نقد کوتاه {25}

تصویر

سریال نیروی اهریمنی اش :

بعضی فیلم ها و سریال ها هستند که دلتان نمی خواهد ساخته شوند ، اما وقتی ساخته شدند دیگر نمی توانید از خیر دیدنشان بگذرید! سریال " نیروی اهریمنی اش " از این قبیل است ؛ سریال محصول شبکه BBC انگلستان (و با مشارکت HBO آمریکا) ساخته شده بر اساس مجموعه رمانی به همبن نام نوشته فیلیپ پولمن ، که پخش فصل اول آن (در 8 قسمت) طی زمستان 2019 با استقبال زیادی مواجه گردید و اگر کرونا اجازه بدهد فصل دوم آن هم به احتمال زیاد در زمستان 2020 منتشر خواهد شد .

می خواهم درباره این سریال و رمانی که از آن اقتباس شده کمی بیشتر بنویسم و بگویم که منظورم از جملات ابتدای متن چه بود؟

برخلاف فانتزی نویسان بزرگی مثل سی اس لوئیس و تالکین ، اغلب فانتزی نویسان معاصر آتئیست (ناخداباور یا ملحد) هستند و با اینکه برخی از آنها (مثل دارن شان یا جی کی رولینگ) برای افزایش طیف مخاطبان آثارشان سعی می کنند به مسائل مذهبی در آنها نپردازند ، اما برخی دیگر نظیر آرسولاک لوژوان ، کریستوفر پائولینی و همین فیلیپ پولمن به تبلیغ بی اعتقادی و ناخداباوری خود در آثارشان می پردازند و حتی آن را تبدیل به موتور محرک اصلی داستان می کنند . داستان هایی که نسخه های ترجمه فارسی آنها به راحتی در بازار نشر ایران قابل تهیه است و ممیزهای ارشاد فقط روی تلطیف جنبه های جنسی آنها تمرکز دارند و اصلاً برایشان مهم نیست آتئیست پروری متن این کتاب ها چه بلایی بر سر اعتقادات مخاطبان اغلب نوجوان آنها می آورد .

و در بین تمام آثار فانتزی که خوانده ام ، هیچکدام به اندازه " نیروی اهریمنی اش " ضد دین و آتئیست پرور نیستند!

کاراکتر اصلی این مجموعه دختر نوجوانی است به نام لایرا که حاصل یک عشق ممنوعه و بدفرجام است و به عنوان دختری یتیم تحت حمایت دانشگاه آکسفورد پرورش یافته . البته دنیایی که لایرا در آن زندگی می کند جهانی موازی با جهان ما است که در آن روح انسان ها به شکل حیواناتی همراهشان تجسم می یابد و این دنیا توسط یک تشکیلات شبه کلیسایی بشدت محافظه کار و سرکوبگر اداره می گردد . لایرا نه از گذشته اش خبر دارد و نه از آینده ایی که پیشگویی شده سرنوشت همه جهان ها به او وابسته است ، و توسط بزرگترهایی که درباره این پیشگویی چیزهایی می دانند یا حداقل می دانند لایرا دختر مهمی است ، به سمت سرنوشتش هدایت می شود . سرنوشتی که با سرنوشت پسر نوجوانی از جهان ما به نام ویل گره خورده است ...

کتاب اول مجموعه (که در انگلستان به نام " سپیده شمالی " و در آمریکا به نام " قطب نمای طلایی انتشار یافته) حال و هوایی ضد کلیسایی دارد و شاید برای مخاطبانی که بدانند کلیسای کاتولیک قرون وسطی با اعمال و رفتاری مشابه ، چه بر سر دینداری اروپایی ها آورد ، قابل توجیه باشد ، اما در کتاب های بعدی (خنجر ظریف و دوربین کهربائی) لحنی کاملاً ضد توحیدی پیدا می کند! خدایی که پولمن توصیف می کند (نعوذبالله) فرشته ایی پیر و ضعیف است که هزاران سال قبل علیه خدای دیگری کودتا و او را سرنگون کرده و حالا هم تبدیل به آلت دست فرشته های جاه طلب دیگری شده است!!! گفتم که بدانید قرار است در ادامه مجموعه با چه چیزی سر و کار داشته باشید!

