نقد کوتاه (37) - f

تصویر

 سریال انیمه
انتقامجویان توکیو

فصل اول
.
Tokyo Revenger
(2021) :

سریال انیمه 24 قسمتی (فصل اول) استودیو لیدن فیلمز ژاپن که پخش فصل دوم آن برای سال 2023 پیشبینی شده ، براساس مجموعه مانگایی نوشته کن واکویی ، داستانی جذاب و درگیر کننده دارد ؛ تاکی می چی جوان 26 ساله سر به زیر و تو سری خوری است که از طریق اخبار مطلع می شود دوست دختر دوران دبیرستانش در جریان یک حادثه تروریستی کشته شده . کمی بعد در ایستگاه به شکل مرموزی به جلوی قطار در حال حرکت پرتاب می شود و ناگهان خود را در سن 14 سالگی و دوره دبیرستان می یابد ، تاکی می چی آن زمان پسر شر و اهل دعوایی بوده که البته مرتب از بچه های بزرگتر کتک می خورد . او در حین این تجربه با نائوتو برادر کوچکتر هیناتا ملاقات و او را در جریان اتفاقی که در آینده رخ خواهد داد می گذارد و زمانی که با او دست می دهد به زمان حال باز می گردد و با نائوتو بزرگسال مواجه می شود که افسر پلیس شده اما نتوانسته جلوی مرگ خواهرش را بگیرد . آنها فکر می کنند توطئه قتل هیناتا زیر سر یک گروه گنگستری معروف به توکیو مانجی است بنابراین نقشه می کشند که تاکی می چی دوباره به گذشته برگردد و مایکی ، رهبر و موسس جوان توکیو مانجی را یافته و جلوی اقدامات او را بگیرد ، اما وقتی تاکی می چی 14 ساله با مایکی مواجه می شود آنها به سرعت به دوستانی صمیمی تبدیل می شوند و تاکی می چی متوجه می شود اقدامات شرورانه توکیو مانجی در زمان آینده نمی تواند کار مایکی باشد پس ... همانطور که گفتم نقطه قوت و جذابیت اصلی انیمه " انتقامجویان توکیو " به داستان پیچیده و درگیر کننده آن بر می گردد . تاکی می چی هر بار که به خود گذشته اش بر می گردد ماموریتی دارد که جلوی یک اتفاق یا درگیری را بگیرد و ظاهراً هر بار موفق می شود اما وقتی دوباره به خود آینده اش بر می گردد اوضاع بدتر می شود تا در نهایت می فهمد که چه کسی پشت تمام این شرارت هاست . شخصیت پردازی ها نسبتاً خوب هستند اما کامل نیستند و بزرگترین نقطه ضعف سریال این است که ما هیچ ملاقاتی با والدین پسرها نمی کنیم! با اینکه در یک قسمت تاکی می چی در خانه حضور دارد اثری از والدینش نمی بینیم! در مورد مایکی هم تنها چیزی که می دانیم این است که برادر بزرگترش چند سال قبل توسط یکی از دوستان خودش اتفاقی کشته شده . دراکن هم که اصلاً والدین مشخصی ندارد و در یک فاحشه خانه بزرگ شده! در مورد بقیه بچه ها هم همین وضع است و فقط والدین هیناتا و نائوتو در سریال حضوری مختصر دارند . اصلاً انگار این بچه ها مثل علف هرز بار آمده اند و والدین و حتی مسئولان مدرسه و معلمان هیچ نقشی در زندگی آنها ندارند و شاید هم برای همین به شرارت و تبهکاری رو آورده اند! شاید اصلاً هدف نویسنده و سازندگان انیمه این بوده که به شکلی معکوس نشان دهند عدم حضور و نظارت والدین و کلاً بزرگترها می تواند چه آثار تربیتی مخربی داشته باشد ، اما به نظر بنده که چنین پیامی اگر واقعاً هم وجود داشته کاملاً در جذابیت های داستانی آن گم شده است!



