تصویر

100 :

یک ماه قبل یک دفعه زد به سرم و نشستم پای تماشای سریال صد قسمتی 100! برای همین دوباره فاصله بین سری های نقد کوتاه زیاد شد! این سریال که براساس مجموعه رمانی با همین عنوان نوشته Kass Morgan به کارگردانی جیسون روتنبرگ و تهیه کنندگی مشترک شبکه های تلوزیونی CBS و برادران وارنر تولید و در هفت فصل طی سال های 2014 تا 2020 از کانال تلوزیونی The CW پخش شد ، در مقایسه با رقبای هم دوره اش مثل بازی تاج و تخت و مردگان متحرک ، کمتر مورد توجه سریال بین های حرفه ایی بود و بیشتر بین مخاطبان نوجوان طرفدار داشت با این وجود توانست به حیاتش تا پایان داستان ادامه دهد و شیب نزولی بینندگانش طبق آمارهای رسمی ، نتوانست خللی در روند تولید ایجاد نماید . اما چرا سریال 100 بین سریال بین های حرفه ایی چندان محبوب نشد؟! سریال مردگان متحرک را در نظر بگیرید ؛ بزرگترین نقطه قوتش شخصیت پردازی بسیار قوی کاراکترهای مثبت و منفی متعدد آن است و در کنارش داستانی قابل قبول و کم نقص همراه با توجیهات علمی قابل هضم برای مخاطب عام . اما شخصیت پردازی قوی (نه بسیار قوی) عملاً تنها نقطه قوت سریال 100 است . داستان از همان ابتدا بسیار ضعیف است و پر از اشکال و نقص و سوراخ هایی که یک هواپیمای بوئینگ از وسطش رد می شود! فقط شروع داستان را برایتان می گویم تا متوجه منظورم شوید : تقریباً صد سال از یک جنگ اتمی بزرگ که کره زمین را به نابودی کشاند می گذرد . بعد از جنگ انسان هایی که در چند ایستگاه فضایی زنده مانده بودند با هم متحد شدند و یک ایستگاه بزرگ به نام آرک را تشکیل دادند . اما حالا مشخص شده که آرک در آستانه فروپاشی است و نمی تواند برای زمان طولانی دوام بیاورد . رهبران آرک تصمیم می گیرند صد نوجوان قانون شکن را روانه زمین کنند تا ببینند آیا زمین قابل زندگی هست یا نه؟! در واقع از دید ساکنان آرک این یک ماموریت انتحاری محسوب می شود اما در کمال تعجب نتنها زمین قابل سکونت است بلکه جمعیت قابل توجهی از مردم جنگجو و خشونت طلب هم روی آن زندگی می کنند ... اینکه می گویند خانه از پای بست ویران است دقیقاً همینجاست! یعنی در ایستگاه فضایی آرک با آن همه عظمت و تجهیزات مختلف ، یک تلکسوپ یا رادار زمین کاو وجود نداشته که آرک نشین ها بتوانند آثار واضح زندگی روی زمین را ببینند؟! از آن طرف همانطور که گفتم شخصیت پردازی سریال قوی و قابل قبول است و اغلب شخصیت ها قابل درک و همذات پنداری هستند اما همه آنها یک خط سیر واحد را طی نمی کنند . مثلاً شخصیت اصلی سریال یعنی کلارک (با بازی الیزا تیلور) دختری قوی ، فداکار ، عجول و بی رحم است و این چهار خصوصیت اصلی را از ابتدا تا انتهای سریال حفظ می کند حتی اگر بارها و بارها تاوانش را پس بدهد! اما در مقابل شخصیت مورفی (با بازی ریچارد هارمون) را داریم که در فصل اول سریال پسری بشدت منفور و منزجرکننده است و هر لحظه منتظریم بلایی سرش بیاید و از داستان حذف شود ، اما همین شخصیت با طی طولانی مسیر تحول روحی در فصل آخر به قهرمان محبوبی تبدیل می شود که حتی بیشتر از کلارک برای نجات مردم و عزیزانش دست به فداکاری می زند!
(تماشای سریال بدون سانسور توصیه نمی شود)

***

تصویر

ژاپن غرق می شود :

