نقد کوتاه {31}

تصویر

مینی سریال خیزش بربرها :

مینی سریال تاریخی 4 قسمتی خیزش بربرها محصول سال 2016 شبکه هیستوری را چند ماه قبل دیده بودم اما فراموش کردم راجبش بنویسم . این سریال بازسازی حوادث تاریخی دوران امپراتوری روم در چند مقطع زمانی مختلف است که طی آن قبایل غیر رمی در برابر اشغالگری آنها دست به قیام هایی موفق یا ناموفق زدند . از آنجا که رمی ها خودشان را متمدن ترین مردم و بالاتر از دیگران می دانستند ، تمامی قبایل خارج از مرزهای خود را بدون در نظر گرفتن سطح تمدن و پیشرفتشان ، بربر (وحشی) می نامیدند . از این رو این مینی سریال هم با استفاده از همین عبارت ، قیام های تاریخی کارتاژها به رهبری هانیبال ، لوسیتین ها به رهبری وریتیوس ، برده ها به رهبری اسپارتاکوس ، ژرمن ها به رهبری آرمنیوس ، بریتن ها به رهبری بودیکا ، گوت ها به رهبری فریتیگرن ، ویزگوت ها به رهبری آلاریک ، هون ها به رهبری آتیلا ، و واندال ها به رهبری گایسریک ، را با اینکه در مقاطع زمانی متفاوتی رخ داده و سرنوشت های متفاوتی هم داشته اند ، به صورت یک مجموعه متوالی از استقلال طلبی مردم در برابر زورگویی رمی ها ، جمع بسته است . بعضی از این قیام ها آنقدر معروف هستند که حتی کسانی هم که علاقه ایی به مطالعه تاریخ نداشته باشند داستانشان را شنیده یا در فیلم ها و سریال های دیگر دیده اند ، با این وجود برخی قیام ها و شخصیت های دیگر این مجموعه قبلاً کمتر مورد توجه بوده و تماشای این سریال فرصت بسیار خوبی برای آشنایی با آنها و درس گرفتن از سرنوشتشان است . با این وجود خیزش بربرها به عنوان یک سریال شبه مستند تاریخی کمی به بیراهه رفته است! در این سریال هیچ فرقی نمی کند با چه مقطع تاریخی از امپراتوری روم طرف باشیم ، افسران و سربازان رمی اکثراً بی رحم و ستمگر ، بی منطق و نژاد پرست هستند و اگر هم فردی آرام و میانه رو در بینشان به تصویر در آمده ، بین وجدان و وظیفه اش ، وظیفه را انتخاب می کند . در واقع این سریال با اینکه در غربی ساخته شده که فرزند فرهنگ رمی است ، کمترین اشاره ایی به تاثیرات مثبت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی امپراتوری روم در طول حیات چند صد ساله اش بر مردم اروپا و حوزه دریای مدیترانه نمی کند و انگار برخلاف نظر مورخان که دوران تاریک تاریخ اروپا را سده های پس از سقوط رم می دانند ، از نظر سازندگان سریال دوران تاریک تاریخ اروپا دوران اشغالگری و کشورگشایی های امپراتوری روم بوده است!

***

تصویر

سریال انیمه برج خدا :

این سریال انیمه محصول استودیو تلکام انیمیشن ژاپن به کارگردانی تاکاشی سانو (که حدود سه دهه در تولید مجموعه انیمه های پرطرفدار لوپن سوم نقش داشته) یک جورهایی کپی برداری نچندان خوب از مجموعه انیمه های معروفی مثل " شکار و شکارچی " محسوب می شود برای همین پخش فصل اول سیزده قسمتی آن در اواخر بهار 2020 چندان با استقبال مواجه نشد و با وجود نیمه تمام ماندن داستان ، هنوز تصمیم جدی برای ساخت فصل دوم آن اتخاذ نشده است . این انیمه داستان پسر نوجوانی است به نام بَم که هیچ چیزی از گذشته اش به خاطر نمی آورد و عاشق دختر مرموزی به نام ریچل شده است . اما ریچل برای رسیدن به آرزوهایش بم را رها کرده و از دروازه ایی که به برج خدا می رسد می گذرد . بم هم که تنها خواسته اش بودن با ریچل است از دروازه می گذرد و در برابر آزمون های سخت و مرگباری قرار می گیرد که برای پشت سر گذاشتن آنها به دوستان و متحدانی نیازمند است ... همانطور که گفتم برج خدا را نمی توان جزو انیمه های خوب و درجه یک دسته بندی کرد و بسیاری از سوژه هایش تکراری و کپی از انیمه های دیگر است و انگیزه های درونی برخی شخصیت ها یا ناگفته می ماند یا آنقدر پیچیده است که مشخصاً قرار بوده در فصل های بعدی مورد توجه قرار گیرد . با این وجود این انیمه یک پیچش داستانی غافلگیر کننده دارد که کمی از تکراری بودن آن می کاهد و ضمناً نوع طنز تصویری اش هم که کنف شدن یا احساساتی شدن کاراکترها در اوج جدیت را به شکلی کاریکاتور گونه نمایش می دهد بامزه است .

***

تصویر

انیمه سریالی موعود ناکجا :

در زمان و مکانی نچندان مشخص ، اما ، نورمن و ری یازده ساله ، بزرگترین بچه های پرورشگاهی هستند که توسط زن مرموزی با عنوان مامان اداره می شود . بچه ها از شش تا دوازده سالگی براساس ترتیبی که فقط مامان از آن خبر دارد از پرورشگاه برده می شوند و دیگر هیچ خبری از آنها نمی شود تا اینکه اما و نورمن یک شب متوجه راز وحشتناکی می شوند ؛ بچه هایی که از پرورشگاه برده می شوند ، بلافاصله پس از خروج کشته می شوند تا شیاطین از مغزشان تغذیه کنند . آنها با کمک ری شروع به طرح نقشه ایی برای فرار از پرورشگاه می کنند غافل از اینکه ... این انیمه محصول استودیو کلاوروورکز ژاپن به کارگردانی مامورو کانبی که فصل اول آن اوایل سال 2019 در 12 قسمت پخش شد و فصل دوم اش هم اکنون در حال پخش است براساس مانگایی به همین نام نوشته کایو شیرایی تولید شده و آنقدر در ژاپن طرفدار پیدا کرده که سال 2020 یک فیلم زنده بسیار ضعیف هم از روی فصل اول آن تولید شده است . موعود ناکجا در هر قسمت چیزی برای غافلگیر کردن مخاطبش دارد و چنان غیر قابل پیشبینی است که با اینکه می دانید قرار است فرار بزرگ اتفاق بیافتد اما باز هم تا لحظه آخر نمی توانید مطمئن باشید که این فرار چقدر موفقیت آمیز خواهد بود؟ در واقع شدت غافلگیر کننده بودن داستان در برخی قسمت ها آنقدر زیاد است که به فریب مخاطب تبدیل می شود ، یعنی برخی پیچش ها وقتی رو می شوند معلوم می گردد که در قسمت های قبلی هیچ ردی که برای حدس زدنشان وجود نداشته ، تازه کاملاً هم با آنچه در ظاهر به ما نمایش داده بودند مغایر است! و این بزرگترین نقطه ضعف سریال محسوب می شود . در مقابل شخصیت پردازی ها فوق العاده است و حتی در قسمت آخر راجب انگیزه های مامان برای قبول این مسئولیت سنگدلانه به نکاتی پی می بریم که کمی او را هم برایمان موجه می کند . منتظرم دوبله فصل دوم موعود ناکجا هم منتشر شود تا ببینم سرنوشت این کودکان بیچاره چه خواهد شد؟

(تماشای این انیمه به دلیل وجود صحنه های خشن و ترسناک به افراد زیر 12 سال توصیه نمی شود)

***

تصویر

ققنوس تاریک :

این هم نتیجه نهایی کنار گذاشتن یک ذهن خلاق از یک مجموعه پرطرفدار . قصد دفاع از برایان سینگر را ندارم که هر بلایی سرش بیاید حقش است! حرفم این است که چرا چنین استعدادی باید به فساد کشیده شود؟ مجموعه مردان ایکس را این آدم به اوج رساند و نبودش هم سنگین ترین ضربه را به آن زده است . ققنوس تاریک عملاً بدترین فیلم در کل دوازده فیلم تولید شده مجموعه مردان ایکس توسط کمپانی فاکس است و با شکست سنگینی که در گیشه سال 2019 خورد ، مسئولان این کمپانی باید هم از فروش کمپانی شان به دیزنی خوشحال باشند! ققنوس سیاه با اتفاق وحشتناکی که در کودکی برای جین گری رخ داده آغاز می شود ، بعد از آن به زمان حال فیلم در سال 1992 می رویم که سرنشینان شاتل فضایی ایندیور دچار مشکل شده اند و رئیس جمهور آمریکا از پروفسور چارلز زاویر (جیمز مک اویی) درخواست کمک می کند ، پروفسور تیم مردان ایکس! را با فرماندهی میستیکو (جنیفر لاورنس) به فضا می فرستد و آنها موفق به نجات فضانوردان از یک ابر فضایی مرموز می شوند اما جین (سوفی ترنر) جانش را برای نجات آخرین فضانورد به خطر می اندازد و ابر فضایی را جذب بدن خود می کند . از اینجا به بعد جین کم کم پرخاشگر و غیر قابل کنترل می شود تا اینکه ... ققنوس سیاه بین فیلم های ابرقهرمانی سال های اخیر مارول پرت و پلاترین داستان را دارد و بی منطقی وقوع حوادث فیلم بی داد می کند . شخصیت ها را هم اگر در فیلم های قبلی ندیده بودیم اصلاً نمی توانستیم درک کنیم کما اینکه خیلی از کارهایی که از آنها سر می زند را با همان پیش زمینه فکری هم درک نمی کنیم! نگاه سازندگان فیلم به داستانشان کاملاً سطحی و تک بعدی بوده تا آنجا که برای نشان دادن رفاقت بین پروفسور و مگنیتو (مایکل فسبندر) در پایان فیلم یک بازی شطرنج را آغاز می کنند ، در حالی که در سه گانه اول مردان ایکس بهترین و عمیق ترین لحظه آنجایی بود که با وجود دشمنی و رقابت شدید بین چارلز و مگنیتو ، وقتی چارلز توسط جین کشته می شد می توانستید یک لحظه فقدان دوستی قدیمی را در نگاه ایان مک لین ببینید . با اینکه سیمون کینبرگ کارگردانی اثر را بر عهده داشته که قبلاً به عنوان تهیه کننده و فیلمنامه نویس در بیشتر فیلم های مجموعه حضور داشته ، این فیلم ضعیف و سطحی ثابت می کند مهره اصلی موفقیت های قبلی فقط برایان سینگر بوده است!