(تماشای این سریال به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن و صحنه های غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال اکیداً توصیه نمی شود)


  ***           
  

تصویر

 مرد عنکبوتی : راهی به خانه نیست

.Spider Man : No Way Home
(2021) :

هرچقدر که فیلم های جنبی مرد عنکبوتی ، که مستقلاً و بدون دخالت دیزنی توسط سونی تولید می شوند آثاری ضعیف و غیر قابل دفاع هستند ، خود فیلم های سری جدید مرد عنکبوتی که پیوندی تنگاتنگ با جهان سینمایی انتقامجویان دیزنی دارند ، جذاب و مورد توجه می باشند! تازه اگر می شد دو فیلم قبلی این سری را به عنوان فیلم هایی مستقل از مجموعه انتقامجویان در نظر گرفت ، راهی به خانه نیست دیگر رسماً شکل دهنده مسیر فیلم های آینده مجموعه دیزنی است! از طرف دیگر ، بخشی از جذابیت های راهی به خانه نیست به پیوند خوردن این فیلم با دو مجموعه قبلی مرد عنکبوتی (سه فیلم سم ریمی و دو فیلم مارک وب) بر می گردد و سازندگان با ایجاد این فرض داستانی که مجموعه های قبلی مرد عنکبوتی در واقع جهان هایی موازی با جهان مرد عنکبوتی فعلی بوده اند ، همه چیز را با هم جفت جور می کنند . در پایان فیلم قبلی (دور از خانه) دیدیم که هویت پیتر پارکر به عنوان مرد عنکبوتی لو می رود! راهی به خانه نیست دقیقاً از همینجا آغاز می شود ؛ پیتر (تام هالند) ، مری جین (زندایا) ، ند (جیکوب باتلون) و زن عمو می (ماریسا تومی) بخاطر لو رفتن پیتر بدجور به دردسر افتاده اند و در حال فرار از دست پلیس ، رسانه ها و مردم هستند . پیتر تصمیم می گیرد پیش دکتر استرنج (بندیکت کمبریج) برود و از او بخواهد وردی بخواند که اوضاع را درست کند . جادوگر به او هشدار می دهد که این کار بسیار خطرناک است اما در نهایت قبول می کند اما حین اجرای جادو مشکلی پیش می آید و بعداً مشخص می شود مرد عنکبوتی ها و دشمنانشان از دو جهان موازی دیگر به دنیای پیتر کشیده شده اند ، دشمنانی که برخی قصد کمک کردن دارند اما برخی دنبال سواستفاده از موقعیت هستند ... سومین فیلم سری ساخته جان ویتز ، همه چیز دارد! یعنی مطلقاً همه چیز دارد! یکی از معدود ایراداتی که به دو فیلم قبلی گرفته می شد این بود که زیادی شوخ و شاد است و مثل سری های قبلی لایه های تراژیک و احساسی چندانی ندارد ، خب ، در این فیلم این ایراد بنی اسرائیلی هم بر طرف شده و در کنار شوخی ها و مزه پرانی های مطابق روال دو فیلم قبلی ، در اینجا شاهد وقوع اتفاقات تلخ و احساسی هم هستیم! البته احتمالاً زیادی شلوغ و آشفته و پر کاراکتر بودن فیلم منتقدانی دارد اما این منتقدان باید " دکتر استرنج در جهان های موازی " را ببینند تا معنی آشفتگی را به معنای واقعی کلمه درک کنند!



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)

 
***       
 

         

تصویر

کوچه کابوس
.

Nightmare Alley
(2021) :

فیلم ساخته گیرمودل تورو دومین اقتباس سینمایی از رمان معروف ویلیام لیندزی گریشام (منتشر شده در سال 1946 ، که اولین اقتباس سینمایی از آن در سال 1947 توسط ادموند گلدینگ چندان در یادها نمانده) ، غیر منتظره ترین نام در جمع نامزدهای نهایی اسکار بهترین فیلم سال بود ، و هر چند از نظر هنر فیلمسازی چیزی کم و کسر ندارد ، مشکل اصلی در همان داستان کابوس وار و نچسبش است که امکان هیچگونه همراهی و همدلی با کاراکترها به مخاطب نمی دهد! استنتون (بردلی کوپر) مرد مرموز و کم حرفی است که به دنبال مامنی برای زندگی و کار وارد یک سیرک می شود و به هر شکل ممکن سعی می کند ترفندهای شعبده بازی و ذهن خوانی را یاد بگیرد حتی اگر در این راه به دیگران آسیب بزند ... فیلم عملاً دو پاره است! در بخش اول شاهد حضور استنتون در سیرک و روابطش با دو زن هستیم که از هر دو برای رسیدن به خواسته های شخصی اش سواستفاده می کند ، و در بخش دوم که استنتون در شهر تبدیل به یک استاد ذهن خوانی معروف (اما در واقع شیاد) شده با زن دیگری وارد رابطه می شود که در نهایت معلوم می شود از خودش زرنگ تر و حقه بازتر است ... نمی دانم فیلم دل تورو تا چه حد به منبع اصلی وفادار بوده یا کپی نعل به نعلی از فیلم قدیمی است یا نه؟ اما در مورد خود فیلم می توانم بگویم ملقمه ایی است از دو چیز ؛ یکی ضرب المثل " چیزی که عوض دارد گله ندارد " ، و دیگری تاریک ترین و سیاه ترین ایده های زیگموند فرویدی درباره روانشناسی انسان! و خودتان می دانید که چقدر از اینطور فیلم ها بدم می آید! منتها نحوه پرداخت دل تورو در کوچه کابوس به این مسئله با " شکل آب " خودش یا " قدرت سگ " جین کمپیون ، فرق می کند ، در اینجا کارگردان توانسته به عمق بیشتری نسبت به عقده های جنسی سطحی دو فیلم یاد شده دست پیدا کند و همین هم تماشای کوچه کابوس را برایم قابل تحمل می کند!