اولین چیزی که پس از تماشای این انیمه سریالی به ذهنم رسید این بود که سازندگان آن را باید قبل از شروع به ساخت اثری دیگر ، مدتی در تیمارسان بستری نمود! یعنی از بس که این انیمه پر است از مرگ های ناگهانی ، رفتارهای عجیب و غیر عادی ، و ناامیدی پشت ناامیدی ، و صد البته یک ایده بشدت غیر علمی و غیر عقلایی به عنوان سنگ بنای داستان ؛ اینکه بر اثر یک رشته زلزله مهیب و حرکت ناگهانی صفحات اوراسیا و اقیانوس آرام ، کل مجمع الجزایر ژاپن ظرف چند روز در اقیانوس غرق شود! برای این می گویم غیر علمی و غیر عقلایی چون نیرویی که برای ایجاد چنین روند سریع و گسترده ایی نیاز است آنقدر زیاد می باشد که در تئوری آزادی آن به معنای نابودی کل کره زمین است نه اینکه فقط ژاپن و برخی مناطق اطرافش آسیب ببینند و بقیه دنیا تماشاچی باشند! تماشای این انیمه را فقط به کسانی توصیه می کنم که قلبی از سنگ و اعصابی از پولاد دارند!

***

تصویر

قطار برف شکن :

سریال قطار برف شکن با الهام از فیلم محبوب ساخته بونگ جون هو (محصول 2013) با همین نام ساخته شده و البته مثل آن فیلم ، محصول مشترک آمریکا و کره جنوبی می باشد و خود آقای بونگ جون هو از تهیه کنندگانش است . اما ارتباط سریال با فیلم در حد همین الهام گرفتن و استفاده از ایده های اولیه باقی می ماند و داستانی کاملاً مستقل را تعریف می کند ؛ زمین بر اثر اشتباهات بشر کاملاً یخ زده و آخرین انسان ها در یک قطار مجهز و بدون توقف به حیات خود ادامه می دهند ، قطاری که سیستمی طبقاتی بر آن حاکم است و مردم فقیر و گرسنه انتهای قطار در صدد شورش علیه اشراف جلوی آن هستند ، اما نه فقرا و نه حتی اشراف از راز بزرگی که پشت درهای اتاق کنترل پنهان شده خبر ندارند ... شخصیت پردازی سریال همچون همه سریال های موفق ، فوق العاده است و سرنوشت تک تک آدم های داخل قطار برای بیننده اهمیت پیدا می کند . داستان هم قوی و پر جزییات است و با توجه به اینکه وقایع در قطاری به طول هزار واگن و ده مایل می گذرد ، سرعت پیشرفت حوادث فوق العاده بالاست ، و دقیقاً همینجا می رسیم به بزرگترین نقطه ضعف داستان سریال . سازندگان با هدف بالا بردن سرعت وقوع حوادث ، طول زیاد قطار را نادیده گرفته اند اما نتوانسته اند این نادیده گرفتن را به شکلی منطقی در داستان پنهان کنند! مثلاً یکی از کاراکترهای اصلی در حال کار در اتاق کنترل جلوی قطار است که به او خبر می دهند اتفاقی در یکی از بخش های انتهایی در حال وقوع است و او چند لحظه بعد قبل از اینکه آن اتفاق از کنترل خارج شود آنجا حضور دارد! البته به ما گفته می شود که در قسمت زیرین قطار یک سیستم حمل و نقل اضطراری وجود دارد و برخی حوادث در داخل تونل آن اتفاق می افتد اما اثری از خود این سیستم حمل و نقلی معجزه آسا در آن تونل دوده گرفته پر از لوله های زنگ زده دیده نمی شود! به هر حال و با وجود این نقطه ضعف گل درشت ، سریال آنقدر جذابیت و کشش دارد که به خصوص با آن پایان غافلگیرکننده فصل اول ، همه طرفدارانش را بدون ریزش برای تماشای فصل دوم مشتاق نگه دارد .
(تماشای سریال بدون سانسور توصیه نمی شود)

***

تصویر

متولد آبیس :