در دنیای مخلوق پولمن ، تعادل بین جهان های موازی توسط ماده متافیزیکی به نام غبار برقرار می شود که از خود هوش و اراده دارد و می تواند بر سرنوشت موجودات اثر گذار باشد ، اما در عین حال خارج از فضای جهان های موازی دنیای تاریکی هست ناشناخته و مسکن سایه های اهریمنی که وقتی انسان ها پنجره هایی بین جهان ها باز می کنند شکاف های ریزی هم بین جهان های موازی و این دنیای تاریک گشوده می شود ، شکاف هایی که راه خروج و هدر رفتن غبار و راه ورود سایه های اهریمنی هستند و ماموریت نهایی لایرا و ویل بستن این شکاف ها برای برگرداندن تعادل به جهان های موازی خواهد بود هرچند در این بین نبردی بزرگ و مهیب بین طرفداران خدای دروغین! و مخالفانشان در خواهد گرفت و پدر و مادر لایرا در دو سوی این میدان خواهند بود! حالا خودتان تصور کنید اگر کارشناسان واقعی و آگاه حاضر شوند به مطالعه و تفسیر این مجموعه بپردازند به چه کشفیات هولناکی که نخواهند رسید!

سال 2007 فیلمی به نام " قطب نمای طلایی " براساس کتاب اول مجموعه ساخته شد که لحنی محافظه کارانه داشت و نقش کلیسا را در داستان بشدت کمرنگ نمود با این حال مورد حمله و تحریم کلیسا و مجامع مذهبی قرار گرفت و در گیشه بشدت شکست خورد تا تنها دستاوردش کسب اسکار بهترین جلوه های ویژه سینمایی باشد . این شکست به قدری سنگین بود که کمپانی سازنده اش (نیولاین) در معرض ورشکستگی قرار گرفت و مجبور به ادغام با برادران وارنر شد . و طبیعتاً ساخت دنباله های فیلم هم منتفی گردید .

اما حالا BBC و HBO با یک سرمایه گذاری قابل توجه و بشدت مشکوک که باعث شده سریال " نیروی اهریمنی اش " نسبت به فیلم سال 2007 از همه لحاظ کمی و کیفی و هنری کاملاً سرتر باشد ، گام در این مسیر گذاشته اند و حتی محافظه کاری نسبت به واکنش کلیسا و قشر مذهبی جامعه غربی را هم به هیچ انگاشته اند! و به نظر هم می رسد دنیا نسبت به 13 سال قبل خیلی عوض شده که هیچ واکنش آشکاری نسبت به ساخت و پخش این مجموعه در این چند ماه گذشته اتفاق نیافتاده است!

همانطور که گفتم سریال از نظر فاکتورهای هنری ، سرگرم سازی و جلوه های ویژه بشدت سطح بالاست و همین جنبه است که باعث می شود با وجود آگاهی نسبت به محتوای ملحدانه آن ، بخواهیم تماشایش کنیم! درست مثل کسانی که می دانند سیگار یا بستنی برای بدن ضرر دارد اما نمی توانند از خیرش بگذرند (از سیگار متنفرم اما عاشق بستنی هستم!)