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن ، ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***
 

         

تصویر

سقوط ماه .
.

Moonfall
(2022) :

هیچ کارگردانی در تاریخ سینما به اندازه رولند امریچ انسان ها را در فیلم هایش به کام مرگ نکشانده است! بعد از فیلم ناموفق میدوی (2019) ، " سقوط ماه " بازگشت امریچ به ریشه هایش به حساب می آید ، ریشه هایی که با روز استقلال (1996) ، گودزیلا (1998) ، روزی پس از فردا (2004) و 2012 (2009) شناخته می شوند! هرچند سقوط ماه به خوبی موارد اول ، سوم و چهارم نیست اما دست کم از آخرین فیلم فاجعه ایی-تخیلی امریچ یعنی روز استقلال : رستاخیز دوباره (2016) یک سر و گردن بالاتر است . داستان بی پایه و اساس فیلم با برایان هارپر (پاتریک ویلسون) فضانورد آغاز می شود که تنها شاهد حمله یک موجود ناشناخته به شاتل فضایی در مدار است اما هیچکس حرف او را باور نمی کند و از ناسا اخراج می شود . 10 سال بعد مقامات ناسا متوجه می شوند ماه از مدار خود خارج شده و در حال نزدیک شدن به زمین است و این مسئله بتدریج باعث بروز ناهنجاری هایی در زمین می شود و هرچه ماه به زمین نزدیک تر شود این ناهنجاری ها شدت و قدرت تخریب بیشتری پیدا می کنند تا اینکه دو کره با هم برخورد کنند . در این بین برایان با محقق جوانی (جان برادلی) آشنا می شود که اعتقاد دارد ماه یک ابرسازه عظیم ساخته شده بدست موجودات بیگانه است و از مدار خارج شدن آن نمی تواند تصادفی باشد پس ... مطمئن هستم ریدلی اسکات از تماشای این فیلم نهایت لذت را برده است چون فرض داستانی که فیلم بر پایه آن شکل گرفته تا حدود زیادی شبیه آن چیزی است که اسکات در ذهن دارد و یکی-دو بار در آثارش نشان داده! از داستان بی در و پیکر و پر از تونل های محل عبور قطارش که بگذریم ، سقوط ماه از نظر جلوه های ویژه و نمایش ویرانی های جهانی تا حدودی توانسته طرفداران فیلم های فاجعه ایی را راضی کند حتی اگر منطق علمی پشت آنها شدیداً لنگ بزند! اما مشکل اصلی فیلم در عدم جذابیت کاراکترها و بازی های بشدت ضعیف بیشتر بازیگران فیلم است! تنها کسی که توانسته تا حدودی از عهده نقشش بر بیاید جان برادلی است و کسانی که فیلم را تماشا کرده باشند بعد از آن هر وقت به آن فکر کنند اولین و احتمالاً تنها چیزی که به یاد خواهند آورد چهره و بازی برادلی خواهد بود .



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***    
 

         

تصویر

پروژه آدام
.

Adam Project
(2022) :

