نقد کوتاه {31}
![]()

مینی سریال خیزش بربرها :
مینی سریال تاریخی 4 قسمتی خیزش بربرها محصول سال 2016 شبکه هیستوری را چند ماه قبل دیده بودم اما فراموش کردم راجبش بنویسم . این سریال بازسازی حوادث تاریخی دوران امپراتوری روم در چند مقطع زمانی مختلف است که طی آن قبایل غیر رمی در برابر اشغالگری آنها دست به قیام هایی موفق یا ناموفق زدند . از آنجا که رمی ها خودشان را متمدن ترین مردم و بالاتر از دیگران می دانستند ، تمامی قبایل خارج از مرزهای خود را بدون در نظر گرفتن سطح تمدن و پیشرفتشان ، بربر (وحشی) می نامیدند . از این رو این مینی سریال هم با استفاده از همین عبارت ، قیام های تاریخی کارتاژها به رهبری هانیبال ، لوسیتین ها به رهبری وریتیوس ، برده ها به رهبری اسپارتاکوس ، ژرمن ها به رهبری آرمنیوس ، بریتن ها به رهبری بودیکا ، گوت ها به رهبری فریتیگرن ، ویزگوت ها به رهبری آلاریک ، هون ها به رهبری آتیلا ، و واندال ها به رهبری گایسریک ، را با اینکه در مقاطع زمانی متفاوتی رخ داده و سرنوشت های متفاوتی هم داشته اند ، به صورت یک مجموعه متوالی از استقلال طلبی مردم در برابر زورگویی رمی ها ، جمع بسته است . بعضی از این قیام ها آنقدر معروف هستند که حتی کسانی هم که علاقه ایی به مطالعه تاریخ نداشته باشند داستانشان را شنیده یا در فیلم ها و سریال های دیگر دیده اند ، با این وجود برخی قیام ها و شخصیت های دیگر این مجموعه قبلاً کمتر مورد توجه بوده و تماشای این سریال فرصت بسیار خوبی برای آشنایی با آنها و درس گرفتن از سرنوشتشان است . با این وجود خیزش بربرها به عنوان یک سریال شبه مستند تاریخی کمی به بیراهه رفته است! در این سریال هیچ فرقی نمی کند با چه مقطع تاریخی از امپراتوری روم طرف باشیم ، افسران و سربازان رمی اکثراً بی رحم و ستمگر ، بی منطق و نژاد پرست هستند و اگر هم فردی آرام و میانه رو در بینشان به تصویر در آمده ، بین وجدان و وظیفه اش ، وظیفه را انتخاب می کند . در واقع این سریال با اینکه در غربی ساخته شده که فرزند فرهنگ رمی است ، کمترین اشاره ایی به تاثیرات مثبت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی امپراتوری روم در طول حیات چند صد ساله اش بر مردم اروپا و حوزه دریای مدیترانه نمی کند و انگار برخلاف نظر مورخان که دوران تاریک تاریخ اروپا را سده های پس از سقوط رم می دانند ، از نظر سازندگان سریال دوران تاریک تاریخ اروپا دوران اشغالگری و کشورگشایی های امپراتوری روم بوده است!
***

سریال انیمه برج خدا :
این سریال انیمه محصول استودیو تلکام انیمیشن ژاپن به کارگردانی تاکاشی سانو (که حدود سه دهه در تولید مجموعه انیمه های پرطرفدار لوپن سوم نقش داشته) یک جورهایی کپی برداری نچندان خوب از مجموعه انیمه های معروفی مثل " شکار و شکارچی " محسوب می شود برای همین پخش فصل اول سیزده قسمتی آن در اواخر بهار 2020 چندان با استقبال مواجه نشد و با وجود نیمه تمام ماندن داستان ، هنوز تصمیم جدی برای ساخت فصل دوم آن اتخاذ نشده است . این انیمه داستان پسر نوجوانی است به نام بَم که هیچ چیزی از گذشته اش به خاطر نمی آورد و عاشق دختر مرموزی به نام ریچل شده است . اما ریچل برای رسیدن به آرزوهایش بم را رها کرده و از دروازه ایی که به برج خدا می رسد می گذرد . بم هم که تنها خواسته اش بودن با ریچل است از دروازه می گذرد و در برابر آزمون های سخت و مرگباری قرار می گیرد که برای پشت سر گذاشتن آنها به دوستان و متحدانی نیازمند است ... همانطور که گفتم برج خدا را نمی توان جزو انیمه های خوب و درجه یک دسته بندی کرد و بسیاری از سوژه هایش تکراری و کپی از انیمه های دیگر است و انگیزه های درونی برخی شخصیت ها یا ناگفته می ماند یا آنقدر پیچیده است که مشخصاً قرار بوده در فصل های بعدی مورد توجه قرار گیرد . با این وجود این انیمه یک پیچش داستانی غافلگیر کننده دارد که کمی از تکراری بودن آن می کاهد و ضمناً نوع طنز تصویری اش هم که کنف شدن یا احساساتی شدن کاراکترها در اوج جدیت را به شکلی کاریکاتور گونه نمایش می دهد بامزه است .