مجموعه انیمه متولد آبیس محصول استودیو کینما ژاپن به کارگردانی ماسایوکی کوجیما ، شباهت چندانی به دیگر آثار این استودیو و این کارگردان ندارد و بیشتر الهام گرفته از سبک آثار هایائو میازاکی است ، هرچند داستان پیچیده و چند لایه روانشناختی آن ، نمی تواند به اندازه آثار استاد برای مخاطب عام و بخصوص کودکان جذاب باشد . داستان از این قرار است ؛ مدتها قبل افراد ماجراجو گودال بزرگ و بی انتهایی کشف کردند مملو از گنجینه ها و عتیقه های باارزش و عجیب باستانی که دولت ها و ثروتمندان جهان برای آنها پول فراوانی پرداخت می کنند . بتدریج طی صدها سال با هجوم کاوشگران شهر بزرگی پیرامون این گودال یا آبیس شکل گرفته اما دو مشکل بزرگ وجود دارد ؛ هیولاهای بی رحمی که لحظه ایی در کشتن وارد شوندگان به گودال تردید نمی کنند و هوای مسموم و بسیار سنگین گودال که باعث می شود هرچه کاوشگران به اعماق بیشتری بروند بازگشتشان به سطح زمین سخت تر و دردناک تر باشد (مشابه آنچه در واقعیت برای غواصان ناشی بعد از عجله برای روی آب آمدن اتفاق می افتد) . دختر بچه ظاهراً یتیمی به نام ریکو که مادرش از کاوشگران معروف بوده ، یک روز حین کاوش در بخش های ابتدایی گودال مورد حمله یک هیولا قرار می گیرد و توسط پسر بچه سایبورگی به نام رگ که حافظه خود را از دست داده نجات پیدا می کند . کمی بعد ریکو شواهدی می یابد که نشان می دهد ممکن است مادرش در اعماق گودال هنوز زنده باشد پس همراه با پسر رباتی سفر پر ماجرای خود را آغاز می کند ... متولد آبیس اولین بار سال 2017 به صورت یک سریال 13 قسمتی پخش شد اما سیاست تولید سازندگان تغییر کرد و این 13 قسمت سال 2019 در قالب دو فیلم مجزای تلوزیونی مجدد پخش گردید و امسال هم فیلم سوم که دنباله آن 13 قسمت به حساب می آید منتشر شد و البته داستان همچنان ادامه خواهد داشت .

***

تصویر

آلیتا فرشته جنگ :

جیمز کامرون سال ها رویای ساخت این فیلم را داشت و در آخر هم دست به دامان رابرت رودریگوئز شد تا کارگردانی این پروژه به ظاهر بلندپروازانه را بر عهده بگیرد . اما نتیجه کار که در سال 2019 روی پرده رفت به هیچ عنوان انتظارات را برآورده نکرد! جلوه های ویژه فیلم هرچند قابل توجه است اما در آن حدی که تبلیغ می شد انقلابی نیست! صحنه های اکشن نسبتاً خوب طراحی شده اند اما حجم زیاد جلوه های ویژه کامپیوتری در این بخش ها باعث شده تا سازندگان آنطور که دلشان می خواسته نتوانند تمام جزییات و ظرافت های زد و خورد را پیاده کنند . شخصیت پردازی ها چنگی به دل نمی زند و هر یک از کاراکترهای اصلی فیلم نقاط ابهام و بد توضیح داده شده خودشان را دارند! داستان هم که عملاً چند تکه از یک پازل خیلی بزرگ است و تا وقتی دنباله های فیلم ساخته نشوند نقاط تاریک و مبهم فراوانی بر آن سایه خواهد انداخت و ظاهراً به این زودی ها خبری از دنباله نخواهد بود .

***

تصویر

تور جهانی ترول ها :

انیمیشن ترول ها در سال 2016 از آن دست فیلم هایی بود که فقط برای بچه های کوچک جذابیت داشت و برای بزرگترها بیش از حد ساده و کم چالش بود با این حال فروش نسبتاً خوبی داشت تا کمپانی یونیورسال برای ساخت قسمت دوم آن چراغ سبز نشان دهد . اما اکران تور جهانی در سینماهای آمریکا همزمان شد با اوج موج اول شیوع کرونا در این کشور و تور جهانی آنقدری که انتظار می رفت فروش نداشت . در عین حال تور جهانی را می توان یک سر و گردن بالاتر از قسمت اول دانست دقیقاً به همین دلیل که این بار با مطرح کردن بحث تفاوت بین سبک های مختلف موسیقی و اینکه هر سبکی خصوصیات و زیبایی های خودش را دارد ، می تواند برای بزرگترهای علاقه مند به دنیای موسیقی هم جذاب باشد . اما به هر حال این انیمیشنی نیست که یک فیلم بین حرفه ایی بخواهد وقتش را با آن تلف کند . بنده هم که هیچ وقت ادعای حرفه ایی بودن نداشته ام!