***

تصویر

دولیتل :

اگر منصفانه بخواهیم قضاوت کنیم ، مطمئناً فیلم های بدتری هم در سال 2020 تولید و پخش شده اند (که یکی از آنها را در ادامه همین مطلب خواهید دید) ، اما معمولاً انتخاب کنندگان بدترین های سال سینمای آمریکا (تمشک طلایی) سراغ عناوینی می روند که بیشترین بازخورد منفی را داشته باشند ، و برای داشتن بیشترین بازخورد منفی ، باید فیلم بدی بسازید که از بازیگران و عوامل تولید معروف و کاردرست برخوردار باشد و قبل از اکران کلی رویش تبلیغ کرده باشند! نتیجه می شود اینکه دولیتل کاملاً مستحق دریافت تمشک طلایی بدترین فیلم سال است! فیلمی ساخته استیون گوگنهایم (سازنده فیلم تحسین شده سیریانا) و حضور بازیگران مشهور و صاحب سبکی مثل رابرت داونی جونیور ، مایکل شین ، آنتونیو باندراس ، جیم برادبنت ، و ... و البته تعداد بیشتری از ستارگان معروف به عنوان صداپیشه همچون اما تامپسون ، رامی مالک ، جان سینا ، کمیل نانجیانی ، اوکتاویا اسپنسر ، تام هالند ، رالف فاینس ، سلینا گومز ، ماریون کوتلارد و ... تازه کاری هم به عوامل پشت دوربین نداریم که یکی از یکی با تجربه تر و در کار خودشان اسم و رسم دارتر هستند! در واقع باید گفت تنها آدم کمتر شناخته شده این فیلم هری کولت است که نقش تامی استابینز نوجوان را بازی کرده ؛ تامی تصادفی سنجابی را زخمی می کند و با راهنمایی یک طوطی به منزل دکتر دولیتل می رود . دولیتل می تواند با حیوانات صحبت کند (البته برخلاف فیلم های ادی مورفی که حرف زدن با حیوانات عملی جادویی تلقی می شد ، دولیتل این فیلم با پشتکار توانسته زبان حیوانات را یاد بگیرد) و یک زمانی آدم خیلی معروفی بود تا اینکه همسر محبوبش در دریا غرق شد و او هم درب ملکش را بر روی انسان ها بست . همزمان با ورود تامی به ملک دکتر ، دختر نوجوانی هم از راه می رسد و اعلام می کند ملکه به سختی بیمار شده و به کمک دولیتل احتیاج دارد و دکتر هم علیرقم میل باطنی اش مجبور به پذیرش این درخواست می شود چون اگر ملکه بمیرد ، حاکم بعدی می تواند ملک دولیتل را از او پس بگیرد و در این میان تامی هم به عنوان دستیار با دکتر همراه می شود ... ادعای سازندگان ورژن جدید این است که برخلاف فیلم های ادی مورفی که ظاهری امروزی و ماورایی داشت ، خیلی بیشتر به اصل اثر نوشته هیو لافتینگ در سال 1920 وفادار بوده اند و در واقع این فیلم قرار بوده ضیافت باشکوهی باشد برای یکصدمین سالگرد خلق اولین کتاب دکتر دولیتل . اما در عمل مثل این است که به یک مهمانی با حضور کلی آدم معروف دعوت شده باشید اما وقتی شیک و آراسته وارد آنجا می شوید ببینید همه با پیژامه و لباس زیر روی زمین نشسته اند و نان و ماست می خورند! تماشای دولیتل همچین حالگیری برای بیننده اش است! البته نباید از انصاف گذشت که در دقایق ابتدایی ، فیلم چند تایی خنده واقعی از بیننده می گیرد ، اما خیلی زود با کله زمین می خورد و هرچه پیش برویم بیشتر سرش را به زمین فشار می دهد تا بلکه مثل شترمرغ های کارتونی بتواند سرش را پنهان کند! شوخی ها دیگر مثل دقایق ابتدایی کار نمی کنند ، بازیگران که کلی سابقه اسکار و گلدن گلاب و بفتا و ... دارند یکی از یکی افتضاح تر هستند و انگار با زور اسلحه مجبور به بازی در این فیلم شده اند ، داستان را هم که کلاً باید بی خیال شد چون فکر می کنم تیم فیلمنامه نویسی همان خاطرات مبهمی را که از 7-8 سالگی و اولین بار خواندن کتاب های لافتینگ داشته اند استفاده کرده و به خودشان زحمت دوباره خواندن آنها را نداده اند! و واقعاً حیف داونی جونیور که بعد از خاطرات خوشی که با مرد آهنی برای بینندگان رقم زد ، حالا اولین تلاشش برای خارج شدن از سایه سنگین تونی استارک ، باید همچین افتضاحی باشد!

***

تصویر

بلادشات {شلیک خون} :

وین دیزل همینطوری اش به زور بازی می کند و اگر بخاطر عضلات در هم پیچیده اش نبود ، در هالیوود هیچکس برایش تره هم خرد نمی کرد! حالا یک همچین بازیگری را بگذارید در اختیار کارگردانی (دیو ویلسون) که قبلاً فقط در کار طراحی جلوه های ویژه بازی های رایانه ایی بوده . نتیجه می شود فیلمی که ایده خوبی پشتش بوده و شاید حتی فیلمنامه خوبی هم داشته ، اما نمره کارگردانی و بازیگر نقش اولش صفر است! وین دیزل در این فیلم نقش سرباز نخبه ایی را ایفا کرده که بعد از یک عملیات آزادسازی گروگان ، پیش همسرش بر می گردد اما کمی بعد ربوده می شود و بعد از اینکه بوسیله سردسته ربایندگان از مرگ همسرش آگاه می شود به قتل می رسد! اما او در یک آزمایشگاه بیدار می شود و برایش توضیح می دهند که چون خانواده ایی نداشته از طرف ارتش به این آزمایشگاه سپرده شده تا او را تبدیل به یک ابر سرباز کنند . خیلی زود خاطرات او بر می گردند و برای یافتن قاتل همسرش از آزمایشگاه خارج می شود ... بلادشات یک فیلم اکشن-انتقامی دو مرحله ایی است یعنی قهرمان داستان در ابتدا دنبال گرفتن انتقام از کسی می رود که فکر می کند باید از او انتقام بگیرد و در مرحله دوم دنبال گرفتن انتقام از کسی می رود که فهمیده او را بازی داده است . همانطور که گفتم این ایده می توانست به خلق یک فیلم اکشن انتقامی جذاب و به یاد ماندنی در حد و اندازه های جان ویک منجر شود ، اما بدون کارگردانی خوب و بازی افتضاح ستاره اصلی فیلم ، تبدیل به اثری شده که اصلاً ارزش وقت گذاشتن را ندارد .

***

تصویر

به پیش :

به پیش ، قبل از روح ، فیلم اول پیکسار در سال 2020 بود و در واقع پیکسار با رو کردن دو فیلم در یک سال (آن هم سال افتضاح و کرونا زده 2020) ریسک زیادی کرد . با این وجود برخلاف روح ، به پیش هیچ شباهتی به آثار دیگر پیکسار ندارد و بیشتر به روح و جان مایه انیمیشن های دیزنی یا حتی دریم ورکز نزدیک است . نه اینکه به پیش انیمیشن بدی باشد ، مثلاً در مورد روح گفته بودم که آن " آن " آثار قبلی پیکسار را ندارد ، اما در مورد به پیش ، کلاً تفاوت حال و هوا و سبک کار است که آن را از محصولات دیگر پیکسار متمایز می کند وگرنه آنش را دارد! داستان این انیمیشن کارگردانی شده توسط دن اسکنلون (کارگردان دانشگاه هیولاها) درباره دو برادر الف به نام های ایان و بارلی لایت فوت است . صدها سال قبل دنیای جن و پری ها پر از جادو و اتفاقات شگفت انگیز بود اما کم کم با ورود اختراعات جدید به زندگی این موجودات ، جادو فراموش شد و به افسانه ها پیوست . پدر این دو برادر زمانی که بارلی دردسرساز خیلی کوچک بود و ایان خجالتی هم هنوز متولد نشده بود بر اثر بیماری درگذشت و بزرگترین حسرت هر دو برادر دیدن دوباره و حرف زدن با او است . مادر آنها که با یک پلیس سنتور نامزد کرده ، روز تولد ایان کادویی را از طرف پدرش به او می دهد که کاشف به عمل می آید ابزار اجرای یک جادوی قدرتمند برای یک روز زنده کردن مردگان است اما ... خیلی از ایده های به پیش یا تکراری هستند یا آنقدر پیش پا افتاده که با همان نگاه اول می شود حدس زد قرار است تهش به چه برسد! با این وجود به پیش سرگرم کننده است و گرافیک خوبی هم دارد و وقتی به آن لحظه طلایی برسید (بخصوص اگر مثل بنده فقدان پدر را تجربه کرده باشید - که اگر نه انشالله سایه شان صد و بیست سال بالای سرتان باشد) و آن قطره اشک گوشه چشمتان بنشیند ، می فهمید که ارزش تماشا داشته است .

***

تصویر

کما :

سینمای تجاری روسیه حالا حالا ها باید بدود تا در عرصه بازار بین الملل رقیب محصولات چینی و هندی و کره ایی شود! با این وجود نسبت به فیلم روسی قبلی که دیده بودم (خاموشی) کما یک سر و گردن بالاتر است! بزرگترین ضعف فیلم ساخته نیکیتا آرگنوف همچنان داستان و فیلمنامه نچندان قرص و محکم و پر از سوراخ و ابهام است و پیچش های داستانی که دارد را هم از قبل لو می دهد ، بعلاوه یک فصل پایانی نچندان پرداخت شده و کمتر از حد انتظار . در مقابل جلوه های ویژه فیلم در حد خودش خارق العاده است و سازندگان تمام تلاششان را کرده اند تا پا جای پای خالقان جلوه های ویژه فیلم تلقین نولان بگذارند . شخصیت پردازی ها هم قابل قبول است و هرچند خالی از ایراد نیست ، توانسته اند بیشتر کاراکترها را برای بیننده قابل لمس کنند . داستان فیلم از این قرار است : ویکتور در اتاقی بیدار می شود و می فهمد که یکجای کار می لنگد ، ساختمان ها ، اشیا و حتی آدم های دنیایی که ویکتور در آن بیدار شده همچون خاطره ایی دور ، مبهم و ناقص هستند . تنها چیزی که ویکتور از گذشته خودش به یاد دارد این است که یک آرشیتکت بوده . خیلی زود توجه هیولایی به ویکتور جلب می شود اما قبل از اینکه بتواند او را بگیرد ، ویکتور توسط چند نفر که ظاهری شبه نظامی دارند نجات پیدا می کند . به او توضیح داده می شود که این دنیا بنا شده توسط خاطرات افرادی است که مثل خودش به کما رفته اند و رهبر شبه نظامیان بسیار امیدوار است ویکتور با توانایی اش بتواند آرمان شهری را در دل این دنیا بسازد که از دسترس هیولاها دور باشد اما ویکتور خبر ندارد که ...