***

انیمه سریالی موعود ناکجا :
در زمان و مکانی نچندان مشخص ، اما ، نورمن و ری یازده ساله ، بزرگترین بچه های پرورشگاهی هستند که توسط زن مرموزی با عنوان مامان اداره می شود . بچه ها از شش تا دوازده سالگی براساس ترتیبی که فقط مامان از آن خبر دارد از پرورشگاه برده می شوند و دیگر هیچ خبری از آنها نمی شود تا اینکه اما و نورمن یک شب متوجه راز وحشتناکی می شوند ؛ بچه هایی که از پرورشگاه برده می شوند ، بلافاصله پس از خروج کشته می شوند تا شیاطین از مغزشان تغذیه کنند . آنها با کمک ری شروع به طرح نقشه ایی برای فرار از پرورشگاه می کنند غافل از اینکه ... این انیمه محصول استودیو کلاوروورکز ژاپن به کارگردانی مامورو کانبی که فصل اول آن اوایل سال 2019 در 12 قسمت پخش شد و فصل دوم اش هم اکنون در حال پخش است براساس مانگایی به همین نام نوشته کایو شیرایی تولید شده و آنقدر در ژاپن طرفدار پیدا کرده که سال 2020 یک فیلم زنده بسیار ضعیف هم از روی فصل اول آن تولید شده است . موعود ناکجا در هر قسمت چیزی برای غافلگیر کردن مخاطبش دارد و چنان غیر قابل پیشبینی است که با اینکه می دانید قرار است فرار بزرگ اتفاق بیافتد اما باز هم تا لحظه آخر نمی توانید مطمئن باشید که این فرار چقدر موفقیت آمیز خواهد بود؟ در واقع شدت غافلگیر کننده بودن داستان در برخی قسمت ها آنقدر زیاد است که به فریب مخاطب تبدیل می شود ، یعنی برخی پیچش ها وقتی رو می شوند معلوم می گردد که در قسمت های قبلی هیچ ردی که برای حدس زدنشان وجود نداشته ، تازه کاملاً هم با آنچه در ظاهر به ما نمایش داده بودند مغایر است! و این بزرگترین نقطه ضعف سریال محسوب می شود . در مقابل شخصیت پردازی ها فوق العاده است و حتی در قسمت آخر راجب انگیزه های مامان برای قبول این مسئولیت سنگدلانه به نکاتی پی می بریم که کمی او را هم برایمان موجه می کند . منتظرم دوبله فصل دوم موعود ناکجا هم منتشر شود تا ببینم سرنوشت این کودکان بیچاره چه خواهد شد؟
(تماشای این انیمه به دلیل وجود صحنه های خشن و ترسناک به افراد زیر 12 سال توصیه نمی شود)
***
ققنوس تاریک :
این هم نتیجه نهایی کنار گذاشتن یک ذهن خلاق از یک مجموعه پرطرفدار . قصد دفاع از برایان سینگر را ندارم که هر بلایی سرش بیاید حقش است! حرفم این است که چرا چنین استعدادی باید به فساد کشیده شود؟ مجموعه مردان ایکس را این آدم به اوج رساند و نبودش هم سنگین ترین ضربه را به آن زده است . ققنوس تاریک عملاً بدترین فیلم در کل دوازده فیلم تولید شده مجموعه مردان ایکس توسط کمپانی فاکس است و با شکست سنگینی که در گیشه سال 2019 خورد ، مسئولان این کمپانی باید هم از فروش کمپانی شان به دیزنی خوشحال باشند! ققنوس سیاه با اتفاق وحشتناکی که در کودکی برای جین گری رخ داده آغاز می شود ، بعد از آن به زمان حال فیلم در سال 1992 می رویم که سرنشینان شاتل فضایی ایندیور دچار مشکل شده اند و رئیس جمهور آمریکا از پروفسور چارلز زاویر (جیمز مک اویی) درخواست کمک می کند ، پروفسور تیم مردان ایکس! را با فرماندهی میستیکو (جنیفر لاورنس) به فضا می فرستد و آنها موفق به نجات فضانوردان از یک ابر فضایی مرموز می شوند اما جین (سوفی ترنر) جانش را برای نجات آخرین فضانورد به خطر می اندازد و ابر فضایی را جذب بدن خود می کند . از اینجا به بعد جین کم کم پرخاشگر و غیر قابل کنترل می شود تا اینکه ... ققنوس سیاه بین فیلم های ابرقهرمانی سال های اخیر مارول پرت و پلاترین داستان را دارد و بی منطقی وقوع حوادث فیلم بی داد می کند . شخصیت ها را هم اگر در فیلم های قبلی ندیده بودیم اصلاً نمی توانستیم درک کنیم کما اینکه خیلی از کارهایی که از آنها سر می زند را با همان پیش زمینه فکری هم درک نمی کنیم! نگاه سازندگان فیلم به داستانشان کاملاً سطحی و تک بعدی بوده تا آنجا که برای نشان دادن رفاقت بین پروفسور و مگنیتو (مایکل فسبندر) در پایان فیلم یک بازی شطرنج را آغاز می کنند ، در حالی که در سه گانه اول مردان ایکس بهترین و عمیق ترین لحظه آنجایی بود که با وجود دشمنی و رقابت شدید بین چارلز و مگنیتو ، وقتی چارلز توسط جین کشته می شد می توانستید یک لحظه فقدان دوستی قدیمی را در نگاه ایان مک لین ببینید . با اینکه سیمون کینبرگ کارگردانی اثر را بر عهده داشته که قبلاً به عنوان تهیه کننده و فیلمنامه نویس در بیشتر فیلم های مجموعه حضور داشته ، این فیلم ضعیف و سطحی ثابت می کند مهره اصلی موفقیت های قبلی فقط برایان سینگر بوده است!