فقط دو ایراد خیلی کوچک می توانم به محتوای هنری سریال بگریم! در قسمت اول بانو کولتر (روث ویلسون) در اولین ملاقاتش با لایرا چنان بی تفاوت و بی احساس ظاهر می شود که انگار سازندگان سریال یادشان رفته بوده قبل از آن صحنه به خانم ویلسون بگویند بانو کولتر در واقع مادر لایرا است! بانو کولتر در سکانس های بعدی است که کم کم شروع به واکنش های احساسی شک برانگیز نسبت به لایرا می نماید (در حالی که در فیلم سال 2007 نیکول کیدمن در همان نگاه اول چنان لایرا را می نگرد که همه دستگیرشان می شود بین آن دو ارتباطی وجود دارد) . و مورد دوم ؛ با وجود اینکه بازی های دافنه کین و امیر ویلسون در نقش لایرا و ویل عالی و قابل توجه است ، اما این دو اصلاً به هم نمی آیند و تصور اینکه قرار است در فصل های بعدی مجموعه رابطه و شیمی بین آنها شکل بگیرد بسیار سخت می باشد! حالا شاید طی این یکی-دو سال آینده با بزرگتر شدن آنها ، اوضاع تغییر کند . راستی مانده ام که سازندگان با مشکل راجر چکار خواهند کرد؟ بچه ها زود قد می کشند و بزرگ می شوند و اگر پروسه تولید سریال طولانی شود چطور می خواهند ترتیب ملاقات بعدی لایرا و راجر را بدهند در حالی که ارواح قرار نیست بزرگتر شوند؟

نقد کوتاه {24}

در این دوره و زمانه کرونایی که فیلم های سینمایی جدید کمی در  فضای مجازی منتشر می شوند و هنوز خیلی از تهیه کننده ها امیدوار به بازگشت دوران اکران روی پرده هستند ، سریال های تلوزیونی فرصت بیشتری برای عرض اندام و دیده شدن پیدا کرده اند ، پس در این قسمت از نقد کوتاه ، و احتمالاً در قسمت های بعدی ، بیشتر به آنها خواهیم پرداخت .

***


 

سریال ویچر :

سریال محصول نتفلیکس برگرفته از مجموعه رمانی به همین نام اثر آندژی ساپکوفسکی (که چند بازی کامپیوتری پرفروش هم براساس آن ساخته شده است) ، از نظر زمان وقوع رخدادها ، خط داستانی آشفته و چند پاره ایی دارد و تازه وقتی به اواسط سریال می رسید آنقدر اطلاعات بدست آورده اید که بتوانید قطعات این پازل زمانی را سر جای خودشان قرار دهید . وقتی این کار را انجام دادید تازه می فهمید که فیلمنامه چقدر لاغر و ضعیف است و تاکتیک به کار گرفته شده توسط سازندگان سریال برای پوشاندن همین ضعف بوده است . از سوی دیگر بزرگترین نقطه قوت و جذابیت سریال هنری کاویل (بازیگر نقش سوپرمن در فیلم های اخیر DC) است که در نقش شکارچی مزدور خوش قلب و بامرامی که در طول زندگی اش ضربه های روحی زیادی خورده و برای همین خیلی سعی می کند خودش را خونسرد و بی احساس نشان دهد ، اما باز هم دست سرنوشت او را به سمت احساسی دیگر و ضربه ایی دیگر هدایت می کند ، واقعاً عالی و باورپذیر ظاهر شده بطوری که بعد از تماشای سریال دیگر نمی توانید هنرپیشه دیگری را در نقش گرالت از ریویا مجسم نمایید . از نظر جلوه های ویژه هم ، سازندگان سریال تا حدودی خساست به خرج داده اند! نه اینکه جلوه های ویژه بد باشد ، اما با وجود معروف بودن نتفلیکس به ریخت و پاش و باز گذاشتن دست سازندگان محصولاتش از نظر تامین بودجه ، اما سریال ویچر باز تا آن حد که انتظارش می رود پر رنگ و لعاب و شلوغ نیست! میزان جلوه های ویژه سریال بازی تاج و تخت را در فصل اول و فصل آخر با هم مقایسه کنید تا دستگیرتان شود که چه می گویم؟! به هر حال ویچر طبق پیشبینی ها با استقبال گسترده مخاطبان مواجه شد و اگر کرونا بگذارد ، انتظار می رود فصل دوم آن برای پخش در سال 2021 آماده شود .