در سال های اخیر ریان رینولدز پای ثابت فیلم های اکشن-تخیلی یا ماجرایی بوده که به دلیل کمبود مصالح هنری به یک بازیگر بامزه احتیاج داشته اند تا فیلم را از شکست نجات دهد . و بین همه فیلم های اخیر گفته شده ، سازندگان " پروژه آدام " بیش از همه چنین نیازی را احساس کرده اند! چندمین همکاری رینولدز برای ساخت فیلم های کمپانی نتفلیکس ، و به کارگردانی شان لوی ، درباره مردی است به نام آدام (رینولدز) که از دست یک نظام خودکامه و نابودگر به رهبری مایا سوریان (کترین کینر) در آینده فرار می کند و به گذشته می آید تا هم جلوی پدرش (مارک روفالو) را برای اختراع سفر در زمان بگیرد و هم نامزدش (زویی سالدانا) را پیدا کند ، اما اشتباهی از چند سالی جلوتر و بعد از مرگ پدرش سر در می آورد و با خود 12 ساله اش روبرو می شود ... روی داستان و فیلمنامه که اصلاً حساب نکنید! تنها می ماند بازیگری و رابطه بین کاراکترها ؛ رینولدز که همان همیشگی است و در حد توقع طرفدارانش . از بین بازیگران بزرگسال نقش های فرعی فقط روفالو حضوری نسبتاً موفق دارد و در مدت زمان کوتاه در اختیارش توانسته صحنه را تا حدودی از آن خود کند . اما بازی والتر اسکوبل در نقش 12 سالگی آدام واقعاً بامزه و تماشایی است و در مزه پرانی برابر رینولدز کم نمی آورد! تا جایی که حتی در لحظات حضور لارا هم رابطه دو آدام است که مورد توجه تماشاگر قرار دارد و سالدانا کاملاً در حاشیه قرار می گیرد . از طرف دیگر توجه و تمرکز بیش از حد سازندگان روی رینولدز و اسکویل و مزه پرانی هایشان باعث شده تا سکانس های اکشن چندانی را در حد توقعی که از این فیلم می رود شاهد نباشیم و همان معدود بخش های اکشن موجود هم خیلی پر انرژی و نفسیگیر از کار در نیامده اند . در مجموع پروژه آدام فیلم زیر متوسطی است و در مقایسه با " گای آزاد " ، " اعلان قرمز " و حتی " شش زیر زمینی " اصلاً تماشاگر را راضی نمی کند .



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***
 

 

تصویر

بتمن

.
The Batman
(2022)

کسانی که طرفدار سینه چاک سه گانه بتمن نولان باشند مطمئناً از فیلم جدید بتمن ساخته مت ریوز راضی نخواهند بود . بتمن جدید در بسیاری از ویژگی هایش نقطه مقابل بتمن های نولان را هدف گرفته است ؛ فیلمی سرد ، تاریک ، تلخ و کند ، که بتمنش (با بازی خشک و بدون انعطاف رابرت پاتینسون) بیشتر از اینکه دنبال قهرمان بازی باشد ، مثل پلیس ها سرگرم حل کردن معمایی جنایی می شود . این بتمن را بیشتر طرفداران فیلم های جنایی نوآر می پسندند یا آنهایی که بین کامیک های کاغذی بتمن شماره هایی را بیشتر دوست دارند که بتمن به تنهایی دنبال حل جنایت های پیچیده داخل گاتهام می رود ، نه آنهایی که با تبهکاران بین المللی امثال انجمن سایه ها می جنگد ، یا در کنار رابین و وردست های دیگر جنگولک بازی در می آورد! شخصیت های شرور فیلم ریدلر (پال دنو) ، کارماین فالکون (جان تورتورو) و پنگوئن (کالین فارل با گریمی بسیار سنگین) همگی از دل این کمیک ها در آمده و دقیقاً همان چیزی هستند که این دسته از مخاطبان می پسندند ، اما متحدان بتمن سلینا کایل (زویی کراویتس) ، کمیسر گوردون (جفری رایت) و آلفرد (اندی سرکیس) به این خوبی نیستند ، شاید چون سازندگان فیلم قصد داشته اند این شخصیت ها را کمی متفاوت از کامیک های اصلی در بیاورند اما در نهایت به نتیجه مطلوبی نرسیده اند . فیلم فقط در سکانس نهایی است که واقعاً جان می گیرد و برای همه طیف های مختلف مخاطبان جذاب می شود ؛ جایی که ریدلر با اینکه زندانی شده آس آخرش را رو می کند و بعد از منفجر کردن سدهای گاتهام ، طرفدارانش مردمی را که در ورزشگاه جمع شده اند به گلوله می بندند و بتمن باید جلوی آنها را بگیرد . در نهایت داستان فیلم جدید بتمن زیادی پر شاخ و برگ است مثل یک گیم اپن مپ پر از دریچه های مخفی که به مراحل پنهان ختم می شوند ، به همین دلیل از یک سو دست سازندگان برای ساخت دنباله کاملاً باز است (اتفاقی که هنوز خبری رسمی درباره اش منتشر نشده) ، و از سوی دیگر فیلم فقط برای کسانی قابل فهم است که شناختی نسبی از دنیای داستانی بتمن داشته باشند و کسانی که تاکنون هیچ چیزی درباره کامیک ها و فیلم های بتمن نشنیده و ندیده باشند (که البته تعدادشان نباید خیلی زیاد باشد) با تماشای این فیلم کاملاً سردرگم خواهند شد .