***

دولیتل :
اگر منصفانه بخواهیم قضاوت کنیم ، مطمئناً فیلم های بدتری هم در سال 2020 تولید و پخش شده اند (که یکی از آنها را در ادامه همین مطلب خواهید دید) ، اما معمولاً انتخاب کنندگان بدترین های سال سینمای آمریکا (تمشک طلایی) سراغ عناوینی می روند که بیشترین بازخورد منفی را داشته باشند ، و برای داشتن بیشترین بازخورد منفی ، باید فیلم بدی بسازید که از بازیگران و عوامل تولید معروف و کاردرست برخوردار باشد و قبل از اکران کلی رویش تبلیغ کرده باشند! نتیجه می شود اینکه دولیتل کاملاً مستحق دریافت تمشک طلایی بدترین فیلم سال است! فیلمی ساخته استیون گوگنهایم (سازنده فیلم تحسین شده سیریانا) و حضور بازیگران مشهور و صاحب سبکی مثل رابرت داونی جونیور ، مایکل شین ، آنتونیو باندراس ، جیم برادبنت ، و ... و البته تعداد بیشتری از ستارگان معروف به عنوان صداپیشه همچون اما تامپسون ، رامی مالک ، جان سینا ، کمیل نانجیانی ، اوکتاویا اسپنسر ، تام هالند ، رالف فاینس ، سلینا گومز ، ماریون کوتلارد و ... تازه کاری هم به عوامل پشت دوربین نداریم که یکی از یکی با تجربه تر و در کار خودشان اسم و رسم دارتر هستند! در واقع باید گفت تنها آدم کمتر شناخته شده این فیلم هری کولت است که نقش تامی استابینز نوجوان را بازی کرده ؛ تامی تصادفی سنجابی را زخمی می کند و با راهنمایی یک طوطی به منزل دکتر دولیتل می رود . دولیتل می تواند با حیوانات صحبت کند (البته برخلاف فیلم های ادی مورفی که حرف زدن با حیوانات عملی جادویی تلقی می شد ، دولیتل این فیلم با پشتکار توانسته زبان حیوانات را یاد بگیرد) و یک زمانی آدم خیلی معروفی بود تا اینکه همسر محبوبش در دریا غرق شد و او هم درب ملکش را بر روی انسان ها بست . همزمان با ورود تامی به ملک دکتر ، دختر نوجوانی هم از راه می رسد و اعلام می کند ملکه به سختی بیمار شده و به کمک دولیتل احتیاج دارد و دکتر هم علیرقم میل باطنی اش مجبور به پذیرش این درخواست می شود چون اگر ملکه بمیرد ، حاکم بعدی می تواند ملک دولیتل را از او پس بگیرد و در این میان تامی هم به عنوان دستیار با دکتر همراه می شود ... ادعای سازندگان ورژن جدید این است که برخلاف فیلم های ادی مورفی که ظاهری امروزی و ماورایی داشت ، خیلی بیشتر به اصل اثر نوشته هیو لافتینگ در سال 1920 وفادار بوده اند و در واقع این فیلم قرار بوده ضیافت باشکوهی باشد برای یکصدمین سالگرد خلق اولین کتاب دکتر دولیتل . اما در عمل مثل این است که به یک مهمانی با حضور کلی آدم معروف دعوت شده باشید اما وقتی شیک و آراسته وارد آنجا می شوید ببینید همه با پیژامه و لباس زیر روی زمین نشسته اند و نان و ماست می خورند! تماشای دولیتل همچین حالگیری برای بیننده اش است! البته نباید از انصاف گذشت که در دقایق ابتدایی ، فیلم چند تایی خنده واقعی از بیننده می گیرد ، اما خیلی زود با کله زمین می خورد و هرچه پیش برویم بیشتر سرش را به زمین فشار می دهد تا بلکه مثل شترمرغ های کارتونی بتواند سرش را پنهان کند! شوخی ها دیگر مثل دقایق ابتدایی کار نمی کنند ، بازیگران که کلی سابقه اسکار و گلدن گلاب و بفتا و ... دارند یکی از یکی افتضاح تر هستند و انگار با زور اسلحه مجبور به بازی در این فیلم شده اند ، داستان را هم که کلاً باید بی خیال شد چون فکر می کنم تیم فیلمنامه نویسی همان خاطرات مبهمی را که از 7-8 سالگی و اولین بار خواندن کتاب های لافتینگ داشته اند استفاده کرده و به خودشان زحمت دوباره خواندن آنها را نداده اند! و واقعاً حیف داونی جونیور که بعد از خاطرات خوشی که با مرد آهنی برای بینندگان رقم زد ، حالا اولین تلاشش برای خارج شدن از سایه سنگین تونی استارک ، باید همچین افتضاحی باشد!