***

تصویر

پوکمن کاراگاه پیکاچو :

ایده تبدیل کارتون های محبوب به فیلم های لایو اکشن که از دیزنی شروع شد کم کم در حال فراگیر شدن است و کمپانی برادران وارنر هم در همین راستا فیلم حاضر را بر اساس مجموعه انیمه و بازی های محبوب پوکمن ، عرضه نموده است . انصافاً هم کاراگاه پیکاچو فیلم بامزه و سرگرم کننده ایی است . هرچند داستان درست و درمانی ندارد اما با همان منطق نیم بند و بچه گانه ، موفق می شود بیننده را با خود همراه سازد . فیلم ساخته راب لترمن در سال 2019 درباره جوانی به نام تیم گودمن است که در دفتر بیمه یک شهر کوچک کار می کند . او چند سال قبل مادرش را از دست داد و از آن زمان ارتباطش با پدرش قطع شد ، پدری که یک کاراگاه پلیس در شهر ریم سیتی است ؛ شهری که در آن انسان ها و پوکمن ها با آرامش و امنیت در کنار هم زندگی می کنند . اما یک روز به تیم خبر می دهند که پدرش در یک تصادف رانندگی کشته شده . تیم برای تحویل گرفتن اموال و وسایل شخصی پدرش به ریم سیتی می رود و وقتی پا به آپارتمانش می گذارد با یک پوکمن به نام پیکاچو مواجه می شود که ظاهراً همکار پدرش بوده اما حافظه اش را از دست داده و عجیب تر اینکه تیم می تواند حرف های او را بفهمد در حالی که انسان ها و پوکمن ها قادر به برقراری ارتباط کلامی نیستند . حالا تیم و پیکاچو باید سر در بیاورند که واقعاً چه اتفاقی برای پدر او افتاده است ... نمی دانم سازندگان فیلم تا چه حد توانسته اند حال و هوای انیمه ها و گیم های پوکمن را پیاده سازی کنند ، اما برای بنده این فیلم یک جورهایی یادآور من-ربات (2004) الکس پرویاس با بازی ویل اسمیت بود ، فقط با چاشنی کمدی و فانتزی بیشتر!

***

تصویر

لگو سینمایی 2 : بخش دوم :

برخلاف قسمت اول که توسط زوج هنری موفق فیل لرد و کریس میلر ساخته شده بود ، این بار کارگردانی بر عهده مایک میچل بوده که موفق ترین اثرش شرک برای همیشه (2010) است! و درست مثل شرک برای همیشه ، اینجا هم سفر در زمان معمای اصلی داستان می باشد! درست بعد از پایان حوادث فیلم اول ، سرزمین لگوها با هجوم اسباب بازی های کودکانه عجیبی مواجه و هرج و مرج و نابودی بر آن حاکم می شود! تنها اسباب بازی خوش بین امیت است اما وقتی اسباب بازی های بیگانه لوسی و تعداد دیگری از دوستانش را با خود می برند امیت عزمش را برای نجات آنها جزم می کند بخصوص که پیشگویی شده اگر آنها نجات پیدا نکنند دنیا به آخر می رسد (یا به قول دوبلورهای فیلم آخرالمامان اتفاق می افتد!) ... لگو سینمایی 2 هرچند در مقایسه با قسمت اول چیز جدیدی برای رو کردن ندارد اما می تواند به همان اندازه سرگرم کننده باشد و تنها تفاوت عمده اش با قسمت اول این است که خیلی بیشتر دنیای انیمیشنی لگوها با دنیای زنده پیوند می خورد!

***

تصویر

سهره طلایی :