***

سریال مندلورین :

با وجود ناامیدکننده بودن آخرین فیلم سینمایی مجموعه جنگ ستارگان (خیزش اسکای واکر) ، پخش تقریباً همزمان فصل اول سریال مندلورین توسط شبکه اینترنتی دیزنی پلاس ، باعث شد تا شدت اعتراضات نسبت به آن فیلم هم اندکی کاهش یابد . هرچند مندلورین دست کم در فصل اول ارتباط مستقیمی با فیلم های مجموعه ندارد و ندیدنش ضرری به همراه ندارد ، تماشای جزییات بیشتر و متنوع تر و جدیدتر از دنیای پهناوری که داستان جنگ ستارگان در آن رخ می دهد ، برای تمامی هواداران مجموعه لذت بخش است . داستان سریال خیلی پیچیده و مفصل نیست و سازندگان هم بجای آب بستن به آن ، قسمت ها را با زمانی کمتر از معمول سریال های دیگر آماده پخش کرده اند تا ریتم و ضرباهنگ آن پایین نباشد . با این وجود به نظرم سریال یک چیزی کم دارد! فرض کنید هان سولو در سه گانه قدیمی تمام مدت یک کلاه فلزی سرش داشت که صورتش را پنهان می کرد . سازندگان تمام تلاش خودشان را کرده اند که شخصیت مندلورین با آن نقاب دائمی ، چند وجهی و پر احساس باشد ، اما باز آن تاثیر دیدن احساسات در چهره افراد را ندارد! برای همین سریال کمی خشک و بی روح به نظر می رسد ، بخصوص که مندلورین با وجود اینکه شخصیت جا افتاده و با تجربه ایی به نظر می رسد ، خیلی راحت خودش را درگیر حوادث و اشتباهاتی می کند که می توانست از آنها اجتناب نماید ، و ما نمی فهمیم دلیل این کارهای او از نترسی و ریسک پذیری است یا از حماقت و باهوش نبودن!

***

سریال جنگ دنیاها :

سریال پخش شده از شبکه اینترنتی کانال پلاس (از زیر مجموعه های کمپانی فوکس) برخلاف ویچر و مندلورین ، خیلی با استقبال زیادی مواجه نشده و هنوز مشخص و قطعی نیست که آیا فصل دوم آن هم تولید و پخش خواهد شد یا نه؟! چون صرف نظر از ضعف های ساختاری که به آن خواهم پرداخت ، سریال در اروپا (فرانسه و انگلیس) ساخته شده و هرچند برخی بازیگرانش در مقیاس اروپا چهره هایی شناخته شده هستند ، اما هیچ ستاره هالیوودی در آن حضور ندارد تا صرف مطرح شدن نامش مردم را به تماشا راغب کند . سریال جنگ دنیاها همانگونه که از نامش هم پیداست اقتباسی است از رمان معروف اچ.جی ولز ، اما تلاش سازندگان برای رسیدن به ایده های جدید و کمتر پرداخته شده در اقتباس های سینمایی و تلوزیونی قبلی باعث گردیده که عملاً سریال فقط سوژه اولیه رمان ولز را داشته باشد و در سایر اجزا کاملاً متفاوت باشد . سریال کاراکترهای اصلی نسبتاً زیادی دارد که بعضاً خوب پرداخت شده اند اما پیروی سازندگان از مد روز سریال های ماجرایی (حذف ناگهانی و شکه کننده شخصیت های به ظاهر اصلی و کلیدی) باعث می شود که تقریباً نیمی از آنها تا پایان فصل اول مرده باشند در حالی که در سریال هایی مثل بازی تاج و تخت که شروع کننده این مد بود ، حذف شخصیت های اصلی و کلیدی روندی منطقی پشتش داشت و اول به تماشاگران فرصت همدلی و همذات پنداری با کاراکتر را می داد ، بعد سر به نیستش می کرد! البته این نقطه ضعف سریال ارتباط کاملاً مستقیمی با نقطه ضعف اصلی آن دارد که فیمنامه بشدت ضعیف و پر حفره آن است! فقط به این نمونه توجه کنید که سربازان آموزش دیده فرانسوی مجهز به بهترین سلاح های انفرادی ، در جنگ با ربات های نچندان پیشرفته فضایی هیچ موفقیتی ندارند و اگر زن دانشمند همراهشان نبود همگی کشته می شدند ، اما یک زن غیر نظامی و معمولی مجهز به تفنگ شات گان خیلی راحت می تواند کلک یکی از همان ربات ها بکند!!! جلوه های ویژه سریال به پای سریال های هالیوودی نمی رسد اما در حد خودش قابل قبول است هرچند طراحی پیاده شده برای ربات های فضایی چنان خام دستانه است که سازندگان تا حد ممکن از نشان دادن دویدن یا پریدن ربات ها خودداری کرده و آنها را بیشتر در حال قدم رو رفتن به نمایش می گذارند و تازه هیچ سرنخی هم نمی دهند که این ربات ها چطور توانسته اند نوزادان را صحیح و سالم در مسافتی طولانی جابجا کنند!