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن ، ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (37) - e

تصویر

سریال پیکی بلیندرز {نقابداران}

فصل اول تا ششم
.
Peaky Blinders
(2013-2022) :

فکر نمی کنم سریال محبوب بی بی سی انگلیس نیاز چندانی به معرفی داشته باشد . سریالی با محوریت استیو نایت که در 6 فصل و 36 قسمت ساخته شد ، و بیشتر به خاطر پایان های حیرت انگیز هر فصل اش بین مخاطبان به شهرت و محبوبیت رسید . این سریال داستان خیالی یک خانواده است در جنوب بیرمنگام بریتانیای بعد از جنگ جهانی اول که از راه شرط بندی های غیر قانونی و حضور در انواع و اقسام اقدامات خلافکاری و بی رحمانه و البته هوش بالای مغز متفکر جوان خانواده ، بتدریج طی فصول مختلف پله های ترقی را طی و به بزرگترین تشکیلات تبهکاری در انگلیس تبدیل می شوند . در هر فصل این خانواده با مشکلات و دشمنان خطرناکی مواجه می شوند که در صدد نابودی آنها هستند و تعدادی از اعضا و متحدان خانواده هم قربانی می شوند اما هر بار با هوشمندی تامی شلبی (کیلیان مورفی) در قسمت آخر دشمنان شکست می خورند و مشکلات حل می شوند هرچند معمولاً پایه های چالشی بزرگتر برای فصل بعدی ریخته می شود! تنها فصلی که از این قاعده مستثنی شد فصل پنجم بود که در پایان آن تامی به این نتیجه رسید به حریفی برخورد کرده که توانایی شکستش را ندارد! اما در فصل ششم این رقیب هم شکست خورد و تامی در حالی که به سوی نابودی سوق داده شده بود با بازگشتی ناگهانی وعده ادامه داشتن داستان را داد در حالی که مسئولان بی بی سی گفته بودند فصل ششم پایان کار است! شایعاتی وجود دارد که ممکن است ادامه داستان در قالب یک فیلم سینمایی ساخته شود ، اما هنوز هیچ خبری از پیش تولید آن نیست . به هر حال از فیلمنامه قوی ، بازی های خارق العاده و آن تصویرسازی بی نظیر طراحان صحنه و لباس که بگذریم ، نکته ایی که با آن مشکل دارم تلفیق بیش از حد داستان خیالی با واقعیت در دو فصل پایانی است . در فصل های ابتدایی اغلب رقبا و دشمنان شلبی ها در واقعیت شخصیت هایی تاریخی و حقیقی بوده اند که در این داستان خیالی وارد می شوند ، اما در دو فصل آخر این خانواده خیالی شلبی هستند که وارد واقعیت می شوند! در این بخش شخصیتی تاریخی حضور دارد به نام اوزوالد موزلی (سم کلفلین) که رهبر نازی های بریتانیا است و تامی به او نزدیک می شود تا راهی برای نابودی اش پیدا کند! در اینجا به موزلی و رابطه اش با هیتلر بیش از حد بها داده می شود و ادعا می گردد که او می تواند 20 ملیون نفر را در بریتانیا برای به قدرت رسیدن نازی ها بسیج کند! اما واقعیت این است که ادوارد موزلی واقعی یک دلقک سیاسی بیشتر نبود و هوادارانش هیچگاه از چند صد هزار نفر فراتر نرفتند ، و با آغاز جنگ جهانی دوم به سرعت از صحنه سیاسی بریتانیا کنار گذاشته شد . خیلی از کشورهای اروپایی در سال های اخیر تصویر واقع گرایانه تر و عادلانه تری از حقایق جنگ جهانی دوم در فیلم ها و سریال هایشان به نمایش گذاشته اند . اما بریتانیایی ها همچنان اصرار دارند روایت خاص و محبوب خود را از این برهه مهم تاریخ اروپا بیان کنند و حقایق را به شکلی دستکاری نمایند که نسل های آینده هم شکی در حقانیت آنها نداشته باشند . و همین مسئله است که کمی جذابیت دو فصل آخر سریال را برایم کاهش داده و با توجه به اینکه تامی شلبی در نهایت نتوانست اقدامی علیه موزلی انجام دهد ، کاملاً می توان حدس زد فیلم سینمایی احتمالی درباره تقابل نهایی بین این دو و احتمالاً نقشه تامی برای سرنگون کردن نازی های بریتانیا در آغاز جنگ جهانی دوم خواهد بود!



(تماشای این سریال به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن و صحنه های غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال اکیداً توصیه نمی شود)


  ***      

       

تصویر

سرباز گمنام
.