***

تصویر

استخراج :

اگر فقط دنبال صحنه های اکشن پر تنش و کشت و کشتارهای بی حساب و کتاب باشید ، استخراج اصل جنس است! اما اگر بخواهید مو را از ماست بکشید یک خروار ایراد می شود از این فیلم ساخته سم هارگریو (که به عنوان طراح صحنه های بدلکاری تعدادی از معروف ترین فیلم های اکشن سال های اخیر اسم و رسمی دارد اما استخراج اولین تجربه رسمی فیلمسازی اش محسوب می شود) گرفت . اول از همه برویم سراغ بازی بسیار ضعیف و خشک گلش.یف.ته فرا.هانی ؛ اصلاً معلوم هست پارتی این خانم در هالیوود کیست که با اینکه تا به حال یک بازی درست و حسابی از او ندیده اند و اکثراً فیلم هایش هم در گیشه بشدت شکست خورده اند ، باز هم هر سال یکی-دو تا نقش نصفه و نیمه برایش جور می کند تا دیده شود؟! دوماً از آن خانم که بگذریم باز هم بازی ها یک دست و قابل قبول نیست . کریس همسورث تمام تلاشش را کرده که بازی اش قابل قبول باشد اما در صحنه هایی که با دیوید هاربور دارد تفاوت سطح بازیشان کاملاً مشخص است و هاربور تمام این صحنه ها را از آن خودش کرده . رندیپ هودا هم که در سینمای هند بازیگر خوبی به حساب می آید در این فیلم دست کمی از گ.ف ندارد! تازه این را هم در نظر بگیرید که او از نقش یک مباشر در ابتدای فیلم به نقش یک اکشن-من کاربلد و رقیب همسورث در ادامه تغییر ماهیت می دهد تا این سئوال بزرگ مطرح گردد که اگر کاراکتر ساجو راو این همه بزن بهادر است و مهارت های بالای نظامی دارد اصلاً چه نیازی به استخدام تایلر و تیمش بوده که بعد چون پول ندارد مجبور به حذفشان باشد؟! پلیس های بنگلادشی هم که فقط گوشت قربانی هستند و مثل برگ خزان روی زمین می ریزند و بعد هم تقریباً همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و اصلاً انگار نه انگار سرنشینان این هلی کوپتری که دارد از کشور خارج می شود کل پلیس های داکار را قتل عام کرده اند! اصلاً چرا باید تیم تایلر برای نجات پسر بزرگترین قاچاقچی هند که در زندان است و هیچ پول قابل خرج کردنی در دست و بال مباشرش نیست ، با بزرگترین قاچاقچی بنگلادش که تمام پلیس های پایتخت غلام حلقه به گوشش هستند در بیفتد؟ چرا نباید آنها برای نجات جان پسر بزرگترین قاچاقچی بنگلادش با قاچاقچی ها و پلیس های هندی در بیافتند؟ آیا به خاطر این نیست که خشنود کردن هندی ها برای هالیوود خیلی بیشتر از خشنود کردن بنگلادشی ها سود دارد؟!

***

تصویر

گری هود {سگ تازی} :

کاپیتان ارنست کراست (تام هنکس) در اولین تجربه رسمی فرماندهی یک ناو جنگی ، باید کاروانی از 37 کشتی متفقین را از عرض اقیانوس اطلس عبور داده و به بندر لیورپول برساند . خطرناک ترین بخش این سفر در میانه راه است که کشتی ها فاقد پوشش هوایی هستند و بنابراین شکاری آسان برای زیردریایی های آلمانی محسوب می شوند ... فیلم ساخته آرون اشنایدر (که از سال 2009 حدود یک دهه غیبش زده بود و اصلاً معلوم نیست کجا بوده و چه می کرده؟) را می توان بهترین فیلم جنگی دریایی یکی-دو دهه اخیر هالیوود نامید . فیلمی که خیلی سریع و بعد از یک مقدمه چینی بسیار کوتاه و حساب شده می رود سر اصل مطلب و چنان تنش و تعلیقی ایجاد می کند که کاملاً باور کنیم چرا کاپیتان کراست فرصت غذا خوردن و استراحت در طول عبور از منطقه خطر را پیدا نمی کند . فیلمی که هر لحظه ممکن است تماشاگرش را با رویدادی غیر منتظره غافلگیر کند و نشان دهد یک جنگ دریایی جدی آنقدرها هم که به نظر می رسد کلاسیک و تر و تمیز نیست! بازی تام هنکس در این فیلم فوق العاده است و شخصاً معتقدم کاپیتان کراست هنکس خیلی بیشتر از کاپیتان فیلیپس هنکس باورپذیر و قابل لمس از آب در آمده است! شاید تنها ایراد جزیی فیلم این باشد که داستان فقط از نگاه کاپیتان کراست بیان می شود ، زیر دستان کاپیتان در کشتی گری هود نقش هایی حاشیه ایی هستند و ناخداهای کشتی های دیگر و فرمانده ترسناک آلمانی هم فقط پشت بیسیم حضور دارند . البته احتمالاً این تمهیدی بوده برای بالا نگه داشتن تنش فیلم و جلوگیری از پر شاخ و برگ شدن داستان ، اما در نهایت شیوه در پیش گرفته شده به این نتیجه می رسد که ناوگان مورد بحث بدون هدایت کاپیتان کراست هیچ شانسی برای فرار از زیردریایی های دشمن نداشت و نقش بقیه افراد در این پیروزی عملاً در فیلم گم می شود .

***

تصویر

شکاف :

این همانی است که گفتم از دولیتل بدتر است! خب البته حتماً فیلم های بدتری هم هستند که بنده نمی بینم ، و چرا وقتی کلی فیلم و سریال ندیده در نوبت دارم ، باید وقتم را صرف دیدن چنین آشغالی بکنم؟ چون گول حضور بروس ویلیس را در یک فیلم علمی-تخیلی فضایی خوردم! اتفاقی که ظاهراً قرار است یک بار دیگر هم بیافتد چون بروس ویلیس سال 2020 دو تا فیلم علمی-تخیلی فضایی بازی کرده! شکاف که واقعاً تهوع آور بود ، امیدوارم آن یکی حداقل به بدی این یکی نباشد! داستان این مثلاً فیلم ساخته فیلمساز گمنامی به نام جان سویتس در آینده نچندان دوری می گذرد که حیات انسان ها بر روی زمین در معرض خطر قرار دارد ؛ افزایش جمعیت ، آلودگی هوا ، کمبود منابع و شیوع نوع خطرناکی از طاعون که مردم را تبدیل به زامبی می کند! اما برای این وضعیت راه حلی وجود دارد . بشر سفینه هایی با سرعت نور ساخته تا به یک سیاره قابل سکونت دیگر در آن سوی کهکشان سفر کند و شخصیت های اصلی فیلم سرنشینان آخرین سفینه هستند که با جا گذاشتن میلیاردها نفر سفرشان را آغاز می کنند اما با خرابکاری عمدی یک نفر اوضاع به هم می ریزد و سرنشینان یکی یکی تبدل به زامبی می شوند ... ظاهراً با یک سوژه تکراری و کلیشه ایی طرف هستیم ، اما از نظر سازندگان این فیلم ، تکراری و کلیشه ایی بودن سوژه کافی نبوده پس بدترین بازی های ممکن ، بدترین دیالوگ های ممکن ، بدترین و احمقانه ترین واکنش های ممکن ، بدترین طراحی دکور و لباس ممکن ، بدترین گریم ممکن ، بدترین جلوه های ویژه ممکن و ... را هم به آن اضافه کرده اند و تازه اگر بتوانید تماشای همه اینها را تحمل کنید در آخر هم معلوم می شود سیاره مقصد آن بهشت رویایی که در جستجویش بودند نیست!

***

تصویر

شکارچی هیولا :

این فیلم فقط مخصوص طرفداران فیلم های رزیدنت اویل ساخته شده ، با همان تیم سازنده فیلم های رزیدنت اویل که شامل پال دبلیو اس اندرسون کارگردان و میلا یوویچ نقش اول می شود ، و درست مثل همان فیلم ها بدون داشتن داستانی درست و حسابی فقط بیننده را به درون ماجرایی پر هیجان و پر شتاب از نبرد مرگ و زندگی در برابر هیولاهای ناشناخته پرتاب می کند! در این فیلم میلا یوویچ نقش یک افسر ارتش آمریکا را بازی می کند که فرماندهی یک واحد کوچک را در منطقه ایی بیابانی بر عهده دارد . آنها دنبال واحد دیگری می گردند که قبل آنها در این منطقه حضور داشته و گم شده اند . ناگهان طوفان عجیبی در می گیرد و آنها را به یک دنیای موازی ناشناخته می برد و خیلی زود با بقایای واحد قبلی مواجه می شوند و سپس یک هیولای غول پیکر شن نورد دنبالشان می کند ... همانطور که گفتم شکارچی هیولا برای سرگرم کردن کسانی ساخته شده که عاشق فیلم هایی مثل رزیدنت اویل هستند . شکارچی هیولا هم مثل آن مجموعه از روی یک مجموعه گیم معروف ساخته شده و مثل آن مجموعه پر از اتفاقات از چاله در آمدن و به چاه افتادن است! البته شکارچی هیولا یک چیزی اضافه تر هم دارد! یک تونی جا به شکل غافلگیرکننده ایی بامزه که ظاهراً چون هنوز نتوانسته کاملاً به زبان انگلیسی مسلط شود ، سازندگان فیلم توانسته اند شوخی های نسبتاً خوبی با این تفاوت زبانی دو کاراکتر اصلی (یوویچ و جا) طراحی کنند . با همه این حرف ها شکارچی هیولا چیز بیشتری ندارد و اگر خیلی کشته-مرده فیلم های اکشن-هیولایی بی سر و ته نیستید ، از ندیدنش چیزی از دست نمی دهید!

***

تصویر

منک :

جک فینچر ، یک نویسنده نچندان سرشناس و گمنام ، در دهه نود ، زمانی که پسرش دیوید با ساخت فیلم های بیگانه 3 ، هفت ، بازی و باشگاه مشتزنی ، به یکی از فیلمسازان مطرح و جریان ساز هالیوود تبدیل می شد ، نشست و فیلمنامه ایی نوشت درباره هرمان جان منکیوویچ معروف به منک ، یک فیلمنامه نویس جنجالی در هالیوود دهه های سی و چهل که ظاهراً نقش اصلی را در نگارش فیلمنامه همشهری کین بر عهده داشته . دهها سال است که بین منتقدان و تحلیلگران هالیوودی بر سر اینکه منکیوویچ فیلمنامه همشهری کین را به آنچه باعث جادوانگی اش شد تبدیل کرد یا اورسن ولز ، دعواست . جک فینچر هم که ظاهراً شباهت هایی بین خودش و منکیوویچ می دیده نشست و این فیلمنامه را با جانبداری از منک نوشت . اما پسرش دیوید گرفتارتر از آن بود که فرصت دقیق خواندن فیلمنامه پدرش را پیدا کند و آن را کناری گذاشت تا اینکه جک در سال 2003 فوت کرد و سال ها بعد وقتی دیوید اتفاقی نشست و فیلمنامه پدرش را خواند ، تازه فهمید پدرش چه گنجی برایش به ارث گذاشته . با اینکه گفته می شود دیوید و دوستانش چندین بار این فیلمنامه را بازنویسی کرده اند تا زمان ساختش فرا رسیده ، اما همه آنها اتفاق نظر دارند که استخوان بندی اصلی فیلمنامه جک حفظ شده و بنابراین باید نام او به عنوان تنها فیلمنامه نویس اثر ثبت گردد . و دیوید برای ساخت فیلمنامه پدرش سنگ تمام گذاشته است . منک دقیقاً با همان حس و حال و تکنیک های فیلمسازی که همشهری کین در سال 1940 ساخته شد ، تولید شده و هرجا هم که امکان استفاده از ابزارهای قدیمی آن زمان در روند تولید وجود نداشته ، با ابزارهای پیشرفته امروزی ، همان حس و حال قدیمی را ایجاد کرده اند . در واقع اگر قیافه آشنای گری اولدمن ، لیلی کالینز ، آماندا سایفرد ، چارلز دنس و ... نبود باور نمی کردید در حال تماشای فیلمی از دهه چهل قرن بیستم نیستید! (در اینجا باید اشاره ایی هم به تلاش قابل تحسین تیم دوبله استودیو سورن داشته باشم که سعی کرده اند مطابق با حال و هوای فیلم ، کیفیت دوبله شان مثل دوبله های خش دار قدیمی جلوه کند!). بازی ها فوق العاده اند ؛ گری اولدمن یک بار دیگر ثابت کرده بعد از دانیل دی لوئیس ، بهترین بازیگر برای جان بخشیدن به چهره های تاریخی آشنا است ، در بین بازیگران نقش مکمل هم آماندا سایفرد در نقش ماریون دیویس (از هنرپیشه های محبوب و فتانه دهه های بیست و سی قرن گذشته که امروزه دیگر فراموش شده است) ، چارلز دنس در نقش ویلیام رندولف هرست (سرمایه دار معروف و جنجالی بانفوذ در عرصه های رسانه و سیاست که در ضمن با ماریون دیویس ازدواج کرد و تقریباً شکی نیست که کاراکتر اصلی فیلم همشهری کین از او اقتباس شده) و آرلیس هاوارد در نقش لوئیس بی میر (صاحب کمپانی فیلمسازی مترو گلدوین میر و یکی از مغول ها) عالی اند و بقیه هم تمام تلاش خودشان را کرده اند تا بهترین بازی ها را ارائه دهند . این فیلمی است که با تمام وجودتان آن را لمس خواهید کرد و بخصوص از سکانس های مربوط به مهمانی های بزرگان هالیوود لذت خواهید برد (فقط برای نمونه یکی از جالب ترین لحظات فیلم در یکی از این مهمانی ها ، جایی است که هرست به مهمان ها می گوید دیگر راجب نازی ها حرف نزنند و بحث را عوض کنند و از اروین تالبرگ می پرسد مسافرت به کجا رفته بوده و تالبرگ هم صادقانه می گوید : برلین!) . با اینکه غیر از منک ، هنوز هیچکدام دیگر از فیلم های نامزد اسکار بهترین فیلم سال این دوره را ندیده ام ، اما اگر انتخاب نهایی آکادمی منک باشد ، کاملاً از انتخابشان حمایت خواهم کرد!