تئو مادرش را در جریان بمب گذاری موزه نیویورک از دست می دهد و چون پدرش چند ماه قبل ناپدید شده ، خانواده باربر سرپرستی اش را بر عهده می گردند . اما تئو پیش باربرها موذب است و بیشتر وقتش را با آقای هابی می گذراند که تعمیرکار آثار عتیقه است و دوستش را در همان انفجار از دست داده . بعد ناگهان سر و کله پدر تئو و همسر جدیدش پیدا می شود و او را با خودشان به لاس و گاس می برند ، اما هیچکدام از این آدم ها خبر ندارند که تئو بعد از انفجار یک نقاشی بسیار معروف و گرانقیمت به نام سهره طلایی را از موزه خارج کرده است ... فیلم ساخته جان کراولی (کارگردان فیلم نامزد اسکار بروکلین (2015)) براساس رمان برنده جایزه پولیتزر دونا تارت با همین نام ، در بخش هایی که روی نوجوانی تئو متمرکز است ، دست بالا را دارد و بخصوص بازی های اکس فیگلی (در نقش تئو) و فین ولفهارد (در نقش بروس - دوست معتاد اما صمیمی تئو در لاس وگاس) از سطح متوسط بازی نوجوانان در هالیوود خیلی بالاتر است ، بعلاوه فیلمنامه نویس و کارگردان هم حوصله بیشتری برای تعریف این قسمت از فیلم به خرج می دهند تا روابط بین شخصیت ها کاملاً برای بیننده جا بیافتد ، اما وقتی فیلم وارد بزرگسالی تئو (با بازی انسل الگرت) می شود لحنی شتاب زده و وصله پینه ایی پیدا می کند و آدم های مختلف فقط برای نشان دادن موقعیت خطیر و آشفته ایی که تئو در آن گرفتار شده ، پشت سر هم می آیند و می روند و بجز انسل الگرت هیچ بازیگر دیگری در این بخش فرصت خودنمایی پیدا نمی کند! و البته انسل هم چیز جدیدی برای رو کردن ندارد و همان جوان باهوش ، ساده دل و احساساتی اغلب فیلم های قبلی اش است! معروف ترین بازیگر فیلم هم نیکول کیدمن است در نقش خانم باربر که مو به مو همان نقش نامزد اسکارش در فیلم شیر (2016) را با ظرافت کمتری ارائه نموده!
(تماشای فیلم به دلیل وجود صحنه های استعمال مواد و مشروبات الکلی توسط نوجوانان ، برای کودکان و نوجوانان توصیه نمی شود)

***

تصویر

اسلحه های آکیمبو:

واقعاً حیف دانیل رادکلیف که مجبور است در چنین فیلم هایی بازی کند! فیلمی از همه لحاظ ضعیف ، پیش پا افتاده و در برخی لحظات منزجر کننده! در این فیلم ساخته کارگردان گمنامی به نام جیسون لی هاودن ، رادکلیف نقش کارمند ساده یک اداره را بازی می کند که تنها سرگرمی اش وبگردی و شاخ شدن برای دیگران در شبکه های مجازی است ، تا اینکه یک شب با برگزارکنندگان یک رقابت لایو بشدت خشن و مرگبار در می افتد و آنها هم خیلی زود او را پیدا و مجبور به شرکت در رقابتشان می کنند ... راجب این فیلم بیشتر از این نمی توان چیزی گفت!

***

تصویر

انجمن مخفی فرزندان دوم خانواده های سلطنتی :

وقتی با یک فیلم پرنسسی از کمپانی والت دیزنی طرف می شویم ، یک حداقل انتظاری برایمان ایجاد می شود که دست کم با فیلم ضعیفی مواجه نخواهیم بود حتی اگر این فیلم فقط برای عرضه در شبکه آنلاین دیزنی پلاس ساخته شده باشد و روی پرده نرود! اما بطور قطع می توان گفت انجمن مخفی ... ضعیف ترین فیلم پرنسسی دیزنی است و اگر لگوی این کمپانی روی پوستر آن وجود نداشت از فیلم های تلوزیونی ضعیف اروپایی قابل تشخیص نبود! در پادشاهی لیریا (جزیره خیالی در شمال اروپا) سامانتا (پیتون الیزابت لی) خواهر کوچکتر ملکه الینور هیچ علاقه ایی به زرق و برق دربار و رفتارهای اشرافی ندارد و بزرگترین رویایش اجرای کنسرت است! مادرش ملکه کاترین شدیداً مخالف کارهای سامانتا است برای همین او را در دوره آموزشی تابستانی مخصوص اشراف زادگان ثبت نام می کند اما خیلی زود مشخص می شود این دوره پوششی است برای جذب اعضا جدید انجمن مخفی فرزندان دوم خانواده های سلطنتی که خود ملکه کاترین ریاست آن را بر عهده دارد ... خیلی ساده می توان گفت این فیلم تلفیقی است از دو فیلم بسیار ضعیف زوم و مامور کدی بنکس ، و کوچکترین تلاشی هم توسط آنا ماسترو کارگردان و تیم همکارانش نشده که حداقل فیلم کمی به افق های جلوتر مثل فیلم های کینگزمن یا حتی فیلم های جانی انگلیش نظر داشته باشد!