The Unknown Soldier
(2017) :

شاید حتی در خود فنلاند هم بعضی از نوجوانان و جوانان ندانند که کشورشان در جنگ جهانی دوم دوشادوش آلمان علیه متفقین و بالاخص ارتش سرخ شوروی جنگیده است! پروپاگاندای رسانه ایی کشورهای متفق از همان آغاز جنگ جهانی دوم تا همین الان سعی در لاپوشانی بسیاری از حقایق داشته است و حضور نظامیان فنلاندی ، رومانیایی ، مجار ، کروات ، بوسنیایی و ... در کنار آلمانی ها در این جنگ ، یکی از این موارد است . هر کجا هم که مجبور به اعتراف به این نکات شده اند طوری آن را تحریف کرده اند که انگار این مردم به زور سرنیزه برای آلمان جنگیده اند! این چه زور سرنیزه ایی است که مثلاً بعد از پایان جنگ جهانی دوم متفقین متوجه شدند تراز تجارت مجارستان با آلمان در طول جنگ بیشتر برای بوداپست درآمد داشته تا برلین؟! " سرباز گمنام " ساخته آکو لوهمیس ، با نشان دادن آنچه واقعاً در جنگ جهانی دوم بر ارتش فنلاند گذشته ساخته شده و از این لحاظ حائز اهمیت است . اما فیلم از نظر ساختاری مشکلات فراوانی دارد و بزرگترین مشکلش این است که نمی تواند روی یک موضوع یا شخص بخصوص تمرکز کند و می خواهد در زمان نزدیک به 3 ساعته اش کل آنچه بر ارتش فنلاند گذشته را روایت نماید . فیلم در ظاهر روایت حضور یک یگان از مسلسل چی های ارتش فنلاند در جنگ است و یک کهنه سرباز که حضور پررنگی در این یگان دارد ، اما در عمل سازندگان نتوانسته اند از تک تک نیروهایی که طی بیش از سه سال حضور در جنگ با ارتش سرخ در این یگان جنگیده و اغلب کشته می شوند بگذرند و اصلاً برای همین اسم فیلم را سرباز گمنام گذاشته اند تا مثلاً بگویند فیلم قهرمان مشخصی ندارد و تک تک سربازان قهرمان بوده اند! یک فیلم جنگی موفق فیلمی است که روی یک اتفاق یا یک شخصیت خاص تمرکز داشته باشد و تقریباً تمامی فیلم هایی که مثل " سرباز گمنام " قصد کلی گویی و نشان دادن همه چیز را دارند ، آثاری ناموفق و ناکارآمد از آب در آمده اند .



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)
 
***       
 

        

تصویر

مونیخ : لبه جنگ
.

Munich : The Edge of War
(2021) :

و باز هم ، و باز هم تحریف تاریخ! سپتامبر 1938 است و آلمان در آستانه حمله به چکسلواکی قرار دارد . کشورهای اروپایی و بخصوص انگلستان در تکاپو هستند تا جلوی این جنگ را بگیرند . بالاخره قرار می شود رهبران آلمان ، ایتالیا ، انگلستان و فرانسه در مونیخ ملاقات و درباره آینده چکسلواکی تصمیم گیری نمایند . در این بین خبر می رسد که افرادی در داخل آلمان می خواهند سندی محرمانه و مهم را که نشان می دهد هیتلر تحت هر شرایطی جنگ را به راه خواهد انداخت به دست انگلیسی ها برسانند . منشی جوانی (جورج مک کی) مامور می شود با تیم همراهان نویل چمبرلین نخست وزیر (جرمی آیرونز) به مونیخ رفته و این سند مهم را بدست آورد! در مونیخ معلوم می شود کسی که قصد ارائه سند را دارد همکلاسی قدیمی منشی است که شغل نچندان مهمی در دفتر پیشوا دارد . آنها به سختی سند را به چمبرلین می رسانند اما نخست وزیر محافظه کار در نهایت تن به توافق با هیتلر و تجزیه چکسلواکی می دهد ... توافقنامه مونیخ و کلاهی که هیتلر سر متفقین گذاشت و بدون جنگ چکسلواکی را اشغال کرد ، یک رویداد کاملاً واقعی است ، اما منشی جوان و دوست آلمانی اش شخصیت هایی خیالی و زاده تخیل رابرت هریس (نویسنده معروف انگلیسی) در رمان مونیخ (منتشر شده در سال 2017) هستند ، که البته فی نفسه مشکل چندانی ندارد و غیر معمول نیست که شخصیت های غیر واقعی برای تعریف یک داستان واقعی مورد استفاده قرار گیرند (درست مثل فیلم بی نظیر 1917 سم مندز که خود جورج مک کی نقش اولش بود) . اما مشکل اصلی از آن سند محرمانه کذایی است! سندی که با هزار مکافات به دست نخست وزیر انگلستان می رسانند تا به او نشان دهند هیتلر چه آدم بی رحم ، دروغگو و جنگ طلبی است مثلاً متن یک سخنرانی محرمانه هیتلر برای ژنرال هایش می باشد ، اما در عمل تکرار همان حرف هایی است که هیتلر مدتها قبل در کتاب " نبرد من " منتشر نموده! یعنی هیچکس در انگلستان حتی نخست وزیر ، کتاب نبرد من را نخوانده که برای شناخت افکار واقعی هیتلر به چنین جاسوس بازی ایی نیاز باشد؟! و همین نکته است که باعث نارضایتی بنده تاریخ دوست از چنین فیلمی می شود . البته فیلم ساخته کریستوفر شوخو ، از نظر هنر فیلمسازی هم مشکلات زیادی دارد و حتی بدون در نظر گرفتن امتیاز منفی تاریخی اش ، فیلم متوسطی است . در عین حال بازی جرمی آیرونز در نقش نویل چمبرلین فوق العاده است و شاید اگر " مونیخ : لبه جنگ " فیلم بهتری بود و بیشتر دیده می شد ، آیرونز حتی می توانست نامزد اسکار شود!