***

تصویر

رایا و آخرین اژدها :

جدیدترین انیمیشن کمپانی دیزنی عرضه شده در 5 مارس 2021 ، هرچند یک انیمیشن جذاب و سرگرم کننده است ، اما تمرکز بیش از حد سازندگان آن روی رعایت تک تک پروتکل های سیاسی-فرهنگی-اخلاقی تجدیدنظرطلبانه سال های اخیر کمپانی ، جلوی فوران خلاقیت و جلوه گری اثر را گرفته و آن را تبدیل به انیمیشنی کرده که در آینده اصلاً در بین بهترین های انیمیشن های دیزنی جایگاهی نخواهد داشت . 500 سال قبل آخرین اژدها با کمک گویی جادویی مردم سرزمین کوماندرا را از دست موجودات اهریمنی نجات داد و ناپدید شد . اما مردم کوماندرا بر سر تصاحب گوی درگیر نبرد شدند و بینشان اختلاف افتاد . رایا دختر رئیس قبیله قلب است که گویی را در اختیار دارند . پدر رایا از مردم قبایل دیگر (نیش ، دم ، ستون فقرات و پنجه) دعوت کرده تا برای برقراری صلح به سرزمین آنها بیایند اما جنگ در می گیرد و گوی پنج تکه می شود و روسای قبایل هر تکه را برای خودشان بر می دارند ، موجودات اهریمنی دوباره ظاهر می شوند و هر که سر راهشان باشد (از جمله پدر رایا) را سنگ می کنند . رایا می گریزد و چند سال بعد را صرف یافتن اژدهای گمشده می کند تا اینکه ... داستان و گرافیک رایا و آخرین اژدها حال و هوایی آسیای شرقی دارد با این حال می توان رگه هایی از فرهنگ های دیگر مثل هند و برمه را هم در آن تشخیص داد . رایا برخلاف پرنسس های کلاسیک دیزنی اصلاً اهل ازدواج و عاشق شدن نیست و تمام فکر و ذکرش نجات پدر و مردمش است . دشمن اصلی او ناماری (دختر رئیس قبیله نیش) هم دقیقاً همچین ویژگی هایی دارد و همین شباهت هاست که در نهایت باعث دوستی شان می شود! تیمی هم که رایا برای نجات کوماندرا از قبایل مختلف جمع می کند با تیم های رایج کارتون های کلاسیک دیزنی متفاوت است و هیچ مرد جوان خوش تیپی که سعی کند از قهرمان داستان دلبری کند در بینشان نیست! خلاصه رایا و آخرین اژدها با دو هدف ساخته شده : فروش در گیشه آسیای شرقی ، و خوش آمد جریان های فمینیستی که این روزها خودشان را پشت شعار Me Too# و زنانی که واقعاً دنبال عدالت هستند ، پنهان کرده اند .

نقد کوتاه {30}

تصویر

انیمه سریالی
هنر شمشیرزنی آنلاین :

هنر شمشیرزنی آنلاین یکی از عناوین معروف و پرطرفدار رمان و انیمه در ژاپن می باشد (رمان های اولیه این مجموعه نوشته ریکی کاواهارا بر خلاف اغلب مجموعه های مشابه از نوع لایت نوول - سبکی از رمان نویسی کوتاه مورد پسند نوجوانان در ژاپن - بوده و بعدا به مانگا هم تبدیل شده اند) اما برخلاف عناوینی مثل آواتار یا نبرد تایتان ها ، در خارج از ژاپن چندان معروف و پرطرفدار نیست که این قضیه به سه علت است : نخست اینکه برخلاف آواتار یا نبرد تایتان ها ، وقایع داستان در یک دنیای خیالی و قابل تفسیر اتفاق نمی افتد بلکه ژاپن مدرن بستر وقوع حوادث است و تاکید بر جغرافیای ژاپنی در داستان تا آن حد است که حتی بارها گفته می شود سرورهای میزبان بازی هم در ژاپن هستند! دوماً سازندگان این مجموعه روحیه شدیداً ضد آمریکایی دارند! تقریباً همه شرارت ها و فجایع بازی مستقیم یا غیر مستقیم زیر سر آمریکایی هاست و بخصوص در فصل سوم این فضای ضد آمریکایی بدجوری نمایان است . با این شرایط کدام پخش کننده آمریکایی حاضر است از این محصول پشتیبانی کند تا در بازار جهانی دیده شود؟! سوماً کاراکتر اصلی مجموعه یک پسر نوجوان همه چیز تمام است که عمداً طوری طراحی شده تا مورد پسند دختران نوجوان باشد و سازندگان مجموعه تا آنجا به این مسئله واقف بوده اند که در خود داستان هم هر دختری با این شخصیت مواجه می شود عاشقش می گردد و حتی چند بار هم سازندگان با این نکته شوخی می کنند! خب ، این نوع از شخصیت پردازی در ژاپن کاملاً طبیعی است چون دخترهای ژاپنی خیلی بیشتر از پسرها دنبال کننده این قبیل مجموعه ها می باشند ، اما در خارج از ژاپن اغلب طرفداران انیمه های ژاپنی را پسرها تشکیل می دهند ، و پسرها خیلی دوست ندارند شاهد ماجراجویی های پسری باشند که این همه دختر کش است!!! پسر مورد بحث ما کازتو کریبایا نام دارد ، یک نوجوان حساس و گوشه گیر که تنها علاقه اش بازی های شبیه ساز نقش آفرینی آنلاین است (چیزی در مایه های فیلم " بازیکن یک آماده " اسپیلبرگ) ، او که قبلاً به عنوان یک بازیکن آزمایشی در نسخه بتا بازی هنر شمشیرزنی آنلاین حضور داشته ، حالا هم جزو ده هزار بازیکنی است که وارد اولین نسخه رسمی بازی می شوند اما خیلی زود معلوم می گردد که همه آنها به دام افتاده اند ؛ تلاش برای خروج از بازی یا مردن در بازی ، به معنای مرگ در دنیای واقعی است و تنها راه خلاص شدن رسیدن به غول مرحله صدم و شکست دادن آن می باشد . کازتو که در بازی با نام کریتو شناخته می شود عزمش را جزم کرده تا این کار را به سرانجام برساند زیرا بخاطر حضور در نسخه آزمایشی و کمک به تکمیل بازی احساس گناه می کند ، هرچند این کار اصلاً ساده نیست چون علاوه بر غول آخرهای خفن مراحل ، بازیکنان دیوانه ایی هم هستند که بجای جنگیدن با غول ها ، بازیکنان دیگر را می کشند ... اگر فکر کرده اید که تا آخر داستان را خواندید ، در اشتباه هستید! در واقع شکست غول صدم و خروج از بازی در اواسط فصل اول اتفاق می افتد و بعد از آن تا آخر فصل سوم شخصیت ها با پیامدها و عواقب حضور در آن بازی دست و پنجه نرم خواهند کرد . مجموعه انیمه هنر شمشیرزنی آنلاین که پخش آن از پاییز 2012 تا پاییز 2020 به طول انجامید شامل سه فصل و 96 قسمت است و البته فیلم های جنبی هم دارد که بنده آنها را ندیده ام ، اما با اینکه در ظاهر پخش سریال به پایان رسیده ، پایان باز تمام می شود تا خیلی ها امیدوار بمانند در آینده نزدیک چه در قالب سریال و چه فیلم انیمه ، شاهد بازگشت شخصیت های محبوبشان خواهند بود! هنر شمشیرزنی آنلاین شاید در داستان به پای امثال نبرد تایتان ها نرسد اما در شخصیت پردازی بسیار قوی است و اگر مشکلی با دختر پسند بودن شخصیت اصلی نداشته باشید ، خیلی هم جذاب و درگیر کننده است!

***

تصویر

انیمیشن سریالی
وقایع نگاری ایدون :

سازندگان وقایع نگاری ایدون تلاش زیادی کرده اند تا محصولشان شبیه انیمه های ژاپنی باشد ، اما فراموش کرده اند که ظاهر و گرافیک همه چیز نیست! در واقع وقایع نگاری ایدون همانقدر ژاپنی است که کلیسای ساگرادا فامیلیا بارسلون ژاپنی است! تیم اسپانیایی سازنده این انیمیشن فراموش کرده اند دو دلیل اصلی محبوبیت بالای انیمه های ژاپنی داستان نویسی با حوصله و پر جزییات ، و شخصیت پردازی قوی است . بیننده وقایع نگاری ایدون از همان ابتدا با کله درون حوادث می افتد بدون اینکه سر در بیاورد کی به کی است؟ و بعد هم خیلی شتاب زده و بدون عمق بخشیدن به حوادث و انگیزها ، طی 5 قسمت کوتاه در فصل اول اینها را برایش توضیح می دهند تا در پایان فصل اول فقط بداند که کی به کی است! شخصیت اصلی پسر نوجوانی است به نام جک که وقتی یک شب به خانه بر می گردد با صحنه مرگ وحشتناک والدینش به دست دو غریبه مرموز مواجه می شود اما قبل از اینکه آنها بتوانند جک را بکشند توسط دو غریبه مرموز دیگر نجات پیدا می کند . بعداً معلوم می شود آن دو غریبه اولی از عوامل یک پادشاه شیطانی به نام آشران هستند که ماموریت دارند همه جادوگران پنهان شده روی زمین را به قتل برسانند و دو غریبه دوم هم کسانی هستند که مامور شده اند ضمن جلوگیری از قتل جادوگران توسط دو نفر اول ، یک تک شاخ و یک اژدها را که توانایی شکست دادن آشران را دارند و جایی روی زمین مخفی شده اند ، بیابند ... فصل دوم این سریال هم به تازگی پخش شده اما هنوز دوبله فارسی نشده تا بدانم سازندگان توانسته اند عملکرد بهتری نسبت به فصل اول داشته باشند یا خیر؟

***

تصویر

سریال انیمیشن
نخستین :

