارد) . در نهایت از همه این حرف ها که بگذریم در این سریال هم جای خالی گیردان کشتی ساز احساس می شود! گیردان کشتی ساز هرچند یک شخصیت حاشیه ایی در کتاب های تالکین محسوب می شود که نبودنش ضربه ایی به فیلم ها و سریال نزده ، اما برای خیلی ها از جمله بنده شخصیت محبوبی است! گیردان تنها الف از نسل اول الف هاست که در تمام طول تاریخ سرزمین میانه حضور دارد و یکی از سه حمل کننده حلقه های قدرت الفی است . اما در فیلم ها و سریال نتنها اشاره ایی به این شخصیت نشده بلکه فرد دیگری در انتهای فیلم " بازگشت پادشاه " به عنوان حمل کننده حلقه سوم در کنار الروند و گالادریل قرار گرفته است .


(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

سریال
خاندان اژدها
فصل اول

House Of The Dragon
(2022)

سریال شبکه HBO اما در نقطه مقابل سریال آمازون قرار می گیرد و برای همین هم توانسته گلدن گلاب بهترین سریال درام سال را بدست آورد (افتخاری که برادر بزرگش با وجود 5 بار نامزدی به آن نرسید!) . مهمترین راز این موفقیت هم آن است که خود جورج آر.آر مارتین بالای سر تولید سریال بوده (بابا ☠ برو بشین " بادهای زمستان " رو تمام کن!!!) . منبع اقتباس سریال هم کتاب حجیم " آتش و خون " مارتین می باشد که تقریباً نیمی از آن به جنگ داخلی بزرگ تارگین ها معروف به " رقص اژدهایان " می پردازد . بنابراین در اینجا خیلی نیازی به توسعه دادن داستان اصلی برای فراهم آوردن مصالح کافی نبوده و عملاً بیش از 90% آنچه را شاهدش هستیم در کتاب خوانده ایم . شاید تنها تفاوت مهم سریال با کتاب به کاراکتر پادشاه وسیریس اول (با بازی پدی کانسیدان) بر گردد که در کتاب فردی چاق و پرخور توصیف شده که در نهایت بر اثر عوارض همین چاقی از دنیا می رود اما در سریال پادشاهی لاغر است که بخاطر عفونت زخم های متعددش (ناشی از نشستن بر تخت آهنین پر شمشیر) بتدریج تحلیل می رود و می میرد . آن قضیه پیشگویی " یخ و آتش " را هم مارتین تعمداً به سریال اضافه کرده تا ارتباط کوچکی با " بازی تاج و تخت " داشته باشد وگرنه در کتاب حرفی از این پیشگویی نیست! بنابراین بزرگترین نقطه ضعف سریال قبلی که پایه هایش از فصل چهار به بعد گذاشته شد و در نهایت به آن افتضاح فصل هشتم ختم گردید ، در اینجا از بیخ و بن ریشه کن شده! بازیگران هم همگی عالی هستند و با اینکه تغییر بازیگران نقش های ملکه آلیسنت و بخصوص پرنسس رانیرا در میانه سریال کمی توی ذوق می زند و البته گریم ها هم تا حدودی افتضاح است (موی سفید به دنریس تارگرین بازی تاج و تخت می آمد ، اما در اینجا بدجوری زمخت و اجباری به نظر می رسد) ، مشکل دیگری از این لحاظ وجود ندارد . شاید سبک کارگردانی و تدوین و روایت سریع داستان سریال مورد پسند برخی نباشد ، اما اکثریت قبول دارند که بهتر از آب بستن است و همان بهتر که مقدمه چینی ها خیلی زود به پایان برسد تا در فصل دوم فقط شاهد رویارویی بزرگ دو طرف مدعی باشیم . راستی یک نکته که به نظرم در مورد سریال جالب و سنجیده آمد حذف کاراکتر سماروغ دلقک بود . او در بخش رقص اژدهایان کتاب آتش و خون در نقش یک راوی و شاهد مهم اما نچندان قابل اطمینان حضوری فعال اما غیر فاعل دارد! بعلاوه کاراکترش بسیار شبیه به کاراکتر تیریون لنیستر " ترانه یخ و آتش " است (کوتوله ، باهوش و نکته سنج ، شوخ و مبتذل!) ، پس اصولاً تکرار آن در سریال " خاندان اژدها " کاملاً غیر ضروری و اتلاف وقت می شد و تازه چه کسی غیر از پیتر دنکلیج می توانست از پس این نقش بر بیاید؟! و در آخر ، اگر جزو طرفداران این سریال هستید ، توصیه می کنم به هیچکدام از شخصیت های معرفی شده در فصل اول دل نبندید! " رقص اژدهایان آخر و عاقبت خوبی برای هیچ یک از طرفین درگیری نخواهد داشت!


(تماشای این سریال به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

تک تیراندازها

Snipers
(2022)

یکی از اصول و قواعد پذیرفته شده فیلم های جنگی این است که حداقل پرده نخست فیلم را به معرفی کاراکترهایتان بپردازید تا زمانی که درگیر نبرد می شوند ، شجاعت و رشادتشان برای مخاطب ارزشمند ، و فداکاری و مرگشان سوزناک باشد . اما ژنگ ییمو کارگردان نامدار و کهنه کار چینی (که می خواسته از همکارش چن کایگه - که سال قبل " نبرد دریاچه چانگجین " را ساخته بود - عقب نیافتد) خیلی به این نکته توجه نکرده و به فاصله حدود 10 دقیقه بعد از شروع فیلم ، نبرد اصلی را آغاز کرده است . بنابراین با وجود اینکه درگیری حساب شده و تقریباً واقع گرایانه فیلم خیلی خوب و تماشایی کارگردانی و به تصویر در آمده ، تماشاگر (بخصوص تماشاگر غیر چینی) عملاً تا اواسط فیلم خیلی از اوضاع سر در نیاورده و بجای توجه به جزئیات نبرد ، سرگرم ترسیم خطوط ارتباط بین کاراکترهاست! فیلم " تک تیراندازها " همانطور که از نامش مشخص است درباره یک گروه نخبه از تک تیراندازهای چینی در ماه های پایانی جنگ کره می باشد که بخاطر فعالیت هایشان به عنوان سربازانی نخبه و قهرمان معروف شده اند . یک گروه تک تیرانداز آمریکایی هم کینه آنها را به دل گرفته و قصد شکارشان را دارند پس سربازی را که تصور می کنند دوست فرمانده تک تیراندازهاست اسیر و زخمی و نیمه جان در یک میدان جنگ متروکه رها می کنند . چینی ها با اینکه احتمال می دهند این یک تله باشد مستقیماً واردش می شوند تا فرد مجروح را نجات دهند اما به دلیلی کاملاً متفاوت که تازه در اواسط فیلم آشکار می شود ... یک نکته نظامی-تاریخی هم که کارگردان توضیحی درباره اش نداده این است که عملاً تا اواخر فیلم تک تیراندازهای دو طرف در میدان نبرد تنها هستند و جنگ شخصی خودشان را بدون مداخله دیگران پیش می برند ، در حالی که طبق واقعیات تاریخی منابع موثق ، جنگ کره بعد از حدوداً یک سال اول آن ، به یک جنگ فرسایشی سنگر با سنگر تبدیل شده و میادین آن تفاوت چندانی با میادین جنگ جهانی اول نداشته ، پس چطور چنین فضای باز ، وسیع و بدون مزاحمی برای تحرک این تک تیراندازها در میانه منطقه هیچکس (منطقه حد فاصل دو خط مقدم طرف های درگیر جنگ را " منطقه هیچکس " می گویند که بعضی به اشتباه " منطقه بیطرف " ترجمه می کنند!) فراهم آمده است؟!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های خشن متعدد ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

پینوکیو گیلرمو دل تورو

Guillermo Del Toro's Pinocchio
(2022)