***

بلادشات {شلیک خون} :
وین دیزل همینطوری اش به زور بازی می کند و اگر بخاطر عضلات در هم پیچیده اش نبود ، در هالیوود هیچکس برایش تره هم خرد نمی کرد! حالا یک همچین بازیگری را بگذارید در اختیار کارگردانی (دیو ویلسون) که قبلاً فقط در کار طراحی جلوه های ویژه بازی های رایانه ایی بوده . نتیجه می شود فیلمی که ایده خوبی پشتش بوده و شاید حتی فیلمنامه خوبی هم داشته ، اما نمره کارگردانی و بازیگر نقش اولش صفر است! وین دیزل در این فیلم نقش سرباز نخبه ایی را ایفا کرده که بعد از یک عملیات آزادسازی گروگان ، پیش همسرش بر می گردد اما کمی بعد ربوده می شود و بعد از اینکه بوسیله سردسته ربایندگان از مرگ همسرش آگاه می شود به قتل می رسد! اما او در یک آزمایشگاه بیدار می شود و برایش توضیح می دهند که چون خانواده ایی نداشته از طرف ارتش به این آزمایشگاه سپرده شده تا او را تبدیل به یک ابر سرباز کنند . خیلی زود خاطرات او بر می گردند و برای یافتن قاتل همسرش از آزمایشگاه خارج می شود ... بلادشات یک فیلم اکشن-انتقامی دو مرحله ایی است یعنی قهرمان داستان در ابتدا دنبال گرفتن انتقام از کسی می رود که فکر می کند باید از او انتقام بگیرد و در مرحله دوم دنبال گرفتن انتقام از کسی می رود که فهمیده او را بازی داده است . همانطور که گفتم این ایده می توانست به خلق یک فیلم اکشن انتقامی جذاب و به یاد ماندنی در حد و اندازه های جان ویک منجر شود ، اما بدون کارگردانی خوب و بازی افتضاح ستاره اصلی فیلم ، تبدیل به اثری شده که اصلاً ارزش وقت گذاشتن را ندارد .
***
به پیش :
به پیش ، قبل از روح ، فیلم اول پیکسار در سال 2020 بود و در واقع پیکسار با رو کردن دو فیلم در یک سال (آن هم سال افتضاح و کرونا زده 2020) ریسک زیادی کرد . با این وجود برخلاف روح ، به پیش هیچ شباهتی به آثار دیگر پیکسار ندارد و بیشتر به روح و جان مایه انیمیشن های دیزنی یا حتی دریم ورکز نزدیک است . نه اینکه به پیش انیمیشن بدی باشد ، مثلاً در مورد روح گفته بودم که آن " آن " آثار قبلی پیکسار را ندارد ، اما در مورد به پیش ، کلاً تفاوت حال و هوا و سبک کار است که آن را از محصولات دیگر پیکسار متمایز می کند وگرنه آنش را دارد! داستان این انیمیشن کارگردانی شده توسط دن اسکنلون (کارگردان دانشگاه هیولاها) درباره دو برادر الف به نام های ایان و بارلی لایت فوت است . صدها سال قبل دنیای جن و پری ها پر از جادو و اتفاقات شگفت انگیز بود اما کم کم با ورود اختراعات جدید به زندگی این موجودات ، جادو فراموش شد و به افسانه ها پیوست . پدر این دو برادر زمانی که بارلی دردسرساز خیلی کوچک بود و ایان خجالتی هم هنوز متولد نشده بود بر اثر بیماری درگذشت و بزرگترین حسرت هر دو برادر دیدن دوباره و حرف زدن با او است . مادر آنها که با یک پلیس سنتور نامزد کرده ، روز تولد ایان کادویی را از طرف پدرش به او می دهد که کاشف به عمل می آید ابزار اجرای یک جادوی قدرتمند برای یک روز زنده کردن مردگان است اما ... خیلی از ایده های به پیش یا تکراری هستند یا آنقدر پیش پا افتاده که با همان نگاه اول می شود حدس زد قرار است تهش به چه برسد! با این وجود به پیش سرگرم کننده است و گرافیک خوبی هم دارد و وقتی به آن لحظه طلایی برسید (بخصوص اگر مثل بنده فقدان پدر را تجربه کرده باشید - که اگر نه انشالله سایه شان صد و بیست سال بالای سرتان باشد) و آن قطره اشک گوشه چشمتان بنشیند ، می فهمید که ارزش تماشا داشته است .