باید یک منتقد هنرشناس خیلی خبره باشید و کلی کتاب راجب انواع هنرهای معاصر خوانده باشید تا بتوانید یک نقد درست و حسابی راجب این انیمیشن بنویسید . بنده فقط آنچه را به عنوان یک بیننده معمولی به ذهنم می رسد می نویسم و بنابراین ممکن است اشتباه یا کم لطفی نسبت به این اثر باشد . اما اول از همه باید بدانید که سریال انیمیشنی نخستین فقط مخصوص مخاطب بزرگسال است و نتیجه دیدن آن توسط بچه های زیر 10-12 سال جز کابوس های شبانه و تشک های خیس نخواهد بود! این انیمیشن بشدت خشن و تراژیک روی انگشت گنادی تارتاکفسکی می گردد که برای ما بیشتر با مجموعه فیلم های هتل ترانسیلوانیا شناخته می شود اما در دنیای انیمیشن های تلوزیونی آمریکا چهره ایی معروف و صاحب سبک است . نخستین بدون داشتن حتی یک جمله دیالوگ شنیداری یا نوشتاری قابل فهم ، بشدت بیننده را درگیر زندگی کابوس وار دو کاراکتر اصلی اش می کند ؛ مرد بی نام داستان در دوره ایی پیشا ماقبل تاریخی همسر و دو فرزندش را در حمله دایناسورهای آدم خوار از دست می دهد . او که تا پیش از این اتفاق با ترس و احتیاط زندگی می کرد حالا تصمیم به انتقام گرفته است اما اشتباهاً با یک تیراناسوروس مواجه می شود و بعد هر دو مورد حمله همان آدم خوارها قرار می گیرند که حالا دنبال کشتن بچه های تیراناسوروس هستند ... تخمین اینکه حوادث دنیای نخستین در چه دوره تاریخی می گذرد غیرممکن است . در این انیمیشن انواع دایناسورها را داریم ، ماموت ها را داریم ، میمون های انسان نمای نیمه متمدن را داریم ، جادوگران را داریم ، آدم ربایان خورشید پرست با کشتی پارویی داریم و زنی ماه پرست که به زبانی نامفهوم اما با لهجه عربی صحبت می کند! بعضی قسمت های این انیمیشن 10 قسمتی به واقع بی نقص هستند ، اما در برخی قسمت ها یکسری ایرادات جزیی از قلم افتاده اند ، مثلاً در یک قسمت مرد و تیراناسوروس بعد از کشتن یک ماموت پیر در بوران برف راه را گم می کنند اما کمی بعد گله ماموت ها با دنبال کردن ردپای آنها که در بوران از بین نرفته! پیدایشان می کنند . با این وجود این انیمیشن آنقدر جذاب است که می توان از این ایرادات جزیی گذشت و آنقدر محبوب شده که هیچ شکی در ساخت فصل دوم آن وجود ندارد!

***

تصویر

فصل دوم سریال
مندلورین :

اگر فصل اول سریال مندولورین توانست مجموعه جنگ ستارگان را از چاله ایی که سازندگان " ظهور اسکای واکر " برایش کنده بودند خارج کند ، حالا در فصل دوم شاهد اوج گیری دوباره به سمت قله های محبوبیت هستیم! تا جایی که حتی زور دموکرات ها نرسیده تا کمپانی دیزنی را مجبور کنند خانم جینا کارونو را بخاطر حمایت از دونالد ترامپ ، از فصل بعدی سریال کنار بگذارند! و چگونه سازندگان فصل دوم توانسته اند چنین اوج بگیرند؟ اولاً در این فصل کاراکتر مندلورین خیلی بیشتر انعطاف و احساسات از خود بروز می دهد و با اینکه باز هم یکی-دو بار بیشتر کلاخودش را بر نمی دارد ، نسبت به فصل اول خیلی بیشتر چند بعدی به نظر می رسد . دوماً سازندگان خیلی بیشتر از فصل قبلی به نام ها و مکان ها و اشخاص محبوب مجموعه برای هواداران قدیمی پرداخته اند که مطمئناً اوجش حضور پررنگ کاراکتر بوبا فت در این فصل است ؛ کاراکتری که با وجود حضور بسیار کوتاه در سه گانه قدیمی ، آنقدر محبوب شد که در " حمله کلون ها " کودکی اش را به نمایش گذاشتند و حالا هم قرار است یک سریال مجزا مخصوص خودش در آینده نزدیک داشته باشد!

***

تصویر

آتش آسمان :

انگار سینمای چین هرچه بیشتر جهانی می شود ، بلاک باسترهایش بیشتر کلیشه ایی و ضعیف می شوند! صحبت از فیلمی است که یک کپی بسیار ضعیف و نازل از کلیشه ایی ترین سوژه های فیلم فاجعه ایی غربی است! فیلمی به زبان چینی ، با سرمایه گذاری چینی و با بازیگران اکثراً چینی و کارگردانی یک کارگردان درجه دو هالیوودی به نام سایمون وست که بهترین فیلمش بی مصرف ها 2 بوده! برای اینکه بدانید با چه فیلمی طرف هستید ذکر خلاصه داستان آن کاملاً کفایت می کند : چند سال قبل یک دانشمند زمین شناس همسرش را در جریان فوران ناگهانی آتشفشان یک جزیره از دست می دهد . حالا دختر همان زمین شناس که با پدرش قهر است عضو گروهی است که در همان جزیره مستقر بوده و سرگرم مطالعه همان آتشفشان هستند چون یک تاجر بزرگ غربی یک هتل مجلل در همان جزیره ساخته و ظاهراً می خواهد خیالش از بابت فعالیت آتشفشان راحت باشد اما در واقع حضور این گروه فقط برای راحت کردن خیال سرمایه گذارانی است که قرار است تا داخل دهانه همان آتشفشان را بازدید کنند! از آن طرف پدر نگران چیزی را در عکس ها تشخیص می دهد که آن گروه مستقر در جزیره با همه دم و دستگاهشان متوجه آن نشده اند ، پس به جزیره می رود تا به آنها هشدار دهد ... بقیه اش را هم که خودتان می توانید حدس بزنید! تنها سکانس واقعاً تماشایی و تاثیر گذار فیلم که باعث می شود بجای یک ستاره ، دو تا ستاره بدهم ، جایی است که آن سرمایه گذار غربی (با بازی جیسون ایزاکس) یک دختر بچه را از بین گدازه ها نجات داده و به قایق نجات می رساند اما خودش سوار نمی شود تا مثل یک ناخدا همراه کشتی اش غرق شود!

***

تصویر

خیارشور آمریکایی :

هرشل گریمبام (با بازی ست روگن) یک یهودی متولد مناطق روستایی اروپای شرقی همراه همسرش به نیویورک مهاجرت می کند و در یک کارخانه تولید خیارشور مشغول به کار می شود اما درست در روزی که کارخانه تعطیل می شود او درون یک دیگ خیارشور می افتد . صد سال می گذرد و چند بچه خیلی تصادفی درب دیگ را کنار می زنند و هرشل سالم و سر حال از آن خارج می شود . او یک نتیجه دارد به نام بن گریمبام (باز هم با بازی ست روگن) که اجازه می دهد هرشل در خانه اش ساکن شود و تا مدتی از این قضیه راضی است تا اینکه سر مزار امواتشان می روند و هرشل متوجه می شود زمین اختصاصی دفن اموات خانواده آنها فروخته شده و بدتر از آن کارگران در حال نصب آگهی فروش یک مشروب روسی روی بیلبرد بالای سر قبرها هستند ، هرشل از کوره در می رود و یک دعوای حسابی راه می اندازد که پای بن هم به آن باز می شود و خیلی زود باعث از دست رفتن موقعیت شغلی اش می شود ، هرشل و بن با هم بحثشان می شود و هرشل تصمیم می گیرد روی پای خودش بیاستد آن هم با فروش خیارشورهای دست سازش ... خیارشور آمریکایی یک کمدی اجتماعی نسبتاً جذاب و دلنشین به کارگردانی براندون تراست است که به عنوان فیلمبردار سابقه نسبتاً خوبی در هالیوود دارد اما این اولین تجربه جدی فیلمسازی اش محسوب می شود و در عین حال نوع نگاه خاص و غیر کلیشه که به داستانش داشته از آینده ایی درخشان در فیلمسازی اش نوید می دهد . مطمئناً هر بیننده ایی که برای بار اول این فیلم را می بیند بعد از بیدار شدن هرشل از خواب صد ساله اش انتظار دارد که شوخی های فیلم روی عدم انطباق این کاراکتر با دنیای مدرن متمرکز باشد ، اما هرشل احمق نیست و توانایی اش در منطبق کردن خود با محیط و پذیرش تکنولوژی های جدید ، بیننده را غافلگیر می کند! چالش های اصلی فیلم نه روی عدم انطباق محیطی که روی تعصبات نژادی و مذهبی هرشل شکل می گیرد! هرشل با هوش و نبوغ و انطباق پذیری بالا می تواند یک تجارت بزرگ خیارشور در نیویورک مدرن راه بیاندازد اما اظهار نظرهای سنتی و متعصبانه اش همه این شهرت و موفقیت را به باد می دهد! شاید اگر کارگردان با دید منصفانه تری به این قضیه نگاه می کرد با اثری به مراتب عمیق تر و پرسش برانگیزتر طرف می بودیم اما کارگردان بنا را بر این گذاشته که هروقت هرشل عقلش را دست تفکرات سنتی و تعصب گرایانه اش می دهد حتماً دارد اشتباه می کند . از طرف دیگر فیلمی که بسیار عالی شروع می شود و در اواسط کار هم به اوج می رسد با یک پایان بشدت آبکی  و مایوس کننده تمام می شود ، پایانی کاملاً دستوری که در آن به بی مزه ترین شکل ممکن ، هرشل و بن همدیگر را درک و آشتی می کنند!

***

تصویر

گرفتن دوک! :

البته نمی دانم آیا " گرفتن دوک " معادل درستی برای Get Duked هست یا نه؟ آمریکایی ها که خیال خودشان را راحت کردند و اسم این فیلم بریتانیایی را گذاشته اند " پسرها در جنگل " که البته اسم کاملاً بی مسمایی است چون جنگلی در فیلم وجود ندارد! این از آن فیلم هایی است که سازندگانش می خواسته اند حرف های خیلی مهم سیاسی و اجتماعی و آموزشی و ... بزنند ، اما در عمل شاهد یک کمدی پرت و پلا و پر از سوراخ های گشاد فیلمنامه ایی هستیم که خیلی از شوخی هایش را هم فقط خود مردم بریتانیا متوجه می شوند و برای مردم کشورهای دیگر زیادی حوصله سر بر و نامفهوم است! داستان نیم بند فیلم از این قرار است : چهار نوجوان دبیرستانی که سه تایشان بشدت دردسرساز و تا حدودی احمق هستند و چهارمی پسری گوشه گیر و منظم و تا حدودی باهوش ، همراه با معلم کسل کننده و آب زیر کاهشان به یک اردوی آموزشی طبیعت گردی که ظاهراً ایده دوک ادینبورگ (همسر ملکه الیزابت) است می روند غافل از اینکه این اردو در واقع یک برنامه شکار است برای اشراف و اعیانی که فکر می کنند نوجوانان دردسرساز طبقات فرودست ، انگل های جامعه هستند و باید حذف شوند ... شاید تنها نقطه قوت فیلم ساخته نینیان داف ، بازی های قابل قبول چهار نوجوان آن است که نوید از آینده درخشان آنها در سینمای انگلستان می دهد ، بخصوص لوئیس گری بن که آدم را یاد پال بتانی می اندازد!