مخالفت گیلرمو دل تورو با جنگ و فاشیسم قبلاً در مهمترین آثارش (ستون فقرات شیطان ، هزار توی پن و شکل آب) به چشم آمده است . پس اینکه داستان کلاسیک پینوکیو را به شکلی گل درشت به ایتالیای زمان حکومت موسولینی ربط بدهد ، هرچند ایده از خودش نیست (چون کاریکاتورهایی با موضوع پینوکیوی دوره فاشسیم قبلاً در نشریات مختلف غربی چاپ شده) ، فقط از ایشان بر می آید! طنز تلخ ماجرا اینجاست که داستان پینوکیو نوشته کارلو لورنزینی (با نام مستعار کارلو کلودی) اولین بار در سال 1883 به چاپ رسید ، یعنی همان سالی که بنیتو موسولینی به دنیا آمد! در انیمیشن دل تورو (که با شیوه استاپ-موشن یا همان ایست-حرکتی) تولید شده ، پدر ژپتو در ابتدا پسری داشته به نام کارلو که در جریان یک بمباران در جنگ جهانی اول او را از دست می دهد . پدر ژپتو بعد از مدتها غصه و عزاداری یک شب درختی را که بالای قبر پسرش قرار دارد (و یک جیرجیرک سخنگو و نویسنده در آن لانه کرده) می برد و از آن عروسکی چوپی می سازد . وقتی ژپتوی پیر به خواب می رود ، فرشته ایی سراغ پینوکیو می آید و او را زنده می کند و از او قول می گیرد که پسر خوبی برای پیرمرد باشد . اما همه می دانیم که پینوکیو پسری بازیگوش و سر به هوا است . ژپتو در حالی که نمی داند با این عروسک زنده شده پر دردسر چکار کند تازه سر و کارش با مقامات فاشیست روستا می افتد که اصرار دارند طبق قانون پینوکیو باید به مدرسه برود و ... فیلم دل تورو از نظر بصری و کارگردانی خلاقانه و هنرمندانه است هرچند حتی بدون در نظر گرفتن سکانس های خشن و ترسناکش هم چندان مناسب تماشا برای کودکان کم سن و سال نیست! اصرار کارگردان به نکوهش و حتی تحقیر فاشیسم (که برای جلب توجه مردم مجبور به استفاده از نمایش یک عروسک چوبی سخنگو می شوند - نقطه مقابل اینکه خود آمریکایی ها برای تشویق جوانان به اعزام در زمان جنگ جهانی دوم کامیک ها و نمایش های کاپیتان آمریکا را درست کردند!) باعث شده تا این فیلم کلاً از حال و هوای فانتزی و کودکانه منبع اصلی فاصله گرفته و به اثری کاملاً سیاسی و بزرگسالانه تبدیل شود . بیش از نیمی از زمان فیلم به ترانه های موزیکال کاراکتر پینوکیو اختصاص دارد که به خوبی اجرا شده اند (و یکی از آنها هم جزو نامزدهای گلدن گلاب بهترین ترانه اورژینال بود) ، با این وجود این ترانه ها چون عمدتاً در قالب نمایش های عروسکی روی صحنه هستند ، عملاً تاثیر چندانی در پیشبرد خط داستانی اصلی ندارند و برای بیننده ایی که پای کامپیوتر نشسته و فقط می خواهد خط داستان اصلی را دنبال نماید ، یک نعمت بزرگ برای صرفه جویی در وقت است ، اما برای یک فیلم موزیکال امتیازی منفی به حساب می آید! امسال اقتباس دیگری هم از داستان پینوکیو به کارگردانی رابرت زمه کیس و بازی تام هنکس به صورت لایو-اکشن پخش گردیده که در واقع بازسازی انیمیشن کلاسیک دیزنی است اما با واکنش منفی منتقدان و تماشاگران مواجه گردید . پس بنده هم خیال ندارم برای تماشای آن فیلم که فقط به اندازه یک پنجم بودجه تولیدش فروش داشته ، وقت بگذارم!


(تماشای این انیمیشن به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

سرزمین رویاها

Slumberland
(2022)

می گفتند جیسون موموآ بخاطر طلاق از همسرش و از دست دادن بیشتر اموالش افسردگی گرفته و چاق شده ، اما بعداً معلوم شد بخاطر بازی در این فیلم بود! فیلم ساخته فرانسیس لاورنس یک فانتزی روانشناسانه ساده و کم تکلف است و می توان تماشای آن را به کسانی توصیه نمود که در خانواده با مشکل روحی کنار آمدن با فقدان یکی از اعضا مواجه هستند . نیمو دختر بچه ایی است که همراه پدرش در یک فانوس دریایی زندگی می کند و بودن در اجتماع را تجربه نکرده تا اینکه پدرش در دریا غرق می شود و سرپرستی اش به عموی بشدت کسل کننده و معمولی اش فیلیپ می رسد . نیمو در خواب با موجود عجیبی به نام فیل آشنا می شود که ادعا می کند شریک ماجراجویی های پدر نیمو در سرزمین رویاها بوده . فیل و نیمو به راه می افتند تا با کمک یک نقشه مروارید آرزو را پیدا کنند اما از یک طرف مامور گرین (عضو سازمان فعالیت های ناخودآگاه) در رویاها به دنبال دستگیری آنهاست و از طرف دیگر عمو فیلیپ نگران است که چرا نیمو بجای معاشرت با دیگران بیشتر وقتش را می خوابد ... " سرزمین رویاها " از نظر جلوه های ویژه چیزی کم و کسر ندارد و تا حدود زیادی توانسته حال و هوای خواب و رویاهای افراد مختلف را به تصویر بکشد (حالا بگذریم از اینکه صاحبان خواب ها هر شب فقط یک خواب تکراری می بینند!) از نظر بازیگری هم جیسون موموآ تمام تلاشش را کرده تا کاراکتری بامزه و فراموش نشدنی را خلق کند ، اما مارلو بارکلی نوجوان نقش اول ، بازیی بشدت مصنوعی و خشک دارد و بقیه کاراکترهای فیلم هم تیپ هایی کلیشه ایی و تک بعدی هستند . بنابراین فیلم بزرگترین ضربه را از سمت بازیگری خورده . اما از نظر داستان و کارگردانی قابل دفاع است و نویسندگان و کارگردان آن تمام تلاششان را کرده اند تا فیلم اقتباس شده از کامیک های قدیمی " نیمو کوچولو " نوشته وینسور مک کی با بیش از یک قرن سابقه ، بتوانند پیام های اخلاقی و روانشناسانه خود را به ساده فهم ترین شکل ممکن به مخاطب انتقال دهند .


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

رها سازی

Emancipation
(2022)