***

تصویر

گرینلند :

اصلاً به گرینلند نمی آید که فیلمی ساخته شده با بودجه 50 ملیون دلاری باشد! دلیلش هم مشخص است! ریک رومن ووگ در دهه نود بدلکار تعدادی از معروف ترین فیلم های اکشن آن زمان بود اما بعد تصمیم گرفت وارد حرفه فیلمسازی شود و کارگردانی فیلم هایی مثل خبرچین (2013) و سقوط فرشته (2019) نتیجه این تصمیمش بود که آثاری اکشن و پر زد و خورد محسوب می شوند . اما گرینلند یک فیلم متفاوت آخرالزمانی از جنس 2012 رولند امریچ است که برای موفقیت در جلب نظر مخاطب باید به هر دو وجه تلاش قهرمانان فیلم برای زنده ماندن ، و جلوه های ویژه عظیم و قابل باور برای پایان دنیا ، بپردازد . اما گرینلند فیلمی است که در وجه دومش کاملاً مردود می شود و در وجه اولش هم همه چیز برای زنده ماندن اعضا خانواده خیلی شانسی و معجزه آسا جفت و جور می شود . نتیجه می شود فیلمی که برای تماشاگر نه همدلی برانگیز است و نه سرگرم کننده! خلاصه داستان نیم بند فیلم هم از این قرار است : جان گریتی (جرالد باتلر) یک مهندس ساختمان موفق است اما زندگی زناشویی اش تعریفی ندارد و اگر بخاطر پسر کوچک دیابتی اش نبود تا به حال از همسرش جدا شده بود . در همین اوضاع و احوال زمین در معرض برخورد مرگبار یک سیارک قرار می گیرد و جان از طرف دولت پیغامی دریافت می کند که از او و خانواده اش می خواهد خودشان را به یک پایگاه نظامی برسانند تا به نقطه امنی منتقل شوند ...

***

تصویر

عشق و هیولاها :

عشق و هیولاها از آن دست فیلم هایی است که اگر به سد کرونا نمی خورد و روی پرده می رفت با شکستی سنگین مواجه می گردید ، اما در دوره ایی که کمپانی های هالیوودی پشت سر هم اکران بلاک باسترهای اصلی اش را به تعویق می اندازند و زیر بار اکران آنلاینشان نمی روند ، عشق و هیولاها توانسته به عنوان یکی از بهترین گزینه ها برای طرفداران فیلم های تخیلی ، در پخش اینترنتی محبوبیت پیدا کند . داستان فیلم ساخته مایکل متیوز از این قرار است : چند سال قبل انسان ها برای جلوگیری از برخورد یک سیارک به زمین چندین موشک به سمت آن شلیک و سیارک را منهدم کردند اما بعداً معلوم شد انفجارهای رخ داده تشعشعاتی را روی زمین منتشر کرده که باعث جهش ژنتیکی حشرات و برخی جانوران دیگر شده و آنها را به هیولاهایی غول پیکر و مرگ آفرین تبدیل کرده است . انسان ها جنگ را به این موجودات می بازند و بازماندگان در پناهگاه های زیرزمینی پنهان می شوند . جوئل (دیلان اوبرایان) پسر بشدت ترسو و بی دست و پایی است که پدر و مادرش را از دست داده و تنها امیدش این است که دوست دخترش جایی آن بیرون زنده باشد و وقتی از طریق بی سیم صدایش را می شنود با وجود مخالفت همه ، عزمش را برای خروج از پناهگاه و رسیدن به محبوبش جزم می کند ... مهمترین نقطه قوت فیلم این است که خودش را خیلی جدی نمی گیرد ، یعنی برخلاف اغلب فیلم های آخرالزمانی مشابه ، شعارش زندگی کردن است نه زنده ماندن و همین می شود انگیزه جوئل دست و پا چلفتی برای زنده ماندن در دنیایی که قبلاً از آن گریخته و البته راهنمایی هایی هم در طول سفرش دریافت می کند! بعلاوه یک نیمچه شعار اخلاقی هم در آخر فیلم گنجانده شده که هیولاهای واقعی خود انسان ها هستند و انسان ها بوده اند که وضع موجود را پدید آورند!