***

کما :
سینمای تجاری روسیه حالا حالا ها باید بدود تا در عرصه بازار بین الملل رقیب محصولات چینی و هندی و کره ایی شود! با این وجود نسبت به فیلم روسی قبلی که دیده بودم (خاموشی) کما یک سر و گردن بالاتر است! بزرگترین ضعف فیلم ساخته نیکیتا آرگنوف همچنان داستان و فیلمنامه نچندان قرص و محکم و پر از سوراخ و ابهام است و پیچش های داستانی که دارد را هم از قبل لو می دهد ، بعلاوه یک فصل پایانی نچندان پرداخت شده و کمتر از حد انتظار . در مقابل جلوه های ویژه فیلم در حد خودش خارق العاده است و سازندگان تمام تلاششان را کرده اند تا پا جای پای خالقان جلوه های ویژه فیلم تلقین نولان بگذارند . شخصیت پردازی ها هم قابل قبول است و هرچند خالی از ایراد نیست ، توانسته اند بیشتر کاراکترها را برای بیننده قابل لمس کنند . داستان فیلم از این قرار است : ویکتور در اتاقی بیدار می شود و می فهمد که یکجای کار می لنگد ، ساختمان ها ، اشیا و حتی آدم های دنیایی که ویکتور در آن بیدار شده همچون خاطره ایی دور ، مبهم و ناقص هستند . تنها چیزی که ویکتور از گذشته خودش به یاد دارد این است که یک آرشیتکت بوده . خیلی زود توجه هیولایی به ویکتور جلب می شود اما قبل از اینکه بتواند او را بگیرد ، ویکتور توسط چند نفر که ظاهری شبه نظامی دارند نجات پیدا می کند . به او توضیح داده می شود که این دنیا بنا شده توسط خاطرات افرادی است که مثل خودش به کما رفته اند و رهبر شبه نظامیان بسیار امیدوار است ویکتور با توانایی اش بتواند آرمان شهری را در دل این دنیا بسازد که از دسترس هیولاها دور باشد اما ویکتور خبر ندارد که ...
***

استخراج :
اگر فقط دنبال صحنه های اکشن پر تنش و کشت و کشتارهای بی حساب و کتاب باشید ، استخراج اصل جنس است! اما اگر بخواهید مو را از ماست بکشید یک خروار ایراد می شود از این فیلم ساخته سم هارگریو (که به عنوان طراح صحنه های بدلکاری تعدادی از معروف ترین فیلم های اکشن سال های اخیر اسم و رسمی دارد اما استخراج اولین تجربه رسمی فیلمسازی اش محسوب می شود) گرفت . اول از همه برویم سراغ بازی بسیار ضعیف و خشک گلش.یف.ته فرا.هانی ؛ اصلاً معلوم هست پارتی این خانم در هالیوود کیست که با اینکه تا به حال یک بازی درست و حسابی از او ندیده اند و اکثراً فیلم هایش هم در گیشه بشدت شکست خورده اند ، باز هم هر سال یکی-دو تا نقش نصفه و نیمه برایش جور می کند تا دیده شود؟! دوماً از آن خانم که بگذریم باز هم بازی ها یک دست و قابل قبول نیست . کریس همسورث تمام تلاشش را کرده که بازی اش قابل قبول باشد اما در صحنه هایی که با دیوید هاربور دارد تفاوت سطح بازیشان کاملاً مشخص است و هاربور تمام این صحنه ها را از آن خودش کرده . رندیپ هودا هم که در سینمای هند بازیگر خوبی به حساب می آید در این فیلم دست کمی از گ.ف ندارد! تازه این را هم در نظر بگیرید که او از نقش یک مباشر در ابتدای فیلم به نقش یک اکشن-من کاربلد و رقیب همسورث در ادامه تغییر ماهیت می دهد تا این سئوال بزرگ مطرح گردد که اگر کاراکتر ساجو راو این همه بزن بهادر است و مهارت های بالای نظامی دارد اصلاً چه نیازی به استخدام تایلر و تیمش بوده که بعد چون پول ندارد مجبور به حذفشان باشد؟! پلیس های بنگلادشی هم که فقط گوشت قربانی هستند و مثل برگ خزان روی زمین می ریزند و بعد هم تقریباً همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و اصلاً انگار نه انگار سرنشینان این هلی کوپتری که دارد از کشور خارج می شود کل پلیس های داکار را قتل عام کرده اند! اصلاً چرا باید تیم تایلر برای نجات پسر بزرگترین قاچاقچی هند که در زندان است و هیچ پول قابل خرج کردنی در دست و بال مباشرش نیست ، با بزرگترین قاچاقچی بنگلادش که تمام پلیس های پایتخت غلام حلقه به گوشش هستند در بیفتد؟ چرا نباید آنها برای نجات جان پسر بزرگترین قاچاقچی بنگلادش با قاچاقچی ها و پلیس های هندی در بیافتند؟ آیا به خاطر این نیست که خشنود کردن هندی ها برای هالیوود خیلی بیشتر از خشنود کردن بنگلادشی ها سود دارد؟!