***

تصویر

شیطان تمام وقت :

تصورش را بکنید که شاهد تماشای یکی از قسمت های سریال پرطرفدار " کلید اسرار " یا نسخه ایرانی اش " شاید برای شما هم اتفاق بیافتد " هستید ، با این تفاوت که تیم سازنده این قسمت سریال روحیه شدیداً ضد مذهبی داشته اند!!! شیطان تمام وقت دقیقاً چنین حس و حالی دارد! تقدیر انسان ها در این فیلم حسابی به هم گره خورده و اعمالشان بر هم تاثیر گذار است ، یک راوی دانای کل هم دارد که از درونی ترین و ناگفته ترین اسرار شخصیت ها باخبر است و می توان گفت از زاویه ایی به انسان های فیلم نگاه می کند که فقط می تواند زاویه دید خداوند باشد ، با این وجود هرکس که در فیلم صحبت از دین و کلیسا می کند و به اصطلاح فردی مذهبی و مسیحی مومن به حساب می آید یا قاتل و متجاوز است ، یا دیوانه و نادان! و همه اینها دست به دست هم می دهند تا شخصیت اصلی فیلم که اتفاقاً آدم مذهبی و مومنی هم نیست را به سمت جنایت سوق دهند . داستان این فیلم پر کاراکتر و پر ستاره ساخته آنتونیو کامپوس که مجبورم آن را کامل تعریف کنم تا متوجه منظورم شوید از این قرار است : ویلارد راسل (بیل اسکارسگارد) در حال برگشت از میدان های جنگ جهانی دوم به خانه است که در یک کافه عاشق پیشخدمتی به نام شارلوت (هالی بنت) می شود آن هم درست همزمان با اینکه یک عکاس مرموز (جیسون کلارک) در همان کافه عاشق پیشخدمت دیگری می شود . ویلارد در بازگشت به خانه متوجه می شود که مادرش یک دختر یتیم ساده دل و مذهبی به نام هلن (میا واسکویسکا) را برایش نشان کرده اما در جریان یک مراسم در کلیسا هلن عاشق واعظ پرشوری (هری ملینگ) می شود و ویلارد هم از خانه می رود تا با شارلوت ازدواج کند . کمی بعد هلن دختری به نام لئونورا به دنیا می آورد اما واعظ که پاک عقلش را از دست داده با این تصور که خدا قدرت زنده کردن مردگان را به او داده هلن را می کشد و بعد هم می گریزد اما در بین راه به دام همان عکاس مرموز و همسرش می افتد که دوست دارد قبل از کشتن قربانیانش از آنها در حال تفریح کنار همسرش عکس بگیرد! به این ترتیب سرپرستی لئونورا به مادر ویلارد سپرده می شود . از آن طرف ویلارد و شارلوت صاحب پسری می شوند به نام آروین . چند سال می گذرد و ویلارد تحت تاثیر اتفاقاتی که در جنگ برایش افتاده مرتب در جنگل پشت خانه دست به دعا می شود و آروین را هم مجبور به همراهی می کند . در جریان یکی از این دعا خواندن ها آنها صدای دو شکارچی را می شنوند که راجب شارلوت حرف می زنند . کمی بعد ویلارد در وسط روستا به آن دو شکارچی حمله و بشدت مجروحشان می کند اما وقتی به خانه بر می گردد شارلوت را بیهوش پیدا می کند و معلوم می شود که او به یک سرطان بدخیم و لاعلاج مبتلا شده و با وجود دعاهای فراوان ویلارد و آروین ، شارلوت می میرد و ویلارد هم خودکشی می کند و مقامات هم آروین را پیش مادربزرگش می فرستند . چند سال می گذرد و آروین و لئونورا مثل خواهر و برادر کنار هم بزرگ می شوند . لئونورا (الیزا اسکنلن) مثل مادرش مذهبی و ساده دل است ، برعکس ، آروین (تام هالند) بخاطر رفتار پدرش از مذهب و کلیسا گریزان است ، تا اینکه کشیش جوان و بشدت جذابی (رابرت پاتینسون) به روستا می آید و با چرب زبانی لئونورا را به دام می اندازد اما زمانی که لئونورا به او می گوید باردار است ، منکر رابطه شده و دختر را از خود می راند تا سراغ دختر دیگری برود . لئونورا خودکشی می کند و وقتی پلیس به آروین می گوید باردار بوده ، با کمی تحقیق به کشیش می رسد و او را می کشد و می گریزد اما در بین راه او هم به دام همان عکاس و همسرش می افتد و در درگیری که پیش می آید هر دو به دست آروین کشته می شوند . از آن طرف برادر همسر عکاس که یک پلیس فاسد است و آشنایی قدیمی با آروین دارد وقتی راجب قتل خواهر و شوهر خواهرش تحقیق می کند می فهمد که آنها چکاره بوده اند و برای اینکه آبرویش نرود تنهایی دنبال آروین می رود و آروین او را هم می کشد و پا در مسیری می گذارد که آخرش چندان مشخص نیست! در مجموع شیطان تمام وقت فیلم بدی نیست و بازی های قابل قبولی هم دارد فقط ای کاش این همه روی ضد مذهب و ضد کلیسا بودنش تاکید نداشت و کمی هم از شاخ و برگ هایش می زدند!

***

تصویر

ماجراهای واقعی پسر گرگی :

جیدل مارتین بازیگر خیلی خوبی است و آینده درخشانی در هالیوود دارد ، اما واقعاً متوجه نمی شوم چرا باید در چنین فیلم بدی بازی کند؟ البته شاید از نظر خودشان فیلم بدی نباشد! منتقدان متاکرتیک که به فیلم نمره 62 داده اند (همان منتقدانی که به فیلم کتاب هنری - با بازی خود جیدل مارتین - که بنده خیلی دوستش داشتم نمره 31 داده بودند!!!) ، اما به هر حال بنده که از این فیلم خوشم نیامد و تماشای آن را وقت تلف کردن می دانم! جیدن مارتین در این فیلم ساخته مارتین کرشچی نقش پسری به نام پال را بازی می کند که بدنی پر مو دارد و برای همین همه مسخره اش می کنند و با وجود تلاش های پدرش از حضور در جمع گریزان است تا اینکه نقشه ایی پیدا می کند که ظاهراً از طرف مادرش فرستاده شده برای رساندن او به پاسخ سئوال هایش . پال از خانه می گریزد و بعد از آن حوادث مختلفی برایش پیش می آید از فرار کردن از دست یک مدیر سیرک بدجنس (البته با آتش زدن کل سیرک) تا همراه شدن با دو دختر نوجوان خلافکار ... چرا می گویم فیلم بدی است؟ چون در نهایت اصلاً قرار نیست پال بخاطر اشتباهاتی که مرتکب شده (آتش زدن سیرک ، دزدی ، ... و فرو کردن یک چاقو در شکم مدیر سیرک!) مجازات شود و همه طوری با او برخورد می کنند که انگار همه اینها یک سوتفاهم بوده ، تازه با این توضیح که پدرش یک کارگر ساده شرکت حمل زباله است نه یک آدم پولدار و با نفوذ که بتواند برای چنین جرایمی وثیقه جور کند! و در نهایت هم وقتی به جواب هایش می رسد خیلی ساده از کنارشان می گذرد و حتی اجازه نمی دهد مادرش او را در آغوش بگیرد!

***

تصویر

افسانه تومیریس :

می دانید که بنده از آن کوروش پرست ها نیستم که بروم جلوی مقبره پاساگارد سجده کنم (راستش را بخواهید اصلاً تا به حال پاسارگاد نرفته ام! تخت جمشید و نقش رستم چرا ، اما پاسارگاد نه!) ، اما شدیداً روی تاریخ حساس هستم و وقتی ببینم یک نفر (چه ایرانی و چه غیر ایرانی) فیلمی تاریخی ساخته بدون اینکه چهار تا کتاب تاریخ راجب موضوع فیلمش خوانده باشد ، حسابی کفری می شوم! افسانه تومیریس هم یکی از آن فیلم هایی است که کفرم را در می آورد! بگذریم از اینکه می گویند آکان ساتایف (کارگردان فیلم) اصالتاً یهودی است ، یا سرمایه گذاران اصلی فیلم دختران نظربایف (رئیس جمهور سابق قزاقستان) هستند که می خواهند کشور را برای ریاست جمهوری خودشان آماده کنند ، یا فیلم با سرمایه گذاری پنهان ترکیه ساخته شده تا ضمن افزایش نفوذ این کشور در آسیای میانه جلوی نفوذ ایران در این منطقه را بگیرد ، و ... اینها حرف هایی است که بیرون فیلم و دوباره انگیزه های تولید این فیلم زده می شود . مشکل بنده با خود فیلم است! با اینکه پدر تومیریس که می گوید ماساژتها نیازی به دوستی با مردم دیگر ندارند و هرچه را بخواهند می توانند با زور کسب کنند آدم خوبی است و کسانی که عکس او حرف می زنند خائن و پلید! با اینکه اصولاً طوری ماساژتها را نشان می دهند که انگار یک طایفه کوچک محلی بوده اند که با یک روز اسب تاختن می شد از قلمروشان خارج شد اما در واقع ماساژتها گروهی از طوایف بوده اند که با این نام شناخته می شدند و بر بخش وسیعی از آسیای میانه تسلط داشتند . با اینکه لباس و قیافه ایرانی های فیلم هیچ شباهتی به آنچه درباره لباس و ظاهر ایرانیان دوره هخامنشیان می دانیم ندارد و فقط خود شخصیت کوروش آنطور لباس پوشیده و آرایش کرده (که بازیگرش اصلاً عرب است!) . با اینکه سفر هیات ماساژت از آسیای میانه به بابل سفری سراسر بیابانی است و بیابان تا خود دروازه های بابل ادامه دارد در حالی که مسیر این سفر چهار فصل بوده با مناظر متنوع از جنگل و کوه و دشت و بیابان و خود شهر بابل هم در جلگه بین النهرین قرار داشته که پوشیده از باغات و مزارع حاصلخیز بوده است! با اینکه درون شهر بابل هم با شهری کوچک و شلوغ و بی نظم و کثیف طرف هستیم که با تصورات ما با دوره هخامنشیان و حتی شهر باستانی بابل (که در همان زمان فتح توسط کوروش هم باستانی محسوب می شد) کاملاً متفاوت است! با اینکه جاسوسانی که تومیریس برای تعقیب هیات به ایران فرستاده در طول راه با هیچ مشکلی برخورد نمی کنند و هیچ مامور و نگهبانی تا خود بابل نیست که از آنها پرس و جو کند! با اینکه سپاهی که کوروش به جنگ ماساژت ها می برد آن چیزی نیست که ما از سپاهی که دولت های قدرتمند ماد و لیدیه و بابل را شکست داده و از سند تا دروازه مصر را فتح کرده در ذهنم خودمان داریم! خلاصه این فیلم پر از تناقضات تاریخی پنهان و آشکار است حتی بدون در نظر گرفتن اینکه اکثر مورخان اعتقاد دارند داستان ملکه تومیریس و شکست کوروش توسط او را هرودوت از خودش درآورده! یا حتی بدون در نظر گرفتن این واقعیت که اصولاً ماساژت ها خودشان یک قوم ساکایی-ایرانی بودند و اجداد قزاق های امروزی که این فیلم را ساخته اند دست کم 1200 سال بعد از ناپدید شدن ماساژت ها در آسیای میانه سکونت یافته اند!

***

تصویر

دشمن بزرگ :

این هم یک فیلم ضعیف و بی سر و ته دیگر! مکس فیست (جویی مانگانیلو) ادعا می کند در یک دنیای موازی ابرقهرمانی بوده که برای نجات مردمش از شرارت به داخل گودالی در طول زمان و مکان سقوط کرده و از زمین سر در آورده ، جایی که هیچ قدرتی ندارد و مثل یک ولگرد کارتن خواب همیشه مست زندگی می کند . جوانک سیاهپوستی که برای استخدام در یک سایت پرطرفدار دنبال داستان می گردد توجهش به مکس فیست جلب می شود و در حالی که خودش به داستان های مکس باور ندارد او را تشویق به تعریف و شبیه سازی آنها می کند غافل از اینکه ... دشمن بزرگ ساخته آدام ایجیبت مورتیمر از آن فیلم های کلیشه ایی و کهنه است که نتنها هیچ تلاشی برای خلق یک جنبه جدید داستانی در آن نشده ، بلکه همان کلیشه ها را هم به بدترین شکل ممکن پیاده کرده است . از بازی ها هم حرفی نمی زنم که واقعاً افتضاح و زیر صفر هستند! فقط بگویم که اصلاً وقتتان را برای تماشای این فیلم هدر ندهید .