خشونت به هر شکلی نکوهیده است ، اما هجمه ایی که بعد از اتفاق سال قبل علیه ویل اسمیت شکل گرفت واقعاً غیر ضروری بود و نشان داد شعارهای حمایت از زن و احترام به زن در هالیوود قطعاً تو خالی هستند! شاید اگر آن موج علیه اسمیت شکل نمی گرفت ، بازی او در " رهاسازی " به چشم می آمد و برای دومین سال پیاپی نامزد اسکار می شد ، اما همه از پیش از نمایش ، شمشیر را از رو بسته بودند و آماده برای کوبیدن اولین فیلم با بازی ویل اسمیت! البته از حق هم نباید گذشت که فیلم رها سازی ساخته آنتوان فوکوآ اصلاً فیلم خوبی نیست و تنها نکات مثبت و واقعاً تماشایی آن بازی نفسگیر ویل اسمیت و فیلمبرداری درجه یک آن با لنزهای کم رنگ مخصوص ، می باشد! این فیلم ظاهراً داستان مردی است که عکس کمر تکه تکه اش بر اثر ضربات متعدد و طولانی مدت شلاق ، جهان را تکان داد! روزهای اوج جنگ داخلی آماریکا است و یک برده ماهر و خانواده دار به نام پیتر (ویل اسمیت) را در اختیار ارتش جنوب قرار می دهند تا در ساخت راه آهن نظامی به خط مقدم مشارکت کند . اما رفتار وحشیانه با برده ها و خواسته پیتر برای بازگشت نزد همسر و فرزندانش باعث می شود تا همراه گروه دیگری از برده ها فرار کنند ، یک شکارچی برده (بن فاستر) و گروهش هم به دنبال گرفتار کردن و بازگرداندن آنها هستند و این تعقیب و گریز مرگبار تبدیل به رقابتی می شود برای زودتر رسیدن به جبهه شمال ... بزرگترین مشکل فیلم فوکوآ نگاه بشدت سیاه و سفید آن به داستان است . مثلاً فیلم " دوازده سال بردگی " را در نظر بگیرید ؛ در آن فیلم همه جور طرز و فکر و رفتاری در بین سفیدپوستان برده دار جنوبی وجود داشت از دلسوز تا بی رحم و از بی تفاوت تا منزجر . اما سفیدپوستان جنوبی فیلم " رها سازی " همگی بلا استثناء بی رحم هستند و فقط به آزار و اذیت سیاهپوستان فکر می کنند چون آن را حق الهی خود می دانند حتی بچه هایشان! و عجیب تر اینکه ادعا می شود این رفتار سفیدپوستان جنوبی بیشتر از آنکه ناشی از ناآگاهی و نادانی آنها باشد نشات گرفته از ترسشان درباره آینده آزادی و برابری سیاهپوستان است! و از طرف دیگر سفیدپوستان شمالی اواخر فیلم را داریم که بدون استثناء همگی خوب و روشنفکر هستند و رفتار خوبی با همقطاران سیاهپوستشان دارند (فقط در صورتی که برده های فراری به ارتش محلق شوند با آنها به احترام برخورد می شود!) حتی اگر با چرب زبانی و غیر مستقیم آنها را تشویق کنند که به عنوان نیروی خط شکن جلودار حمله باشند و بیشترین تلفات را بدهند! فیلم کوچکترین اشاره ایی به سرنوشت هزاران برده سیاهپوست آزاد شده بعد از جنگ داخلی آمریکا نمی کند . عده کمی از آنها توانستند با مهاجرت به سایر نواحی کشور زندگی نسبتاً خوبی داشته اند ، اما بیشترشان یا مجبور شدند در مزارع پنبه همان برده داران بی رحم سابقشان اینبار با حداقل دستمزد کار کنند یا به شهرها مهاجرت کرده و زاغه نشین شوند . تازه همان تعداد کمی هم که توانستند زندگی مناسبی داشته باشند خیلی زود به دردسر افتادند چون از یک سو هدف حملات نژادپرستان افراطی (بخصوص کوکلاس کلان ها) قرار گرفتند و از سوی دیگر به صورت سیستماتیک بسیاری از حقوق شهروندیشان را از دست دادند و عملاً یک قرن طول کشید تا سیاهپوستان بتوانند به عنوان شهروند عادی در جامعه آمریکا پذیرفته شوند .


(تماشای این فیلم بدلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (41)

تصویر

سریال انیمه
کیمیاگر نمام فلزی : برادری
کامل {به همراه دو قسمت سینمایی مجموعه}

Fullmetal Alchemist : Brotherhood
(2009-2010)

احتمالاً یادتان هست که حدود 10 ماه قبل در همین سلسله مطالب به سریال انیمه " کیمیاگر تمام فلزی " پرداخته بودم . آن سریال در 51 قسمت طی سال های 2003 تا 2004 پخش گردید و از محبوبیت زیادی برخوردار بود . یک سال بعد انیمه سینمایی به نام " کیمیاگر تمام فلزی : فتح شامبالا " به عنوان دنباله آن سریال اکران شد که در آن داستان خیالی ادوارد و آلفونس و تلاششان برای پیدا کردن هم ، با ماجرای واقعی کودتای ناکام نوامبر 1923 مونیخ (به رهبری آدولف هیتلر که البته در این انیمه حضوری بسیار کمرنگ دارد) در هم می آمیزد و با توجه به اینکه بسیاری از نقاط قوت داستان انیمه اصلی در این فیلم دیده نمی شود ، با استقبال زیادی مواجه نشد . به دلایلی که بنده راجبش تحقیق نکرده ام ، تهیه کنندگان مجموعه خیلی زود تصمیم گرفتند بجای ساخت دنباله جدید ، کلاً داستان را از اول تعریف کنند و بنابراین از یک فیلمنامه نویس قدیمی انیمه های عامه پسند تلوزیونی به نام هیروشی اونوگی خواستند تا داستان خلق شده توسط هیرو آراکاوا را دوباره نویسی و با کمی دستکاری جذاب تر و پر شتاب تر نماید و در کمال ناباوری نتیجه نهایی برخلاف معمول حتی از داستان اصلی هم بهتر شده و به همین دلیل سریال " کیمیاگر تمام فلزی : برادری " حتی از سریال اصلی هم با استقبال بیشتری مواجه شد! 10-12 قسمت اول برادری تقریباً کپی حوادث یک سوم نخست سریال اصلی است منتها با شتاب بیشتری روایت می شود و طنز تصویری داستان هم پررنگ تر شده تا برای مخاطبی که سریال قبلی را دیده کسل کننده نباشد و درست زمانی که بیننده احساس می کند با کپی نعل به نعل مجموعه قبلی طرف است ، با ورود کاراکترهای جدید و شکل گیری اتحادهایی غیر منتظره ، داستان کاملاً زیر و رو می شود و با اینکه در نهایت به پایانی تقریباً مشابه منتهی می گردد ، اما این تفاوت ها و حضور کاراکترهای جدید کاملاً جذاب ، و البته توجه بیشتر و عمیق تر به ریشه های اولیه شکل گیری وقایع ، و گسترش جغرافیای داستان ، همه و همه دست به دست هم می دهند تا برادری یک سر و گردن از برادر بزرگترش بالاتر باشد و جذابیت سریال به حدی است که بیننده حتی متوجه نمی شود برادری از سریال قبلی 13 قسمت طولانی تر هم هست! یک سال بعد ، انیمه سینمایی " کیمیاگر تمام فلزی : ستاره مقدس میلوس " به عنوان پیش درآمدی بر برادری اکران شد اما با واکنش منفی مخاطبان مواجه گردید . سازندگان ستاره مقدس میلوس سعی کرده بودند محصولی مستقل بسازند که داستانش ربط مستقیمی با برادری نداشته باشد ، اما این داستان عملاً نقض کننده برخی نکات سریال بود و به همین دلیل با واکنش منفی طرفداران آن مواجه شد . از سوی دیگر گرافیک ستاره مقدس میلوس هم در مقایسه با برادری و حتی سریال قدیمی تر ، خیلی ضعیف بود و بیشتر به انیمه های دهه هشتاد شباهت داشت . بعد از آن پرونده انیمه " کیمیاگر تمام فلزی " برای همیشه بسته شد و باید دید آیا در آینده این " برای همیشه " نقض خواهد گردید یا نه؟! (البته این را هم اضافه کنم که سه فیلم لایو-اکشن هم در سال های اخیر براساس این داستان ساخته شده ، اما از آنجایی که ژاپنی ها هیچ وقت در ساخت یک لایو-اکشن جذاب از روی انیمه هایشان موفق نبوده اند ، هیچ قصدی برای تماشای این سه فیلم ندارم و آنها را اصلاً جزو آدم حساب نکرده ام!)