***

سریال وایکینگها :

این یکی برخلاف سه سریال قبلی که تازه در ابتدای راه هستند ، به میانه فصل ششم رسیده و قبلا در جاهای دیگری هم به آن پرداخته بودم اما باز حیفم آمد در این بخش به آن اشاره نکنم . سریال وایکینگ ها به عنوان یک مجموعه ماجرایی و حماسی عظیم ، با کارکترهای بشدت عالی و خوب پرداخت شده ، توفیق فراوانی در جذب مخاطبان از سرتاسر جهان داشته و تولیدش می تواند حالا حالاها ادامه داشته باشد حتی بدون حضور راگنار ، لاگرتا ، لوکی و احتمالاً بیورن! (البته طبق اخبار تایید نشده سریال در پایان فصل ششم تمام می شود چون آخرین پسران راگنار تا پایان این فصل با سرنوشتشان روبرو خواهندشد!) اما سریال از نظر بنده یک نقطه ضعف بسیار بزرگ دارد ، نقطه ضعفی که احتمالاً برای 99% بینندگان و طرفداران این سریال اصلاً اهمیت ندارد! و این نقطه ضعف به عدم وفادارای سریال به واقعیات تاریخی باز می گردد . به فیلمنامه نویسان سریال فهرستی از شخصیت های واقعی و رویدادهای مهم عصر وایکینگ ها بعلاوه شرح حال یکی-دو خطی برای هرکدامشان ، داده شده و از آنها خواسته اند فیلمنامه ایی هیجان انگیز و جذاب برای مخاطب عام بر اساس این مصالح تهیه نمایند . این شده که بسیاری از شخصیت ها و رویدادهای سریال با اینکه مابه زای واقعی دارند ، عملاً با آنچه در تاریخ آمده تطابق ندارند ، به عنوان نمونه در سریال رولو و راگنار برادر هستند در حالی که در واقعیت رولو 50 تا 60 سال بعد از راگنار در تاریخ ظهور کرده است! احتمالاً برای خیلی از شما هم این ضعف سریال اهمیتی ندارد اما نکته اصلی اینجاست که سریال وایکینگ ها را نتفلیکس یا اچ بی او نساخته اند! این سریال از شبکه هیستوری پخش می شود!!! فصل ششم داستان مصائب بیورن پولادین است ؛ او مادرش ، پسرهایش و پادشاهی اش را از دست می دهد و چیزی نمانده که جانش را هم بر سر دفاع از آنچه باقی مانده از دست بدهد .