***

تصویر

روح :

روح با اینکه یک اثر انیمیشنی خارق العاده دیگر از پیکسار است ، اما یک چیزی کم دارد! دقیقاً نمی توانم بگویم چه کم دارد اما آن حس خوشایند نشستن یک قطره اشک با هربار تماشای راتاتویل ، وال-ای ، بالا ، کوکو ، بیرون درون و ... را با دیدن روح نتوانستم تجربه کنم ، با اینکه شخصیت اصلی این همه واقعی و قابل لمس و حتی از برخی لحاظ شبیه خودم است! داستان این انیمیشن به کارگردانی پیتر داکتر درباره یک مرد میانسال و مجرد سیاهپوست به نام جو گاردنر است که شغلش تدریس پاره وقت موسیقی است اما رویای اصلی اش نواختن پیانو جلوی جمعیت می باشد . یک روز یک فرصت عالی برای پیوستن به یک گروه موسیقی برایش پیش می آید اما او آنقدر ذوق زده می شود که بی احتیاطی کرده و داخل یک چاه می افتد . روح جو اما حاضر به رفتن به دنیای پس از مرگ نیست و سعی می کند راهی برای برگشتن پیدا کند و در این بین سر از دنیای قبل از تولد در می آورد ... پیکسار از نظر گرافیک و خلاقیت بصری سنگ تمام گذاشته است ، ضمن اینکه روح پیش زمینه فکری خوبی خواهد بود برای مخاطبان کودک و نوجوانش که بعدها در دام تفکرات الحادی مخالف وجود روح و دنیای پس از مرگ نیافتند . بعلاوه شخصیت اصلی و بیشتر شخصیت های فرعی سیاهپوست هستند و بدون هیچگونه توهین و هجوی با پرداخت معقول و درست فرهنگ سیاهپوستان شهرنشین آمریکایی را به تصویر در آورده که در جای خودش قابل تقدیر است . با همه اینها آن " آن " را ندارد! فقط این سکانس ها را در ذهنتان مرور کنید تا منظورم از آن " آن " را متوجه شوید : لحظه ایی که در انیمیشن " راتاتویل " ایگوی منتقد اولین تکه از راتاتویل را به دهان می برد و بلافاصله یاد خاطرات کودکی اش می افتد - لحظه ایی که در انیمیشن " بالا " الی روی تخت بیمارستان کتاب خاطراتشان را به کارل می دهد - لحظه ایی که در انیمیشن " کوکو " مادربزرگ کوکو کم کم شروع به همنوایی با میگوئل می کند - و ...

***

تصویر

نگهبان کهن :

این فیلم ساخته جینا پرنس بیت وود ، براساس مجموعه کامیک بوکی به همین نام نوشته گرگ روخا ، یک پازل چند ده تکه از ایده های مختلف است که هر تکه اش براساس سلیقه یک گروه از مخاطبان طراحی شده و هدف این بوده که با کنار هم قرار دادن صحیح این تکه ها ، فیلم موفق به جذب حداکثر مخاطب ممکن شود ، هدفی که تا حدود زیادی محقق شده حتی اگر بعضی ها مثل بنده ، بعضی تکه ها را دوست نداشته باشیم! اندی (شارلیز ترون که انگار هر چه سنش بالاتر می رود به سمت نقش های اکشن تر و پر تحرک تر کشیده می شود!) رهبر گروه کوچکی از آدمکش های حرفه ایی است که توسط جیمز کاپلی (چیوتیل اجیوفور) استخدام می شوند تا برای ماموریتی به سودان جنوبی بروند ، در آنجا ناغافل مورد حمله گروهی کماندوی ناشناس قرار گرفته و تیرباران می شوند اما اندی و گروهش قدرت نامیرایی دارند و کماندوها را تار و مار می کنند و بعد متوجه می شوند که تمام این اتفاقات توسط دوربین ها ضبط شده ، حالا آنها باید سر در بیاورند که جیمز کاپلی چه کسی است و برای که کار می کند و از آن طرف هم وجود یک نامیرای جدید را شناسایی می کنند ... داستان نگهبان کهن زیادی بی در و پیکر است! باید هم باشد چون به هر حال یک فیلم ابرقهرمانی است و کمپانی های سازنده فیلم های ابرقهرمانی دلشان می خواهد این فیلم ها را طوری بسازند که اگر به موفقیت تجاری خوبی رسید ، بشود کلی پیش درآمد و دنباله و فیلم جنبی از اینطرف و آنطرفش بیرون کشید! اما مشکل اینجاست که نگهبان کهن مثل ابرقهرمان های معروف مارول و دی سی ، چندان شناخته شده نیست تا بیشتر مخاطبان آن (بخصوص مخاطبان غیر آمریکایی) یک پیش زمینه فکری برای آشنایی با مجموعه قبل از تماشای فیلم ، داشته باشند و این بی در و پیکری ممکن است آنها را پس بزند . (یادم رفت بگویم ، با اینکه گرگ روخا همکاری های فراوانی با هر دو کمپانی مارول و دی سی داشته ، نگهبان کهن را برای کمپانی کمتر معروف ایمیج کامیک خلق کرده که بیشتر بخاطر کامیک های مردگان متحرک معروف است) . اما از این نقص که بگذریم ، نگهبان کهن در سرگرم سازی مخاطب عام نمره قبولی می گیرد ؛ صحنه های اکشن طراحی خوبی دارند و خشونت و خون ریزی (نه در حد افراطی اش) فراوان است ، یکی - دو پیچش داستانی هم دارد تا با غافلگیر کردن نسبی مخاطب اجازه ندهد قابل پیشبینی بودن به کلیت فیلم ضربه بزند . بزرگترین نقطه قوت فیلم هم پرداخت عالی کاراکترهای اصلی گروه نامیرایان است (که البته در مقابل پرداخت کاراکترهای جنبی بسیار ضعیف و سر دستی انجام شده) که با وجود داشتن قدرت نامیرایی ، مخاطبان را نسبت به سرنوشت آنها حساس می کند ، و متاسفانه ، متاسفانه ، دو نفر از اعضا مرد گروه که به هم تمایل دارند بهترین شخصیت پردازی را دارند! و طوری راجب عشق هزار ساله شان صحبت می کنند که کاملاً افلاطونی و قابل باور به نظر می رسد! نگهبان کهن توسط نتفلیکس پخش شده و طبق آمارهای آنها با استقبال بالایی مواجه گردیده پس با اینکه هنوز رسماً خبری نیست اما همه می دانند که دنباله ای خواهد آمد!

***

تصویر

تنت :

نظرات مطرح شده درباره جدیدترین فیلم کریستوفر نولان به چهار گروه کلی تقسیم می شود ؛ گروه اول بخشی از طرفداران دو آتیشه نولان هستند که از این فیلم هم حسابی خوششان آمده و برایش کلی تفسیرهای معناگرایانه تراشیده اند که خیلی هایشان حتی به ذهن خود نولان هم نمی رسیده! گروه دوم بخش دیگری از طرفداران دو آتیشه نولان هستند که این فیلم حسابی ناامیدشان کرده و اعتقاد دارند نولان در این فیلم آنقدر جذب پرداخت تصویری ایده اش شده که از پرداخت داستانی باز مانده . گروه سوم کسانی هستند که از اول هم از نولان و فیلم هایش خوششان نمی آمده و حالا دستاویز خوبی پیدا کرده اند که بگویند دیدید گفتیم ... ، اما گروه چهارم می گویند به شرط اینکه نخواهید تنت را با فیلم های قبلی نولان (بخصوص تلقین) مقایسه کنید ، اتفاقاً فیلم جذاب و سرگرم کننده ایی است! بنده تا حدود زیادی با نظر گروه چهارم موافق هستم! به نظرم نارضایتی که از کیفیت تنت بروز کرده بیشتر تقصیر نوع تبلیغات پیش از آغاز اکران آن است که آن را با فیلم تلقین مقایسه می کردند و وعده فیلمی مشابه می دادند ، در حالی که تلقین از جنسی کاملاً متفاوت است! نیمه نخست آن فیلم صرف توضیح جزییات علمی ایده مرکزی می شد تا وقتی در نیمه دوم فیلم داستان شتاب می گیرد بیننده در برابر اتفاقات عجیب و غریبش سردرگم نشود و آنها را بپذیرد ، در حالی در تنت عملاً چیز زیادی درباره ماهیت علمی تنت توضیح داده نمی شود و یکی از کاراکترهای فرعی می گوید : " سعی نکن درکش کنی ، حسش کن! " . همین نکته است که باعث می شود تنت با تلقین فرق داشته باشد چون سر در آوردن از اینکه در این فیلم چه اتفاقاتی در جریان است واقعاً دشوار می باشد و برخلاف تلقین که می گفتند با چند بار دیدن درست می شود ، با چند بار دیدن تنت باز هم چیز زیادی دستگیرتان نمی شود! اما تنت یک تفاوت بزرگ دیگر هم با تلقین دارد! تلقین پر از پیچش های غافلگیرکننده داستانی بود و حتی تا لحظه آخر هم با ذهن تماشاگرانش بازی می کرد ، اما در تنت از اواسط فیلم و بعد از تنها پیچش ، داستان دیگر قدرت غافلگیری خود را از دست می دهد و کاملاً قابل پیشبینی می شود! و همینجاست که فیلم بزرگترین ضربه را خورده! چون این تنها فیلم ساخته نولان است که قدرت غافلگیری داستانی مخاطب را عملاً از دست داده است . نیازی هم به توضیح خلاصه داستان نیست ، این فیلمی است که با وجود ضعف هایش به هر حال اگر تا به حال هم ندیده باشید ، بعداً حتماً خواهید دید!

***

تصویر

کرودزها : عصر جدید :

قسمت جدید انیمیشن کرودزها یک مشکل اساسی دارد! برخلاف فیلم اول ساخته کرک دمینکو و کریس سندرز که سعی داشت حرفی تازه بزند و ظاهری نسبتاً بکر و اورژینال داشته باشد ، عصر جدید که توسط جوئل کرافورد کارگردانی شده ، نتنها حرف تازه ایی برای گفتن ندارد ، بلکه تا توانسته به سرقت ایده از داستان ها و فیلم های مربوط و نامربوط دیگر پرداخته و عملاً ملقمه ایی شده از چند جور غذای ناسازگار با هم ، تا حدی که بهترین شوخی اش می شود معتاد شدن تانک به پنجره (که هجوی است بر اعتیاد به تماشای مفرط تلوزیون) . داستان از این قرار است که خانواده کرودزها همراه پسر همچنان سرگردان هستند و دنبال جایی می گردند که بتوانند در آرامش و امنیت زندگی کنند ، تا اینکه به یک منطقه محصور آباد پر از انواع و اقسام میوه ها و محصولات کشاورزی می رسند که توسط خانواده بهترزاده ها ساخته شده . بهترزاده ها از آشنایان قدیمی پسر هستند و می خواهند او را پیش خودشان نگه دارند اما از کرودزها خوششان نمی آید و دنبال راهی برای بیرون کردنشان می گردند ضمن اینکه رازی را هم از آنها پنهان می کنند ... عصر جدید فقط به این دلیل ساخته شده که قسمت اول فروش نسبتاً موفقی داشت ، و این آش شلم شوربا نشان می دهد تا قبل از اکران فیلم اول حتی یک خط ایده هم برای تولید دنباله اش وجود نداشته است!