(تماشای این سریال انیمه به دلیل وجود برخی سکانس های خشن به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

نگهبانان کهکشان ویژه تعطیلات

The Guardians of The Galaxy Holiday Special
(2022)

" نگهبانان کهکشان ویژه تعطیلات " در واقع یک فیلم نسبتاً کوتاه 42 دقیقه ایی است که به بهانه ایام کریسمس و در آستانه اکران سومین فیلم مستقل مجموعه (اکران در 5 می 2023) توسط جیمز گان و تیم تولید اصلی تهیه و توسط شبکه دیزنی پلاس پخش شده است . در این فیلم بامزه پیتر کوئیل (استار لرد) ناکجا را از مجموعه دار خریده و سرگرم رسیدگی به امور آن است اما دوستانش حس می کنند که پیتر اصلاً خوشحال نیست . کراگلین به آنها می گوید روی زمین جشن کریسمس نزدیک است و از آنجایی که پیتر خاطره خوبی از برخورد یاندو با کریسمس در کودکی اش ندارد ، برای همین غمگین است ، دوستان پیتر هم تصمیم می گیرند به هر طریقی شده او را خوشحال و حال و هوای کریسمس را برایش زنده کنند اما ... تماشای این فیلم بامزه را به همه طرفداران مجموعه فیلم های مارول توصیه می کنم ، البته داستانش هیچ ربط کلی به فیلم های دیگر ندارد و ندیدید هم ندیدید!


***

تصویر

گوزن شاه

The Deer King
(2022)

" گوزن شاه " از نظر بصری و نوع روایت شباهت زیادی به آثار هایائو میازاکی دارد ، باید هم اینطور باشد چون دو کارگردان آن (ماساشی آندو و ماسایوکی میاجی) از شاگردان میازاکی بوده و در تولید تعدادی از آثار او و تعداد دیگری از بهترین انیمه های تاریخ سهیم بوده اند . اما گوزن شاه با اینکه انیمه جذاب و قابل احترامی است ، نمی تواند جزو بهترین انیمه های تاریخ قرار بگیرد! ایراد اصلی هم از فیلمنامه است! در اینجا هم از یک فیلمنامه نویس کهنه کار انیمه های عامه پسند تلوزیونی به نام تاکو کیشیموتو خواسته شده تا براساس مجموعه مانگای گوزن شاه نوشته ناهوکو اوهاشی ، یک داستان سینمایی بیرون بکشد . اما نتیجه نهایی اصلاً جذابیت و ظرافت کافی برای جلب توجه و ماندگاری را ندارد . بسیاری از اطلاعات داستانی جزو بدیهیات طلقی شده و تلاشی برای توضیحشان نمی شود در نتیجه بیننده تا پایان فیلم بجای لذت بردن از داستان اصلی سرگرم سر در آوردن از این مسائل است تا بلکه بتواند جهان داستان را درک کند! دو کشور زول و آکوفا بعد از مدتها جنگ ، چند سال قبل با هم متحد شدند . محکومان زول را برای کار به معدنی در سرزمین آکوفا فرستاده اند ، اما معدن مورد حمله گرگ های وحشی قرار می گیرد که حامل بیماری کشنده تب گرگ سیاه هستند . البته بیماری تب گرگ سیاه فقط برای مردم زول مرگبار است و مردم آکوفا بنا به دلایلی که تا اواخر فیلم نامکشوف می ماند ، ظاهراً نسبت به این بیماری مصونیت دارند . از حمله معدن فقط دو نفر جان سالم به در برده و می گریزند ؛ ون ، سلحشوری که سال ها قبل یک شورش ناکام را علیه امپراتور زول رهبری کرد و دختری خردسال به نام یونا . شاهزاده زول که مسئول رسیدگی به این فاجعه است طبیب مخصوص خود را مامور یافتن ون می کند چون اعتقاد دارد خون او حامل درمان بیماری است ، اما از سوی دیگر حکومت آکوفا که ظاهراً حملات گرگ ها زیر سر آنهاست نمی خواهند ون زنده به دست زول بیافتد و به دنبال کشتن او هستند ... با وجود ضعف فیلمنامه ، اما تصویرسازی و انتقال احساسات شخصیت های نقاشی شده به بیننده توسط شاگردان میازاکی آنقدر قدرتمند هست که بتوان تماشای این انیمه را به دیگران توصیه نمود .


(تماشای این انیمه به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

تاپ گان : موریک

Top Gun : Maverick
(2022)

سال 1986 با اکران فیلم " تاپ گان " ساخته تونی اسکات ، ستاره جدیدی در سینمای هالیوود ظهور کرد به نام تام کروز! آن فیلم داستان خلبان جوان و جسوری بود به نام پیت میچل معروف به موریک که بعد از مقابله موفق با یک میگ دشمن (دشمنی که در فیلم اشاره ایی به ماهیت آن نمی شود) علیرقم نافرمانی از مافوقش ، به همراه کمک خلبانش به یگان آموزشی تاپ گان معرفی می شود که محل گردهمایی و آموزش بهترین خلبانان ارتش آمریکاست . در حین آموزش موریک کمک خلبانش را از دست می دهد و از نظر روحی افت می کند اما در پایان فیلم و در درگیری با هواپیماهای دشمن موفق به سرنگون کردن سه تای آنها می شود . " تاپ گان " یک فیلم کاملاً سیاسی و تبلیغاتی بود ؛ فیلم در زمانی اکران شد که رویارویی نظامی آمریکا و ایران در خلیج فارس در حال اوج گرفتن بود و محل مقابله با هواپیماهای دشمن در فیلم اقیانوس هند اعلام شد (در حالی که هیچ اسمی از کشور دشمن در فیلم برده نشد و ایران هم آن زمان اصلاً هواپیمای میگ نداشت!) . از سوی دیگر در مقابل برخی سینماهای اکران کننده فیلم باجه های ثبت نام برای عضویت در نیروی هوایی آمریکا برپا شده و اتفاقاً با استقبال هم مواجه گردید . با تمام این تفاسیر فیلم گیشه بسیار موفقی داشت و به پرفروش ترین فیلم آن سال تبدیل شد . بعد از گذشت 36 سال " تاپ گان : موریک " دنباله مستقیم آن فیلم این بار به کارگردانی جوزف کازینسکی (چون تونی اسکات ، برادر ریدلی اسکات ، بعد از ابتلا به افسردگی ، سال 2012 در سن 68 سالگی خودش را از روی بزرگترین پل بندر لس آنجلس به زیر انداخت و خودکشی کرد) ، مجدداً توانسته عنوان پرفروش ترین فیلم سال در سینماهای آمریکا (و رده دوم پرفروش فیلم جهان سال بعد از قسمت دوم آواتار) را بدست آورد و با استقبال فراوان منتقدان و سینماروهای آمریکایی مواجه گردد . در این قسمت موریک بعد از سالها انزوا مجدداً به تاپ گان احضار می شود تا خلبانان جوان را برای یک ماموریت فوق محرمانه بسیار خطرناک آموزش دهد اما یکی از آن خلبان ها پسر دوست فقیدش است و این دو از قبل هم با یکدیگر اختلاف داشته اند ... . " تاپ گان : موریک " از سه جنبه قابل بررسی است ؛ از نظر هنری ، جذاب ، پر تنش و سرگرم کننده است . تام کروز 60 ساله و مایلز تیلور 35 ساله با اینکه تلاش زیادی برای خاص کردن نقششان نداشته اند ، کاملاً باور پذیر هستند . صحنه های اکشن و جنگی و پرواز با هواپیماها هم کاملاً طبیعی و قابل باور طراحی شده اند و کلاً این فیلمی است که می تواند تماشاگر عام را بخوبی سرگرم کند . از نظر اجتماعی ، فیلم اول تاپ گان یک فیلم کاملاً مردانه بود ، هیچ زنی بین خلبان ها نبود و دو کاراکتر زن حاضر در فیلم هم صرفاً برای نشان دادن روابط عاشقانه حضور داشتند . با گذشت این همه سال و تغییر اوضاع در هالیوود (بخصوص در سال های اخیر) انتظار می رفت فیلم جدید کمتر مردانه باشد ، اما در عمل معلوم می شود که نمی توان فیلمی با بازی تام کروز ساخت که مردانه نباشد! یکی-دو خلبان زن در تیم آموزشی زیر دست موریک حضور دارند اما عملاً نقش چندانی در پیشبرد داستان ندارند و عشق قدیمی موریک هم صرفاً حاضر است تا عشق قدیمی موریک باشد! بنابراین باید " تاپ گان : موریک " را یک استثنا در هالیوود سال های اخیر دانست که اگر بخاطر اهداف سیاسی نبود ، مطمئناً از سوی بسیاری از گروه ها در آمریکا بایکوت می شد! اما جنبه سیاسی فیلم ؛ دشمن باز هم بی نام فیلم در آستانه دستیابی به بمب اتمی است و تیم تاپ گان باید قبل از پایان شمارش معکوس دستیابی آن کشور به این سلاح ، پایگاه اصلی ساخت آن را نابود کنند ، پایگاهی بشدت حفاظت شده و ماموریتی که بیشتر به خودکشی شباهت دارد! بسیاری بر این باور هستند که کشور ناشناس فیلم ایران است چون به ادعای آمریکا ، ایران به عنوان یکی از دشمنان اصلی این کشور در حال ساخت بمب اتم می باشد! با این وجود فیلم طوری ساخته شده که نتوان به طور قطع کشور خاصی را مورد اشاره قرار داد! جغرافیای کشور هدف هیچ شباهتی به ایران ندارد و بیشتر شبیه کره شمالی است ، اما می دانیم که کره شمالی سال هاست که موفق به ساخت بمب اتم شده! از سوی دیگر کشور هدف دارای هواپیماهای نسل پنجم است ، اما غیر از متحدان نزدیک آمریکا (نظیر بریتانیا ، استرالیا ، ژاپن ، اسرائیل ، کره جنوبی ، کانادا و ...) فقط دو کشور روسیه و چین دارای هواپیماهای نظامی نسل پنجم هستند و کشورهایی مثل ایران ، هند ، پاکستان و ترکیه زودتر از چند سال دیگر موفق به تولید انبوه هواپیماهای نسل پنجم نخواهند شد! و روسیه و چین هم که هر دو دارای صدها کلاهک هسته ایی هستند! از سوی دیگر موریک و روستر برای فرار از کشور هدف یک اف-14 عتیقه و فاقد بیشتر کنترل های پروازی را می ربایند . کره شمالی ، چین و روسیه هیچکدام اف-14 ندارند اما ایران دارد و با اینکه عمر زیادی هم دارند به لطف مهندسان ایرانی خیلی هم خوب کار می کنند و عتیقه نشده اند! با این تفاسیر به نظر می رسد تاپ گان : موریک بیشتر استفاده تبلیغاتی در داخل آمریکا داشته باشد تا خارج از آن ، چون فیلم طوری ساخته شده که نتوان در بین ایران یا کره شمالی ، دشمن اصلی فیلم را تشخیص داد و می توان به مردم آمریکا گفت که هر دو کشور اگر دست از پا خطا کنند با ما طرف هستند! اما هم در ایران و هم در کره شمالی ، می دانند که این یک فیلم تبلیغاتی غلو شده بیشتر نیست و با واقعیات میدانی فاصله بسیاری دارد!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های غیر اخلاقی بدون سانسور ، و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