***

زیر شن :

فیلم سینمایی زیر شن محصول 2015 دانمارک به کارگردانی مارتین زاندولیت (که در آمریکا با نام " سرزمین مین " شناخته می شود) از آن فیلم هایی است که نمونه اش را کمتر می توانید در تاریخ سینمای جهان مشاهده کنید! فیلمی که شاید با پنهان شدن پشت شعار " مذمت کودک سربازی " تا نامزدی جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان پیش رفته باشد ، اما چند تا فیلم را سراغ دارید که در آنها سربازان آلمانی (چه کودک و چه بزرگسال) مظلوم و زیر شکنجه و تحقیر از سوی سربازان و افسران دشمنانشان قرار داشته باشند؟! فیلم داستان چند سرباز نوجوان آلمانی است که برای پاکسازی یک ساحل مین گذاری شده در دانمارک پس از پایان جنگ جهانی دوم ، آن هم بدون داشتن حداقل امکانات ایمنی و غذا و بهداشت نامناسب ، تحویل یک افسر خشن دانمارکی می شوند ، افسری که پیش از روبرو شدن با نوجوانان آلمانی ، در ابتدای فیلم می بینیم چطور یک سرباز آلمانی را فقط بدلیل اینکه پرچم دانمارک را در دست دارد ، با بی رحمی و تا سر حد مرگ کتک می زند! و این فیلم داستان تحول روحی آن افسر است ؛ کسی که بخاطر کشته شدن سگش بچه ها را وسط میدان مین می فرستد تا با رژه رفتن در آن از پاکسازی اش مطمئن شوند ، و در آخر بخاطر قولی که داده آنها را (هرچند تعداد کمی باقی مانده اند) از دانمارک فراری می دهد! فیلم از نظر هنری بی نقص ، از نظر احساسی بشدت درگیر کننده ، و از نظر تاریخی همچون چشمه آب خنکی است وسط بیابان سوزان سانسور حقایق جنگ جهانی دوم توسط متفقین .

***

هتل مومبای :

این فیلم محصول مشترک هند ، آمریکا و استرالیا ، نمایشی است از حملات تروریستی مرگبار 26 تا 29 نوامبر 2008 شهر بمبئی (یا به قول هندی ها مومبای) که به کشته شدن دست کم 195 نفر انجامید ، با محور قرار دادن هتل پنج ستاره تاج محل که تروریست ها پس از انجام چند حمله در نقاط مختلف شهر ، در آن جمع شدند و به کشتار مهمانان و کارکنان هتل پرداختند . فیلم در نشان دادن جزییات کمتر دیده شده این رویداد دقت ویژه ایی دارد ، دنبال قهرمان پروری های کاذب (مثل فیلم های جان سخت) نمی رود ، پلیس هایش معمولی اند و قرار نیست از آنها ابر پلیس بسازد ، کارمندان هتل متعهدانه از امکاناتی که دارند برای کمک به مردم و مهمانان و نجات جانشان کوتاهی نمی کنند ، تروریست ها هم که جوانانی کم سن و سال هستند انگیزه های خودشان دارند ؛ یا آنقدر شسشتوی مغزی داده شده اند که به هیچ چیز غیر از کشتن فکر نمی کنند یا تنها هدفشان از همراهی با این کشتار قولی است که برای کمک به خانواده هایشان داده شده . با این وجود فیلم تکلیف خودش را با کسی که این بچه ها را تعلیم داده و به این ماموریت بی بازگشت فرستاده مشخص نمی کند! آیا او واقعاً یک اسلامگرای افراطی است یا دنبال پول و منافع مادی می باشد؟ از سوی دیگر نقش متناقض مذهب در نجات دو تن از شخصیت ها تعادل قابل قبولی ندارد! اولی کارگر سیک هتل است که تمام تلاشش را می نماید که سربندش را (به عنوان نماد دین و غرور و حیثیتش) حفظ نماید اما بعد از دست دادن آن هم هیچ تفاوتی در شخصیتش ایجاد نمی شود و بر نجات مردم مصمم تر می گردد . دومی زن ظاهراً مسلمان اما بی حجاب و بی بند و باری است (با بازی ضد انقلابی معروف نازنین بنیادی که تا چند سال پیش مسیحی بود و حالا تظاهر به اسلام (از نوع آمریکایی اش) می کند) که وقتی مادرش پشت تلفن از او می خواهد دعا کند پرخاش می نماید اما در آخرین لحظه قبل از اینکه یکی از تروریست ها به او تیر خلاص بزند آیه ایی را ناقص و دست و پا شکسته تلاوت می کند و باعث تردید و فروپاشی روحی تروریست می شود!