***

تصویر

آسمان نیمه شب :

این هم سهمیه امسال از موج حالا فروکش کرده فیلم های علمی-تخیلی فضایی جشنواره پسند سال های اخیر! جورج کلونی که خودش هم نقش اول فیلم را بازی کرده ، آن را براساس رمان " صبح بخیر ، نیمه شب " نوشته لیلی بروکس دالتون ساخته ، و انصافاً هم بازی خیلی خوب و قدرتمندی داشته که شایستگی نامزدی اسکار است (و البته از جمع نامزدهای گلدن گلوب که غایب بود) . در واقع آسمان نیمه شب فقط بخاطر بازی جورج کلونی فیلمی خوب و ارزشمند است و اگر بازی کلونی را از آن حذف کنیم هیچ چیز دیگری برای توجه ندارد! کلونی در این فیلم نقش یک دانشمند فضایی به نام آگوستین لافتهاوس را بازی می کند که بشدت بیمار است و مدت زیادی از عمرش باقی نمانده اما مشکل اینجاست که یک فاجعه بزرگ و نامشخص جهانی در حال رخ دادن است و به هر حال قرار است همه یا حداقل بیشتر مردم دنیا بمیرند و شاید فقط عده کمی در پناهگاه های زیر زمینی زنده بمانند! در این بین سفینه ایی که برای بررسی امکان حیات روی قمر تازه کشف شده کی-23 زحل به آنجا فرستاده شده در حال برگشت است و به دلایلی امکان برقراری تماس قبل از وقوع فاجعه با سرنشینان سفینه وجود ندارد پس پروفسور لافتهاوس داوطلب می شود به تنهایی در یک رصدخانه در قطب شمال بمانند و بعد از رفتن بقیه ، با سفینه ارتباط برقرار کرده و به آنها هشدار دهد .... هرچند فیلم ظاهری علمی-تخیلی دارد اما پرداخت علمی چندان خوبی ندارد و عملاً پر از ایرادات علمی است که هر دانشجوی ترم یکی رشته های مربوط به هوا-فضا می تواند تک تکشان را به رخ بکشد! درباره فاجعه ایی هم که در حال نابود کردن زمین است هیچ توضیحی داده نمی شود و فقط با ابر سبز رنگ مسمومی طرف هستیم که نباید داخلش نفس کشید! در واقع آسمان نیمه شب برخلاف ظاهرش یک فیلم روانشناسانه است تا یک فیلم علمی-تخیلی ، این فیلم درباره مردی تنها و در آستانه مرگ است که بیشتر از بیماری ، رنج اشتباهات گذشته آزارش می دهد و رستگاری را نه در نجات آخرین انسان های احتمالی داخل آن سفیه ، که در نجات دخترش می بیند ، دختری که حتی از وجود او خبر هم ندارد! و همینجاست که بازی عالی جورج کلونی به چشم می آید و او توانسته این جنبه روانشناسانه فیلم را به خوبی با بازی خودش به نمایش درآورد .

***

تصویر

زن شگفت انگیز 1984 :

اگر هنگام تماشای این فیلم احساس کردید که برایتان خیلی آشنا و تکراری است ، اصلاً تعجب نکنید! هرچقدر فیلم اول زن شگفت انگیز توانسته بود ظاهری نوگرایانه به خود بگیرد ، این یکی بدجور وابسته به کلیشه های استاندارد داستان های ابرقهرمانی است تا جایی که نیمه دوم آن نقاط مشترک فراوانی با فیلم شکست خورده " مردان ایکس : آپوکالیپس " پیدا کرده و برای همین هم این همه آشنا و تکراری به نظر می رسد . پتی جنکیز که با فیلم اول کلی سر و صدا راه انداخته بود و آغازگر موج سینمای فمینیستی ابرقهرمانی لقب گرفت ، در اینجا عملاً خیلی از شعارهای فمینیستی فیلم اول را کنار گذاشته و شعار اصلی را " فداکاری گذشتن از خواسته های شخصی " قرار داده است ، با این وجود فیلمنامه آنقدر اشکالات مختلف رنگارنگ دارد که این شعار ارزشمند در آن گم می شود . دایانا پرنس (گال گادوت با بازی همچنان سطحی و غیر قابل انعطاف!) چند دزد را بعد از سرقت اشیا عتیقه غیر قانونی از یک جواهر فروشی به دام می اندازد . او در یکی از بخش های موسسه اسمیتسونیون واشنگتن کار می کند و متوجه می شود که یک شومن بازار نفت شدیداً به یکی از عتیقه های سرقتی علاقه نشان می دهد . از آن طرف یکی از همکاران دایانا زن خجالتی و بی دست و پایی به نام باربارا مینروا (کریستین ویگ) وظیفه مطالعه روی آن عتیقه را بر عهده گرفته و خیلی زود معلوم می شود آن عتیقه قدرت برآورده کردن آرزوها را دارد اما ... واقعاً هم شباهت های زن شگفت انگیز 1984 با مردان ایکس : آپوکالیپس سئوال برانگیز است چون حتی زمان وقوع داستان دو فیلم هم تقریباً در یک مقطع (اواسط دهه هشتاد) است و با اینکه دو فیلم از دو کمپانی متفاوت و رقیب هستند ، این شباهت ها برای تحلیلگران سیاسی آثار هالیوود می تواند جای مطالعه زیادی داشته باشد .

گلدن گلاب 2021

با سلام .

برگزیدگان هفتاد و هشتمین دوره جوایز سینمایی و سریالی گلدن گلاب (انجمن مطبوعات خارجی هالیوود) مربوط به سال سینمایی 2020 معرفی شدند . سالی که به علت شیوع کرونا عملاً سینمای جهان در شرایط نیمه تعطیل به سر می برد و بسیاری از فیلم هایی که انتظار می رفت در این رقابت حضور داشته باشند یا ساختشان به اتمام نرسید و یا حاضر به اکران و توزیع اینترنتی در شرایط کنونی نشدند . با این وجود باز هم اکثر فیلم ها و افراد نامزد این جوایز ، شایستگی حضور در این فهرست را داشتند اما در مورد برگزیدگان جای سئوال فراوانی وجود دارد!

***

بهترین فیلم درام :

برنده : عشایر

سایر نامزدها : پدر - منک - زن جوان نوید دهنده - دادگاه شیکاگو هفت

*

بهترین فیلم کمدی یا موزیکال :

برنده : بورات فیلم بعدی

سایر نامزدها : همیلتن - موسیقی - پالم اسپرینگز - جشن پایان سال

*

بهترین بازیگر مرد نقش اول فیلم درام :

برنده : چادویک بوسمی (بلک باتم ما رینی)

سایر نامزدها : ریز احمد (صدای متال) - آنتونی هاپکینز (پدر) - گری اولدمن (منک) - طاهر رحیم (موریتانی)

*
بهترین بازیگر زن نقش اول فیلم درام :

برنده : آندرا دی (ایالات متحده در برابر بیلی هالیدی)

سایر نامزدها : ویولا دیویس (بلک باتم ما رینی) - ونسا کربی (تکه های یک زن) - فرانسیس مک دورمند (عشایر) - کری مولیگان (زن جوان نوید دهنده)

*

بهترین بازیگر مرد نقش اول فیلم کمدی یا موزیکال :

برنده : ساشا بارون کوهن (بورات فیلم بعدی)

سایر نامزدها : جیمز کوردن (جشن پایان سال) - لین مانوئل میراندا (همیلتون) - دیو پاتیل (تاریخ شخصی دیوید کاپرفیلد) - اندی سندبرگ (پالم اسپرینگز)

*

بهترین بازیگر زن نقش اول فیلم کمدی یا موزیکال :

برنده : رزماند پایک (بسیار مراقب هستم)

سایر نامزدها : ماریا باکالوا (بورات فیلم بعدی) - کیت هادسن (موسیقی) - میشل فایفر (خروج فرانسوی) - آنا تیلور جویی (اما)

*

بهترین بازیگر نقش مکمل مرد فیلم های سینمایی :

برنده : دانیل کالویا (یهودا و مسیح سیاه)

سایر نامزدها : ساشا بارون کوهن (محاکمه شیکاگو هفت) - جارد لتو (چیزهای کوچک) - بیل مورای (روی صخره ها) - لزلی آدام جونیور (یک شب در میامی)

*

بهترین بازیگر نقش مکمل زن فیلم های سینمایی :

برنده : جودی فاستر (موریتانی)

سایر نامزدها : گلن کلوز (سوگواری هیلبیلی) - الیویا کولمن (پدر) - آماندا سایفرد (منک) - هلنا زینگل (اخبار دنیا)

*

بهترین کارگردان فیلم های سینمایی :

برنده : کلویی ژائو (عشایر)

سایر نامزدها : امرالد فنل (زن جوان نوید دهنده) - دیوید فنیچر (منک) - رجینا کینگ (یک شب در میامی) - آرون سورکین (محاکمه شیکاگو هفت)

*

بهترین فیلمنامه فیلم های سینمایی :

برنده : محاکمه شیکاگو هفت

سایر نامزدها : زن جوان نوید دهنده - منک - پدر - عشایر

*

بهترین موسیقی متن اورژینال فیلم های سینمایی :

برنده : روح

سایر نامزدها : منک - اخبار دنیا - آسمان نیمه شب - تنت

*

بهترین ترانه اورژینال فیلم های سینمایی :

برنده : ترانه " دیده شده " از فیلم " زندگی پیش رو "

سایر نامزدها : مبارزه برای تو (یهودا و عیسی سیاه) - صدای مرا بشنو (محاکمه شیکاگو هفت) - حالا بگو (یک شب در میامی) - ببر و توید (ایالات متحده علیه بیلی هالیدی)

*

بهترین انیمیشن بلند سینمایی :

برنده : روح

سایر نامزدها : کرودزها : یک عصر جدید - به پیش - روی ماه - گرگ سوارها

*

بهترین فیلم سینمایی غیر انگلیسی زبان :

برنده : میناری (محصول آمریکا اما به زبان کره ایی)

سایر نامزدها : یک دور دیگر (دانمارک) - زن گریان (گوآتمالا) - زندگی پیش رو (ایتالیا) - دو نفر از ما (فرانسه)

*

{در بخش برگزیدگان جوایز تلوزیونی برای صرفه جویی در وقت فقط نام برندگان ذکر شده است}

-

بهترین سریال درام : تاج

-

بهترین سریال کمدی یا موزیکال : شتز کریگ

-

بهترین بازیگر نقش اول مرد سریال درام : جاش اوکانر (تاج)

-

بهترین بازیگر نقش اول زن سریال درام : اما کورین (تاج)

-

بهترین بازیگر نقش اول مرد سریال کمدی یا موزیکال : جیسون سودیکیس (تد لاسو)

-

بهترین بازیگر نقش اول زن سریال کمدی یا موزیکال : کاترین اوهارا (شتز کریگ)

-

بهترین مینی سریال : گامبی وزیر

-

بهترین بازیگر نقش اول مرد مینی سریال : مارک روفالو (می دانم این مقدار واقعی است)

-

بهترین بازیگر نقش اول زن مینی سریال : آنا تیلور جویی (گامبی وزیر) 

-

بهترین بازیگر نقش مکمل مرد سریال ها و مینی سریال ها : جان بویگا (اسمال اکس)

-

بهترین بازیگر نقش مکمل زن سریال ها و مینی سریال ها : جیلین اندرسون (تاج)