***
 

        

تصویر

حفاری

.
The Dig
(2021) :

یک فیلم شبه تاریخی دیگر از حواشی جنگ جهانی دوم ؛ سال 1938! است و ادیت پریتی (کری مولیگان) مادر بیوه جوان ، ثروتمند و بیماری است که اعتقاد دارد در زمین هایش گنجی دفن شده . او یک حفار حرفه ایی به نام بازیل براون (رالف فاینس) را برای اکتشاف استخدام می کند و در عین حال کم کم به او علاقه مند می شود ، اما از یک طرف بازیل یک مرد متاهل است و از طرف دیگر بیماری ادیت روز به روز بدتر می شود و اوضاع وقتی پیچیده تر می شود که معلوم می گردد یک کشف باستان شناسی بزرگ در حال انجام است و پای مقامات موزه ملی بریتانیا به زمین های ادیت باز می شود ... این فیلم براساس رمانی به همین نام نوشته جان پرستون (منتشر شده در سال 2007) ساخته شده که ماجرای واقعی کشف بقایای تقریباً کامل یک کشتی هزار و چهارصد ساله آنگلوساکسونی در انگلستان را درست پیش از آغاز جنگ جهانی دوم ، به صورتی شبه داستانی روایت می کند . هدف اصلی ساخت این فیلم معرفی بازیل براون کاشف اصلی این کشتی است چون بازیل یک کارگر بود و تحصیلات آکادمیک نداشت به همین دلیل تا مدتها مقامات موزه ملی بریتانیا حاضر نبودند او را به عنوان یک کاشف به رسمیت بشناسند و کشف کشتی را به نام خودشان ثبت کرده بودند . روایت تلاش های بازیل برای رسیدن به این کشف در فیلم به شکلی قابل قبول روایت شده و شکل رابطه دوستانه و غیر فیزیکی بین او و ادیت پریتی هم با بازی های خوب و کنترل شده رالف فاینس و کری مولیگان موتور محرک احساسی اصلی فیلم است . اما سایر داستان های فرعی فیلم چندان جالب توجه نیستند و برخی واقعاً اضافه هستند مثل رابطه عاشقانه ایی که بین پگی (لیلی جیمز) و پسر دایی ادیت ، روری (جانی فلین) شکل می گیرد چون ظاهراً شوهر باستان شناس پگی گرایشات جنسی متفاوتی! دارد و چندان به او توجه نمی کند! این فیلم می توانست فیلم بهتری باشد اگر مثلاً بجای پرداختن به این داستان عاشقانه بی ربط ، توجه بیشتری به رابطه خصمنانه چارلز فیلیپس (کن استوت) باستان شناس ارشد موزه ملی بریتانیا نسبت به بازیل براون نشان می داد .



***    
 

        

تصویر

سایه درون چشم من
.