امروز جهان را درست می کنیم

Today We Fix The World
(2022)

سینمای آرژانتین از نظر تجاری در دنیا چندان موفق نبوده و فقط در کشورهای اسپانیایی زبان مورد توجه است ، اما از نظر هنری تاکنون چندین بار فیلم هایشان در جشنواره های معتبر جهانی درخشیده و حتی موفق به کسب جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شده اند و امسال هم فیلم " آرژانتین 1985 " از مدعیان اصلی کسب این جایزه است . اما " امروز جهان را درست می کنیم " به کارگردانی آریل وینوگراد اصلاً جزو فیلم های خوب و مطرح سینمای آرژانتین نیست و صرفاً بخاطر پخش از سوی نتفلیکس ، مورد توجه سایت های دانلود فیلم فارسی زبان قرار گرفته است! داستان عجیب و بشدت نامانوس این فیلم (برای فرهنگ نجیب و اصیل ما ایرانی ها که همین مسئله ، انتشار گسترده آن در سایت های فارسی زبان را مشکوک می کند) از این قرار است ؛ دیوید ساماراس ، یک کارگردان نچندان موفق برنامه های تلوزیونی ، ظاهراً پسر 10 ساله ایی به نام بنیتو دارد که حاصل رابطه ایی نامشروع با زنی به نام سیلوینا است . در حالی که دیوید شدیداً درگیر کاری است که در حال از دست دادنش می باشد ، سیلوینا سعی می کند مطلبی درباره بنیتو به او بگوید اما در تصادف رانندگی کشته می شود! حالا همه انتظار دارند دیوید مسئولیت بنیتو را بپذیرد اما او که به حرف های آخر سیلوینا مشکوک شده با انجام آزمایش دی ان ای متوجه می شود بنیتو اصلاً پسر او نیست! بنیتو هم که چندان دل خوشی از دیوید ندارد از این مسئله استقبال می کند و از او می خواهد برای پیدا کردن پدر واقعی اش کمکش کند! در این مسیر از یک طرف کم کم رابطه دیوید و بنیتو گرمتر می شود و از سوی دیگر دیوید متوجه می شود مردان زیادی در زندگی سیلوینا حضور داشته اند! در نهایت آنها پدر واقعی بنیتو را پیدا می کنند که دقیقاً همان پدر ایده آل و رویایی بنیتو است ، اما بنیتو ناگهان تغییر عقیده می دهد و احتمالاً بدون گفتن حقیقت به پدر اصلی اش ، دوباره پیش دیوید بر می گردد! داستان فیلم تا آن حد احمقانه است که در ابتدا به نظر می رسد سیلوینا تنها کمی پیش از مرگ متوجه شده دیوید پدر بنیتو نیست ، اما در نهایت وقتی با کیکو مواجه می شویم ، چنان شباهت انکار ناپذیری بین او و بنیتو وجود دارد که تنها می توان به این نتیجه رسید که سیلوینایی که برای همه مردان زندگی اش مثل فرشته بوده ، در واقع از دیوید برای کمک در نگهداری بنیتو سو استفاده می کرده است! تنها نکته ایی که تماشای این فیلم را قابل تحمل می کند بازی خوب بنجامین اوترو در نقش بنیتو است!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های غیر اخلاقی بدون سانسور ، و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

نچ {نوعی جواب منفی عامیانه}

Nope
(2022)