***

گری هود {سگ تازی} :
کاپیتان ارنست کراست (تام هنکس) در اولین تجربه رسمی فرماندهی یک ناو جنگی ، باید کاروانی از 37 کشتی متفقین را از عرض اقیانوس اطلس عبور داده و به بندر لیورپول برساند . خطرناک ترین بخش این سفر در میانه راه است که کشتی ها فاقد پوشش هوایی هستند و بنابراین شکاری آسان برای زیردریایی های آلمانی محسوب می شوند ... فیلم ساخته آرون اشنایدر (که از سال 2009 حدود یک دهه غیبش زده بود و اصلاً معلوم نیست کجا بوده و چه می کرده؟) را می توان بهترین فیلم جنگی دریایی یکی-دو دهه اخیر هالیوود نامید . فیلمی که خیلی سریع و بعد از یک مقدمه چینی بسیار کوتاه و حساب شده می رود سر اصل مطلب و چنان تنش و تعلیقی ایجاد می کند که کاملاً باور کنیم چرا کاپیتان کراست فرصت غذا خوردن و استراحت در طول عبور از منطقه خطر را پیدا نمی کند . فیلمی که هر لحظه ممکن است تماشاگرش را با رویدادی غیر منتظره غافلگیر کند و نشان دهد یک جنگ دریایی جدی آنقدرها هم که به نظر می رسد کلاسیک و تر و تمیز نیست! بازی تام هنکس در این فیلم فوق العاده است و شخصاً معتقدم کاپیتان کراست هنکس خیلی بیشتر از کاپیتان فیلیپس هنکس باورپذیر و قابل لمس از آب در آمده است! شاید تنها ایراد جزیی فیلم این باشد که داستان فقط از نگاه کاپیتان کراست بیان می شود ، زیر دستان کاپیتان در کشتی گری هود نقش هایی حاشیه ایی هستند و ناخداهای کشتی های دیگر و فرمانده ترسناک آلمانی هم فقط پشت بیسیم حضور دارند . البته احتمالاً این تمهیدی بوده برای بالا نگه داشتن تنش فیلم و جلوگیری از پر شاخ و برگ شدن داستان ، اما در نهایت شیوه در پیش گرفته شده به این نتیجه می رسد که ناوگان مورد بحث بدون هدایت کاپیتان کراست هیچ شانسی برای فرار از زیردریایی های دشمن نداشت و نقش بقیه افراد در این پیروزی عملاً در فیلم گم می شود .
***

شکاف :
این همانی است که گفتم از دولیتل بدتر است! خب البته حتماً فیلم های بدتری هم هستند که بنده نمی بینم ، و چرا وقتی کلی فیلم و سریال ندیده در نوبت دارم ، باید وقتم را صرف دیدن چنین آشغالی بکنم؟ چون گول حضور بروس ویلیس را در یک فیلم علمی-تخیلی فضایی خوردم! اتفاقی که ظاهراً قرار است یک بار دیگر هم بیافتد چون بروس ویلیس سال 2020 دو تا فیلم علمی-تخیلی فضایی بازی کرده! شکاف که واقعاً تهوع آور بود ، امیدوارم آن یکی حداقل به بدی این یکی نباشد! داستان این مثلاً فیلم ساخته فیلمساز گمنامی به نام جان سویتس در آینده نچندان دوری می گذرد که حیات انسان ها بر روی زمین در معرض خطر قرار دارد ؛ افزایش جمعیت ، آلودگی هوا ، کمبود منابع و شیوع نوع خطرناکی از طاعون که مردم را تبدیل به زامبی می کند! اما برای این وضعیت راه حلی وجود دارد . بشر سفینه هایی با سرعت نور ساخته تا به یک سیاره قابل سکونت دیگر در آن سوی کهکشان سفر کند و شخصیت های اصلی فیلم سرنشینان آخرین سفینه هستند که با جا گذاشتن میلیاردها نفر سفرشان را آغاز می کنند اما با خرابکاری عمدی یک نفر اوضاع به هم می ریزد و سرنشینان یکی یکی تبدل به زامبی می شوند ... ظاهراً با یک سوژه تکراری و کلیشه ایی طرف هستیم ، اما از نظر سازندگان این فیلم ، تکراری و کلیشه ایی بودن سوژه کافی نبوده پس بدترین بازی های ممکن ، بدترین دیالوگ های ممکن ، بدترین و احمقانه ترین واکنش های ممکن ، بدترین طراحی دکور و لباس ممکن ، بدترین گریم ممکن ، بدترین جلوه های ویژه ممکن و ... را هم به آن اضافه کرده اند و تازه اگر بتوانید تماشای همه اینها را تحمل کنید در آخر هم معلوم می شود سیاره مقصد آن بهشت رویایی که در جستجویش بودند نیست!