***

انجماد 2 :

قسمت دوم انیمیشن سینمایی انجماد ، اصلاً به خوبی قسمت اول نیست و مشکلش هم به فیلمنامه بر می گردد! در قسمت اول ما فیلمنامه سرراستی داشتیم از تلاش آنا برای بازگردادن السا پیش مردمش . اما در این فیلم مرتب از این شاخه به آن شاخه می پریم و با اینکه از ابتدا فیلمنامه نویسان دست خودشان را رو می کنند که قرار است السا و آنا دنبال چه باشند ، اما خود السا و آنا تا اواسط فیلم نمی دانند که واقعاً قرار است دنبال چه باشند؟! بعلاوه به علت محبوبیت بالای آهنگ های فیلم اول ، در این یکی سازندگان در گنجاندن آهنگ های مختلف در جای جای فیلم حسابی زیاده روی کرده اند اما آهنگ ها هیچکدام به خوبی آهنگ های فیلم اول نیستند! نکته دیگر که باید اشاره کنم تلاش های اخیر دیزنی برای تلقین این فکر به کودکان امروزی است که " سنت و مدرنیته باید در جای خودشان باشند تا مفید واقع شوند و تلفیق آنها خطر آفرین است " . در پایان " ملفیسنت : سر دسته اهریمنان " ، شهر و جنگل با اینکه به صلح و آشتی رسیده اند و پل های متعددی بر روی رودخانه احداث شده ، همچنان مجزا هستند و مرزهای قابل تشخیصی دارند ، ملفیسنت ملکه جنگل است و آرورا ملکه شهر . دقیقاً همین اتفاق در پایان انجماد 2 هم می افتد ؛ شهر و جنگل با یکدیگر صلح می کنند و در ارتباط هستند اما همچنان دو دنیای مجزا محسوب می شوند که آنا ملکه شهرش است و السا ملکه جنگلش .

***

مرد ماه جوزا :

نمی دانم ایده اینکه کلمه Gemini را " مرد ماه جوزا " ترجمه کند و جا بیاندازد ، مال چه کسی بوده؟! شاید فکر کرده با یک اثر شاعرانه دیگر در حد " ببر خیزان اژدهای غران " یا " زندگی پی " طرف خواهیم بود! اما فقط کافی است فیلم را ببینید تا باور کنید کسانی که شب را روز و روز را شب می نامند چه در سرشان دارند زیرا باور اینکه " مرد ماه جوزا " فیلمی از آنگ لی باشد حقیقتاً غیرممکن است . ما با یک اکشن نچندان پر رمق طرف هستیم که نه جلوه های ویژه اش قابل قبول است (هرچند چهره پردازی کامپیوتری ویل اسمیت جوانتر در مقایسه با چهره پردازی کامپیوتری رابرت دونیرو جوان تر در " مرد ایرلندی " اندکی بهتر است) نه داستان درست و حسابی دارد و نه شخصیت ها و انگیزه هایشان به خوبی پرداخت شده . چنین فیلمی را هر کارگردان درجه 2 دم دستی در هالیوود ممکن است ساخته باشد ، اما آنگ لی نه! حتی ویل اسمیت هم که اخیراً بازی هایش در فیلم های علاالدین و پسران بد به دل نشسته و انگار از حضور در آنها لذت می برده ، در این یکی کاملاً معذب است و به زور به ایفای نقش پرداخته ، انگار که موقع نوشتن قرارداد به او گفته اند فیلم آنگ لی هرچقدر هم بد باشد بعدها به حضور در فیلمی از آنگ لی افتخار خواهی کرد و او تازه سر صحنه فیلمبرداری فهمیده چه کلاهی سرش رفته است!