با اینکه فیلم های جردن پیل با استقبال فراوان منتقدان و تماشاگران آمریکایی مواجه می شوند ، باید پذیرفت که این فیلم ها چندان برای تماشاگران غیر آمریکایی مانوس نیستند و بسیاری از نکات و ریزه کاری های آنها را فقط تماشاگران آمریکایی و بخصوص تماشاگران سیاه پوست متوجه می شوند! البته در مقایسه با " برو بیرون " و " ما " ، Nope {که در معنا نوعی جواب منفی یا سر بالا عامیانه در فرهنگ لغات انگلیسی است و تقریباً معادل نچ در زبان فارسی می شود} در ظاهر پیچیدگی داستانی کمتری دارد و جنبه تخیلی بودن آن هم پررنگ تر است ، با این وجود باز هم فضای زیادی برای انواع تفاسیر اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در اختیار منتقدان و کارشناسان قرار می دهد! در این فیلم دانیل کالویا (در دومین همکاری اش با پیل) نقش اوتیس هیوارد جونیور معروف به او جی را بازی می کند . او و پدرش مزرعه پرورش اسب های سینمایی دارند و ظاهراً چندین نسل است که در این حرفه می باشند . شش ماه قبل پدر او جی در یک سانحه کشته شده . به گفته مقامات ظاهراً بر اثر نقص فنی در یک هواپیما ، وسایل مسافران از ارتفاع چند هزار متری سقوط کرده و پدر اوجی بر اثر اصابت یک سکه کشته شده است! او جی در کارش مهارت دارد اما خیلی اجتماعی و سخنور نیست و به همین دلیل کم کم دارد کسب و کار خانوادگی را به باد می دهد در حالی که خواهرش که روابط عمومی خوبی هم دارد اصلاً به این شغل علاقه مند نیست و با او سر سازش ندارد! اما یک شب آنها متوجه اتفاق عجیبی در بیرون مزرعه می شوند که ظاهراً منشایی غیر زمینی دارد . آنها سعی می کنند با کمک یک نصب کننده تجهیزات دوربین مداربسته از این پدیده فیلمبرداری کنند . از طرف دیگر در همسایگی آنها کارناوالی مستقر است که مدیر کارناوال هم متوجه این پدیده شده و سعی دارد از آن درآمدزایی کند اما ... لایه اول و ظاهری فیلم آن را به عنوان یک فیلم تخیلی-ترسناک از نوع تلاش برای بقا معرفی می کند . با این وجود و با اینکه گفتم نسبت به " برو بیرون " و " ما " پیچیدگی کمتری دارد ، باز هم دارای لایه های زیرین فراوان و قابل تفسیر متعددی می باشد . مثلاً مدیر کارناوال (با بازی استیون ین) در کودکی در یک برنامه استودیویی تلوزیونی موفق با محوریت داستان زندگی یک شامپانزه خانگی بازی می کرده اما یک روز یکی از شامپانزه های بازیگر ظاهراً خیلی بی دلیل وحشی می شود و همه بجز او را کشته یا زخمی می کند . تصویر شامپانزه آرام شده بعد از کشتار و لحظاتی قبل از مرگ بدست نیروهای امنیتی که سعی دارد محبت کودک را جلب کند ، در ذهن مدیر مانده و او فکر می کند می تواند با موجودی که در آسمان منطقه پرسه می زند و متجاوزان را می کشد دوست شود اما معلوم می شود که کاملاً در اشتباه بوده است! خب شما از این داستان فرعی که خیلی بی دلیل در کنار داستان اصلی فیلم قرار دارد چه نتیجه ایی می گیرید؟ یا مثلاً او جی به عنوان شخصیت اصلی فیلم که در رام کردن اسب ها مهارت دارد ، راه کنار آمدن یا در واقع مطیع بودن در برابر موجود را کشف می کند و سعی می کند آن را به کار ببندد ، اما در نهایت معلوم می شود که با وجود همه تلاش هایش باز هم مراعات کردن نکات ایمنی و کنار آمدن با موجود در همه شرایط غیرممکن است و در نهایت این خواهر اوست که قدم نهایی را بر می دارد!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (40) - c

تصویر

سریال
دکتر خوب
فصل اول تا پنجم

The Good Doctor
(2017-2021)

روند تغییر در سیاست های نانوشته حاکم بر فیلسازان غربی را در سریال های اجتماعی محبوبی مثل " دکتر خوب " بخوبی می توان احساس کرد! سریال محصول شبکه قدیمی ABC آمریکا (که هم اکنون زیر مجموعه کمپانی دیزنی است) شروعی حال خوب کن داشت و در قالب داستان یک پزشک جراح جوان مبتلا به اوتیسم ، سعی کرد روایتی تازه از سوژه کلیشه ایی دکترها و پرستارها (که بارها سریال سازهای تلوزیونی سراغش رفته بودند) به مخاطب عرضه کند و با استقبال قابل قبولی هم مواجه شد و پخش فصل ششم آن هم (که البته هنوز موفق به تماشای آن نشده ام) اخیراً آغاز شده است . در واقع " دکتر خوب " به قدری خوب بود که در برخی کشورها مثل کره جنوبی سریال های مشابهی از روی آن ساخته شده . با این وجود دست کم از نظر بنده دکتر خوب بعد از دو فصل نخست عالی ، دچار کمی افت شده است و این افت به دو دلیل می باشد ؛ اولاً رفتار و اعمال و گفتار دکتر شان مورفی در یک چرخه تکرار و قابل پیشبینی بودن افتاده و بجز قسمت هایی که به بهانه تدارکات عروسی شان و لیا ، روی او تمرکز بیشتری پیدا می کند ، عملاً این کاراکتر نقش اصلی به حاشیه رانده شده و کاراکترهای مکمل متعدد سریال بار نگه داشتن مخاطب جلوی تلوزیون را به دوش می کشند . دوماً همانطور که گفتم سریال تابلوی علائمی است که روند تغییر سیاست های حاکم بر هالیوود را در این چند سال نشان می دهد . از پررنگ تر شدن حضور کاراکترهای خانم تا عادی انگاری مسائل غیر اخلاقی مثل هم.ج.نس.گرای.ی ، و البته دشمنی روزافزون هالیوودی ها با نسل جدید سرمایه داران مبتکر (امثال ایلان ماسک) که در این سریال در قالب کاراکتر سلن موریسون در فصل پنجم خودش را نشان داد ؛ سلن موریسون (با بازی ریچل بی جونز) ظاهراً یک سرمایه دار مبتکر است که با خرید بیمارستان قدیمی سن خوزه کالیفرنیا (لوکیشن اصلی سریال) قصد تجهیز و به روز رسانی آن را دارد اما خیلی زود معلوم می شود که او فقط یک کاسب کار طماع است و وقتی اشتباهاتش منجر به مرگ یک بیمار می شود کارکنان بیمارستان برای بیرون کردن او دست به کار می شوند ... اما کمی هم بپردازیم به بازیگر اصلی سریال ؛ فردی هایمور حالا 30 ساله ، در مقطعی کودک بازیگر اول هالیوود بود و خیلی از ما هنوز بازی اش در فیلم های " جستجوی ناکجا آباد " ، " چارلی و کارخانه شکلات سازی " ، " ماجراهای اسپایدرویک " ، سه گانه " آرتور و نامرئی ها " و ... را به یاد داریم ، ضمن اینکه لحن خاص تند و تیز حرف زدنش هم مناسب صداپیشگی بود و در فیلم هایی مثل " قطب نمای طلایی " و " آستروبوی " به کار آمد ، اما وقتی به سن جوانی رسید ، فیلمسازان هالیوودی دیگر سراغش نرفتند چون فکر می کردند چهره بچه گانه اش مناسب بازی در نقش های بزرگسالانه نیست ، هایمور البته از آنهایی نبود که ناامید شوند و جا بزنند ، و به تلوزیون رو آورد و با حضوری درخشان در سریال " متل بیتس " ثابت کرد نباید فقط ظاهر را ملاک قضاوت و انتخاب قرار داد . و بعد از پنج فصل بازی در آن سریال رعب آور ، " حالا دکتر خوب " دومین سریال مهم اش است که با آن خود را به همه ثابت کرده .


(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

***

تصویر

سریال انیمیشن
نخستین
فصل دوم

Primal
(2022)

فصل اول انیمیشن " نخستین " (که حدود دو سال پیش درباره اش نوشته بودم) بشدت انتزاعی و قابل تفسیر بود و خط داستانی مشخصی نداشت ، صرفاً ماجراهای دو همراه ناهمگون بود که در هر قسمت با اتفاقی جداگانه مواجه می شدند و از پس دشواری ها و دشمنان بر می آمدند . اما فصل دوم سریال ساخته گنادی تارتاکوسکی (خالق مجموعه انیمیشن های هتل ترانسیلوانیا) خط داستانی مشخصی دارد و دیگر فقط مجموعه ای از قسمت های بی ربط نیست! قهرمان بی نام داستان (مرد نئاندرتال) و تیراناسورس ماده همراهش در جستجوی میرا (زن ماه پرست قسمت آخر فصل اول) دل به دریا می زنند و با انسان هایی مواجه می شوند که هر یک به شکلی به دنبال آسیب رساندن به آنها هستند ، از مردمان شبه وایکینگ اسیر کننده میرا تا ملکه ظالم شهر-کشتی کوه پیکری که با گروگان گرفتن میرا و تخم های تیراناسورس ماده ، از مرد و دایناسورش می خواهد در جنگ ها و غارت هایش او را یاری کنند ... نخستین همچنان انیمیشنی بشدت درگیر کننده و تفکر برانگیز است و بسیار خشن و بی رحمانه . بعلاوه یک قسمت ویژه (قسمت پنجم) دارد که کاملاً از خط داستانی اصلی جدا است و در این قسمت سازنده آشکارا هدفش از تولید این مجموعه را نشان می دهد ؛ اینکه انسان ها در هر زمان و مکانی که باشند و به هر سطح از تمدن و دانش که رسیده باشند ، در مواجه با خطر و برای دفاع از خود ، به همان موجود وحشی تبدیل می شوند که هزاران سال قبل توانست در تنازع بقا با موجودات دیگر پیروز باشد! در نهایت نخستین پایانی تراژیک دارد و بعید است تیم سازنده قصدی برای ساختن فصل سومی داشته باشند .