***

شکارچی هیولا :
این فیلم فقط مخصوص طرفداران فیلم های رزیدنت اویل ساخته شده ، با همان تیم سازنده فیلم های رزیدنت اویل که شامل پال دبلیو اس اندرسون کارگردان و میلا یوویچ نقش اول می شود ، و درست مثل همان فیلم ها بدون داشتن داستانی درست و حسابی فقط بیننده را به درون ماجرایی پر هیجان و پر شتاب از نبرد مرگ و زندگی در برابر هیولاهای ناشناخته پرتاب می کند! در این فیلم میلا یوویچ نقش یک افسر ارتش آمریکا را بازی می کند که فرماندهی یک واحد کوچک را در منطقه ایی بیابانی بر عهده دارد . آنها دنبال واحد دیگری می گردند که قبل آنها در این منطقه حضور داشته و گم شده اند . ناگهان طوفان عجیبی در می گیرد و آنها را به یک دنیای موازی ناشناخته می برد و خیلی زود با بقایای واحد قبلی مواجه می شوند و سپس یک هیولای غول پیکر شن نورد دنبالشان می کند ... همانطور که گفتم شکارچی هیولا برای سرگرم کردن کسانی ساخته شده که عاشق فیلم هایی مثل رزیدنت اویل هستند . شکارچی هیولا هم مثل آن مجموعه از روی یک مجموعه گیم معروف ساخته شده و مثل آن مجموعه پر از اتفاقات از چاله در آمدن و به چاه افتادن است! البته شکارچی هیولا یک چیزی اضافه تر هم دارد! یک تونی جا به شکل غافلگیرکننده ایی بامزه که ظاهراً چون هنوز نتوانسته کاملاً به زبان انگلیسی مسلط شود ، سازندگان فیلم توانسته اند شوخی های نسبتاً خوبی با این تفاوت زبانی دو کاراکتر اصلی (یوویچ و جا) طراحی کنند . با همه این حرف ها شکارچی هیولا چیز بیشتری ندارد و اگر خیلی کشته-مرده فیلم های اکشن-هیولایی بی سر و ته نیستید ، از ندیدنش چیزی از دست نمی دهید!
***

منک :
جک فینچر ، یک نویسنده نچندان سرشناس و گمنام ، در دهه نود ، زمانی که پسرش دیوید با ساخت فیلم های بیگانه 3 ، هفت ، بازی و باشگاه مشتزنی ، به یکی از فیلمسازان مطرح و جریان ساز هالیوود تبدیل می شد ، نشست و فیلمنامه ایی نوشت درباره هرمان جان منکیوویچ معروف به منک ، یک فیلمنامه نویس جنجالی در هالیوود دهه های سی و چهل که ظاهراً نقش اصلی را در نگارش فیلمنامه همشهری کین بر عهده داشته . دهها سال است که بین منتقدان و تحلیلگران هالیوودی بر سر اینکه منکیوویچ فیلمنامه همشهری کین را به آنچه باعث جادوانگی اش شد تبدیل کرد یا اورسن ولز ، دعواست . جک فینچر هم که ظاهراً شباهت هایی بین خودش و منکیوویچ می دیده نشست و این فیلمنامه را با جانبداری از منک نوشت . اما پسرش دیوید گرفتارتر از آن بود که فرصت دقیق خواندن فیلمنامه پدرش را پیدا کند و آن را کناری گذاشت تا اینکه جک در سال 2003 فوت کرد و سال ها بعد وقتی دیوید اتفاقی نشست و فیلمنامه پدرش را خواند ، تازه فهمید پدرش چه گنجی برایش به ارث گذاشته . با اینکه گفته می شود دیوید و دوستانش چندین بار این فیلمنامه را بازنویسی کرده اند تا زمان ساختش فرا رسیده ، اما همه آنها اتفاق نظر دارند که استخوان بندی اصلی فیلمنامه جک حفظ شده و بنابراین باید نام او به عنوان تنها فیلمنامه نویس اثر ثبت گردد . و دیوید برای ساخت فیلمنامه پدرش سنگ تمام گذاشته است . منک دقیقاً با همان حس و حال و تکنیک های فیلمسازی که همشهری کین در سال 1940 ساخته شد ، تولید شده و هرجا هم که امکان استفاده از ابزارهای قدیمی آن زمان در روند تولید وجود نداشته ، با ابزارهای پیشرفته امروزی ، همان حس و حال قدیمی را ایجاد کرده اند . در واقع اگر قیافه آشنای گری اولدمن ، لیلی کالینز ، آماندا سایفرد ، چارلز دنس و ... نبود باور نمی کردید در حال تماشای فیلمی از دهه چهل قرن بیستم نیستید! (در اینجا باید اشاره ایی هم به تلاش قابل تحسین تیم دوبله استودیو سورن داشته باشم که سعی کرده اند مطابق با حال و هوای فیلم ، کیفیت