(تماشای این سریال به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن و برخی سکانس های غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

***

تصویر

لایتیر

Lightyear
(2022)

در ابتدای انیمیشن " لایتیر " توضیح داده می شود که این انیمیشن در واقع همان فیلمی است که عروسک باز لایتیر مجموعه " داستان اسباب بازی " با الهام از آن ساخته شده بود! و بزرگترین مشکل فیلم دقیقاً همین است! داستان انیمیشن " لایتیر " بزرگسالانه تر از آن است که مناسب کودک کم سن و سالی مثل اندی باشد تا بتوانیم تصور کنیم او با دیدن این فیلم به عروسک باز لایتر علاقه مند شده است! داستان انیمیشن ساخته آنگوس مک لین (که بیش از دو دهه سابقه کارگری! در استودیو پیکسار را دارد و مهمترین سمت قبلی اش دستیار کارگردان انیمیشن " در جستجوی دوری " بوده است) درباره سرنشینان یک سفیه بین کهکشانی است که در مسیر سفر به مقصدی نامعلوم مجبور به فرود در سیاره ایی ناشناخته می شوند و با از دست دادن منبع انرژی موتور سفیه ، آنجا به دام می افتند . باز لایتیر به عنوان فرمانده تکاوران تمام تلاشش را برای ساخت دوباره منبع انرژی می کند ، اما ساخت و آزمایش این منبع نیازمند سفری با سرعت نور در فضا است و هر بار که باز برای انجام آزمایش به فضا می رود با اینکه زمان برای او در حد چند دقیقه بیشتر نمی گذرد ، روی سیاره معادل چندین سال سپری می شود و باز بدون توجه به آنچه پیرامونش می گذرد آنقدر این کار را تکرار می کند تا کم کم دوستانش را از دست می دهد و نسل جدیدی که روی سیاره شکل گرفته آنجا را خانه خود می دانند و دیگر باز را درک نمی کنند ... درک نشدن از سوی اطرافیان و ثبات قدم داشتن برای رسیدن به هدف ، دو عاملی هستند که بعد از این مقدمه طولانی و احساسی ، تازه به بخش اصلی داستان شکل می دهند و باز را در مقابل دشمنی قرار می دهند که خودش آن را خلق کرده است . اگر این نکته را نادیده بگیریم که انیمیشن " لایتیر " واقعاً آن چیزی نیست که تیم سازنده اش ادعایش را داشته اند ، می توانست به اثری مهیج و ماندگار در کنار بهترین انیمیشن های پیکسار تبدیل شود ، اگر تا این حد در بخش دوم (و اصلی) خام دستانه (از نظر گرافیکی) و قابل پیشبینی و کلیشه ایی (از نظر داستانی) از کار در نیامده بود! از طرف دیگر اینکه چرا لایتیر در بخش نخست فیلم تا این حد به اطرافیانش بی توجه است و اصلاً متوجه نیست که دارد آنها را از دست می دهد هم جای سئوال است؟ حالا اگر این اتفاق (جهش در زمان) فقط یکی-دو بار اتفاق می افتاد رفتار لایتر را می شد براساس ناآگاهی توجیه کرد ، اما او پیر شدن دوستانش را می بیند و باز هم متوجه نمی شود که امکان دارد در بازگشت بعدی دیگر آنها حضور نداشته باشند!


(تماشای این انیمیشن به دلیل وجود برخی سکانس های ترسناک و غم انگیز ، به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

الویس

Elvis
(2022)

طرفداران جدیدترین ساخته باز لورمن به دو دسته تقسیم شده اند ؛ یک گروه اعتقاد دارند " الویس " از نظر هنری یک سر و گردن بالاتر از فیلم های موفق " حماسه کولی " و " راکت من " است و اگر آن فیلم ها ضمن موفقیت در گیشه از فصل جوایز هم دست خالی خارج نشدند ، پس این فیلم هم لایق دیده شدن در فصل جوایز و کسب افتخار است (فیلم تا اینجا جایزه بهترین فیلم سال سینمای استرالیا را کسب کرده و در سه شاخه بهترین فیلم درام ، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول مرد فیلم درام ، نامزد گلدن گلاب شده است) . گروه دیگر نگاه چپ و ضد سرمایه داری کارگردان به زندگی یکی از بزرگترین خوانندگان تاریخ آمریکا را دوست داشته اند و اینکه چطور طمعکاری یک مرد که حتی گذرنامه هم نداشت باعث نابودی تدریجی خواننده بزرگی مثل الویس پرسلی شد (اتفاقاً در برابر این گروه ، برخی ها هم هستند که اصلاً از این نگاه لورمن خوششان نیامده و معتقدند فیلمساز قضاوتی یک سویه و جانبدارانه داشته است!) . الویس پریسلی (با بازی عالی آستین باتلر ، که انگار برای این نقش زاده شده) از کودکی در یک محله فقیرنشین سیاه پوستی بزرگ شده و عاشق آهنگ های جز آنها بوده . بعد از انتشار یک آلبوم موفق (در سطح محلی) و اجرایی جنجالی در یک سالن نمایش مورد توجه دلالی به نام کلنل تام پارکر (تام هنکس با گریمی بسیار سنگین اما بازی ایی نچندان چشمگیر) قرار می گیرد و کلنل او را مجاب می کند که کارگزارش شود . به زودی شهرت الویس در سرتاسر آمریکا می پیچید و در حالی که دختران جوان دیوانه وار عاشقش هستند ، اقشار مذهبی ، محافظه کاران و نژادپرستان با او و اجراهایش دشمنی می نمایند . در نهایت اما شهرت الویس بر همه آنها چیره و عالم گیر می شود اما با وجود درخواست های فراوان برای اجرای الویس در خارج از آمریکا ، کلنل بشدت با رفتن الویس مخالفت می کند و او و برنامه هایش را محدود و به چرخه تکرار می کشاند چون خودش فاقد گذرنامه است و می ترسد اگر نتواند الویس را در خارج از کشور همراهی کند ، او را از دست بدهد ، و در این شرایط الویس هرچه بیشتر افسرده شده و به اعتیاد رو می آورد تا اینکه ... حالا اگر نظر بنده را بخواهید می گویم هم حرف طرفداران کیفیت هنری فیلم را قبول دارم و هم حرف مخالفان نگاه چپ فیلمساز را! الویس واقعاً فیلم خوش ساخت و بزرگی است و فیلمساز در نشان دادن فرازهای مهم زندگی کاری او چیزی کم نگذاشته ، اما اینکه فقط و فقط کلنل را عامل تباه شدن الویس معرفی می کند ، واقعاً زیاده روی است! الویس با آن اجراهای دیوانه وار و افرادی که احاطه اش کرده بودند فقط یکی از قربانیان فراوان یک شبه معروف شدن در صنعت سرگرمی آمریکا بود! آیا همه این قربانیان زیر دست کلنل پارکر بوده اند؟! شاید بگویید کلنل فقط یک نماد است از صدها زالویی که به اسم کارگزار و مدیر برنامه استعدادهای هنری جوان را شکار و استثمار می کنند ، اما آیا سبک و سیاق و بستر این به اصطلاح هنری که این جوان ها عرضه می کنند خودش فسادزا نیست؟! آیا والدین و سیاستمداران نگران که فیلم به شکلی کاملاً منفی با آنها برخورد کرده ، و آنهایی را که مخالف فسادزایی هنر الویس بوده اند با نژادپرستانی که هنرش را بخاطر ریشه های سیاه پوستیش قبول نداشتند برابر دانسته ، کوچکترین حقی برای نگرانی نداشته اند؟


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های غیر خلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

سرقت قطار

Bullet Train
(2022)

فیلسازان زیادی در دو دهه گذشته از آثار کوئنتین تارانتینو الهام گرفته و سعی در خلق آثاری مشابه وی داشته اند ، اما بدون تردید هیچکدام به اندازه دیوید لیچ در هنگام ساخت " سرقت قطار " به این هدف نزدیک نشده اند . در واقع با اینکه سرقت قطار فیلمنامه نسبتاً زمختی دارد و خالی از ظرافت های آثار تارانتینو است ، اما از نظر سبک بصری ، نحوه روایت و تدوین ، به شکلی است که هر بیننده ناآگاهی را به اشتباه می اندازد که نکند در حال تماشای فیلم جدیدی از تارانتینو است . البته دیوید لیچ هم کارگردان ناشناخته ایی نیست و با فیلم هایی مثل " جان ویک " و ددپول 1 و 2 توجهات را به خود جلب نموده ، اما در اینجا به نظر می رسد بیشتر به دنبال ادای احترامی به تارانتینو بوده تا خلق اثری اورژینال و کاملاً تازه . داستان فیلم با اینکه خیلی پیچیده و پر از غافلگیری است ، اما خیلی راحت قابل خلاصه است و همین است که نشان می دهد ظرافت های فیلمنامه های تاراتینو را ندارد ؛ چند آدمکش هر یک به شکلی به داخل یک قطار مسافربری دعوت یا کشانده شده اند تا ماموریتی را انجام دهند اما معلوم می شود که همه آنها وارد یک بازی مشترک و خطرناک شده اند ... فیلم از نظر بازیگری حرف چندانی برای گفتن ندارد چون بجز کاراکتر پرنس (جوئی کینگ) که در بیشتر زمان فیلم در حال نقش بازی کردن و بازی دادن دیگران است ، بقیه در حد یک تیپ آشنا باقی مانده اند و حتی بازیگر بزرگی مثل برد پیت هم آنقدر عقل داشته که بداند نباید در این فیلم خودش را خیلی خسته کند! " سرقت قطار " فیلم بازیگر نیست ، فیلم کارگردان است و کارگردان هر بلایی که توانسته سر کاراکترهای فیلمش می آورد تا دو ساعت سرگرمی محض را در اختیار تماشاگر بگذارد . با اینکه بیش از 95% زمان وقوع فیلم داخل قطار در حال حرکت است ، سرعت وقوع حوادث و از این شاخه به آن شاخه پریدن آنقدر زیاد است که حتی یک دقیقه غفلت ، باعث گم کردن سرنخ داستان توسط تماشاگر خواهد شد . از سوی دیگر فیلم بسیار خشن است و پر از قتل و خونریزی ، بنابراین توصیه بنده این است که اگر می خواهید از تماشای این فیلم نهایت لذت را ببرید ، آن را به همراه خانواده تماشا نکنید!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

ثور : عشق و تندر

Thor : Love and Thunder
(2022)

بعد از موفقیت " ثور : راگناروک " ، مسئولان دیزنی و مارول یک بار دیگر هدایت پروژه مستقل بعدی ثور را به تایکا وایتیتی سپردند و البته نتیجه نهایی اصلاً به خوبی فیلم قبلی نیست و مهمترین عامل این کاستی به فیلمنامه باز می گردد! وایتیتی کوچکترین نقشی در نگارش فیلمنامه راگناروک نداشت و تیمی از حرفه ای های آشنا به محصولات کامیک این وظیفه را بر عهده داشتند ، اما ظاهراً اعتماد به نفسی که بخاطر جایزه اسکار فیلمنامه " جوجو رابیت " در فیلمساز نیوزلندی ایجاد شده ، باعث گردیده تا بتواند تهیه کنندگان را برای نگارش فیلمنامه ثور جدید متقاعد کند و البته از آنجا که تهیه کنندگان خیلی به وایتیتی برای نگارش فیلمنامه ایی حاوی مسائل زنانه ، فمنیستی ، و البته همج.نس.گرای.انه باور نداشته اند ، یک شخص کاملاً مسلط بر این امور (جنیفر کیتین رابینسون) را به عنوان دستیار فیلمنامه نویس استخدام کرده اند که البته کاملاً از کارنامه کاری اش مشخص است کمترین شناختی نسبت به محصولات ابرقهرمانی نداشته! نتیجه فیلمی شده که می خواهد برخلاف فیلم های قبلی ثور مردسالارانه نباشد ، اما از آنجا که ریشه های شخصیت ثور و کامیک هایش با مردسالاری در هم تنیده شده با فیلمی نسبتاً سردرگم مواجه هستیم که نمی تواند همچون راگناروگ در تمامی لحظات سرگرم کننده و فریبنده باشد! ثور (کریس همسورث) بعد از پشت سر گذاشتن تالمات روحی ناشی از مبارزه با تانوس ، با گروه نگهبانان کهکشان همراه شده و با بر هم زنندگان نظم و امنیت در کهکشان می جنگد . اما اخیراً فردی که به ایزدکش (کریستیان بیل) معروف شده دوره افتاده و در حال کشتن ایزدان مورد پرستش است و همین مسئله باعث ایجاد هرج و مرج در سیارات شده . ایزدکش که برای رسیدن به دروازه ابدیت به بایفراست نیاز دارد به نیو آزگارد حمله می کند تا ثور را به نبرد با خود بکشاند و در آنجا ثور می فهمد که عشق سابقش جین فاستر (ناتالی پورتمن) که مبتلا به سرطان است توانسته میونیل (پتک معروف ثور) را تحت کنترل در آورده و قهرمان جدید نیوآزگارد باشد . البته نبرد با ایزدکش خوب پیش نمی رود و او بچه های نیوآزگارد را می رباید . ثور ، جین و والکیری (تسا تامپسون) به همراه کورگ (با صدای خود وایتیتی) راهی شهر قدرت مطلق می شوند تا از زئوس و ایزدان دیگر درخواست کمک کنند اما ... " ثور : عشق و تندر " هم مثل " دکتر استرنج در جنون چند جهانی " دنبال تولید مصالح جدید جهت فیلم های آینده مجموعه سینمایی مارول بوده اما برخلاف آن فیلم ، از اینجا ضربه نخورده . ضربه را از جایی دریافت کرده که نتوانسته شکل مناسبی به رابطه بین شخصیت ها بخصوص دو رابطه ثور-جین و والکیری-جین بدهد در حالی که رابطه ثور-والکیری نسبتاً بامزه و قابل قبول از کار در آمده است . نکته نهایی اما به اصل هسته اولیه داستان بر می گردد! صرف نظر از اینکه تا چه حد با ایزدان قلابی و فانتزی فیلم مشکل داشته باشیم ، کل قضیه این است که همه ایزدان اساطیری از زئوس تا اژدهای طلایی چینی یک مشت بزدل و خودخواه هستند و فقط ایزدان اصیل اساطیر اسکاندیناوی هستند که می توان رویشان حساب باز کرد! این یعنی نهایت آشکار بودن تهاجم فرهنگی و تلاش آنگلوساکسون ها برای غلبه فرهنگی بر جهان!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)