دوبله شان مثل دوبله های خش دار قدیمی جلوه کند!). بازی ها فوق العاده اند ؛ گری اولدمن یک بار دیگر ثابت کرده بعد از دانیل دی لوئیس ، بهترین بازیگر برای جان بخشیدن به چهره های تاریخی آشنا است ، در بین بازیگران نقش مکمل هم آماندا سایفرد در نقش ماریون دیویس (از هنرپیشه های محبوب و فتانه دهه های بیست و سی قرن گذشته که امروزه دیگر فراموش شده است) ، چارلز دنس در نقش ویلیام رندولف هرست (سرمایه دار معروف و جنجالی بانفوذ در عرصه های رسانه و سیاست که در ضمن با ماریون دیویس ازدواج کرد و تقریباً شکی نیست که کاراکتر اصلی فیلم همشهری کین از او اقتباس شده) و آرلیس هاوارد در نقش لوئیس بی میر (صاحب کمپانی فیلمسازی مترو گلدوین میر و یکی از مغول ها) عالی اند و بقیه هم تمام تلاش خودشان را کرده اند تا بهترین بازی ها را ارائه دهند . این فیلمی است که با تمام وجودتان آن را لمس خواهید کرد و بخصوص از سکانس های مربوط به مهمانی های بزرگان هالیوود لذت خواهید برد (فقط برای نمونه یکی از جالب ترین لحظات فیلم در یکی از این مهمانی ها ، جایی است که هرست به مهمان ها می گوید دیگر راجب نازی ها حرف نزنند و بحث را عوض کنند و از اروین تالبرگ می پرسد مسافرت به کجا رفته بوده و تالبرگ هم صادقانه می گوید : برلین!) . با اینکه غیر از منک ، هنوز هیچکدام دیگر از فیلم های نامزد اسکار بهترین فیلم سال این دوره را ندیده ام ، اما اگر انتخاب نهایی آکادمی منک باشد ، کاملاً از انتخابشان حمایت خواهم کرد!
***

رایا و آخرین اژدها :
جدیدترین انیمیشن کمپانی دیزنی عرضه شده در 5 مارس 2021 ، هرچند یک انیمیشن جذاب و سرگرم کننده است ، اما تمرکز بیش از حد سازندگان آن روی رعایت تک تک پروتکل های سیاسی-فرهنگی-اخلاقی تجدیدنظرطلبانه سال های اخیر کمپانی ، جلوی فوران خلاقیت و جلوه گری اثر را گرفته و آن را تبدیل به انیمیشنی کرده که در آینده اصلاً در بین بهترین های انیمیشن های دیزنی جایگاهی نخواهد داشت . 500 سال قبل آخرین اژدها با کمک گویی جادویی مردم سرزمین کوماندرا را از دست موجودات اهریمنی نجات داد و ناپدید شد . اما مردم کوماندرا بر سر تصاحب گوی درگیر نبرد شدند و بینشان اختلاف افتاد . رایا دختر رئیس قبیله قلب است که گویی را در اختیار دارند . پدر رایا از مردم قبایل دیگر (نیش ، دم ، ستون فقرات و پنجه) دعوت کرده تا برای برقراری صلح به سرزمین آنها بیایند اما جنگ در می گیرد و گوی پنج تکه می شود و روسای قبایل هر تکه را برای خودشان بر می دارند ، موجودات اهریمنی دوباره ظاهر می شوند و هر که سر راهشان باشد (از جمله پدر رایا) را سنگ می کنند . رایا می گریزد و چند سال بعد را صرف یافتن اژدهای گمشده می کند تا اینکه ... داستان و گرافیک رایا و آخرین اژدها حال و هوایی آسیای شرقی دارد با این حال می توان رگه هایی از فرهنگ های دیگر مثل هند و برمه را هم در آن تشخیص داد . رایا برخلاف پرنسس های کلاسیک دیزنی اصلاً اهل ازدواج و عاشق شدن نیست و تمام فکر و ذکرش نجات پدر و مردمش است . دشمن اصلی او ناماری (دختر رئیس قبیله نیش) هم دقیقاً همچین ویژگی هایی دارد و همین شباهت هاست که در نهایت باعث دوستی شان می شود! تیمی هم که رایا برای نجات کوماندرا از قبایل مختلف جمع می کند با تیم های رایج کارتون های کلاسیک دیزنی متفاوت است و هیچ مرد جوان خوش تیپی که سعی کند از قهرمان داستان دلبری کند در بینشان نیست! خلاصه رایا و آخرین اژدها با دو هدف ساخته شده : فروش در گیشه آسیای شرقی ، و خوش آمد جریان های فمینیستی که این روزها خودشان را پشت شعار Me Too# و زنانی که واقعاً دنبال عدالت هستند ، پنهان کرده اند .
![]()

















bamn ، همه جا bamn است!