The Shadow in My Eye
(2021) :

این از آن دست فیلم های موج نوی جنگ جهانی اروپایی است که به روایت داستان های کمتر گفته شده یا عمداً نادیده گرفته شده می پردازند . فیلم ساخته اوری بورندال ماجرای واقعی بمباران یک مدرسه مذهبی در کپنهاگ دانمارک در تاریخ 21 مارس 1945 را روایت می کند . در این روز نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا با هدف بمباران مقر فرماندهی گشتاپو به پایتخت دانمارک حمله کرد ، هدف حمله محقق شد اما علاوه بر 55 نظامی آلمانی و 47 کارمند دانمارکی گشتاپو ، 125 غیرنظامی هم جان خود را از دست دادند که 86 نفر آنها دانش آموزان یک مدرسه مذهبی وابسته به کلیسا بودند . فیلم " سایه درون چشم من " در به تصویر در آوردن این فاجعه بزرگ برای مردم کشور کوچک دانمارک کاملاً موفق عمل می کند ، اما مشکل اصلی فیلم در عدم تعادل بین این بخش و سایر بخش های فیلم است ؛ برای نمایش آنچه در مرکز گشتاپو می گذرد تمرکز روی افسر دانمارکی جوانی است (الکس هوگ اندرسون - آیوار بی استخوان سریال " وایکینگ ها ") که اتفاقاً عاشق یکی از راهبه های همان مدرسه است و بجای آنکه دقیقاً بفهمیم در مرکز گشتاپو چه خبر است باید بیشتر داستان این عشق بد فرجام را دنبال یا در واقع تحمل کنیم! از طرف دیگر سکانس هایی به خلبانان انگلیسی اختصاص دارد و ما آنها را تا زمان بمباران دنبال می کنیم ، اما بعد از آن دیگر حضوری در فیلم ندارند و معلوم نمی شود واکنششان به دانستن حقیقت آنچه انجام داده اند چه بوده است؟! در مجموع فیلم " سایه درون چشم من " از نظر تاریخی فیلم ارزشمندی است اما از نظر هنری اصلاً قابل مقایسه با فیلم خوش ساختی مثل " سرزمین مین " (محصول 2015 سینمای دانمارک که تقریباً دو سال قبل در همین نقد کوتاه معرفی کرده بودم) نیست .


 
(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

 

تصویر

کینگزمن
.
The King's Man
(2021)

کینگزمن فیلم بسیار عجیب و غریبی است! فیلمی است در ظاهر کمدی-اکشن که مثلاً می خواهد حوادث تاریخی رخ داده در طول جنگ جهانی اول را به شکلی بامزه با هم مرتبط کند ، اما در واقع هدف اصلی این فیلم دست انداختن نظریه پردازان توطئه است! تئوری های توطئه متعددی در طول تاریخ و بویژه تاریخ معاصر ساخته و پرداخته شده اند که ممکن است بعضی از آنها هم کاملاً واقعی باشند ، اما سازندگان " کینگزمن " دنبال این بوده اند که چنان تئوری توطئه عظیم و عجیب و مسخره ایی را به تصویر در بیاورند که بیننده بعد از آن نتواند هیچ تئوری توطئه ایی را جدی بگیرد! دوک آکسفورد (رالف فاینس) بعد از اینکه همسرش را در منطقه جنگی بوئر در آفریقای جنوبی از دست می دهد قسم می خورد نگذارد پسرش شاهد هیچ جنگ دیگری باشد . چندین سال می گذرد و در این مدت دوک با کمک پیشخدمت هایش شبکه جاسوسی بزرگی متشکل از پیشخدمت های رهبران سیاسی بزرگ جهان تشکیل داده تا جلوی وقوع جنگ بزرگ را بگیرد . با دستور لرد کیچنر دوک و پسرش کنراد (هریس دیکینسون) به اتریش می روند تا از آرشیدوک فرانس فردیناند در سفر به بوسنی محافظت کنند اما در نهایت آرشیدوک و همسرش توسط یک جوان صرب کشته می شوند و جنگ جهانی آغاز می شود اما دوک متوجه می شود تشکیلاتی مخفی به رهبری فرد ناشناسی ملقب به شبان پشت راه افتادن جنگ است و یکی از اعضا این تشکیلات هم راسپوتین مشاور مرموز تزار نیکلای دوم می باشد پس ... فیلم پر است از حوادث مهمی که واقعاً در طول جنگ جهانی اول رخ داده اند و با ربط دادن این حوادث به یکدیگر ، آنها را به شکل یک توطئه بزرگ به تصویر در می آورد ، منتها فیلم به قدری مسخره و هجو است که هیچ کس نتواند باور کند ممکن است چنین چیزی واقعی بوده باشد . البته توجه سازندگان فیلم به برخی جزئیات تاریخی ستودنی است ، مثلاً اغلب رهبران اروپایی در زمان جنگ جهانی اول از طریق ملکه ویکتوریا با هم خویشاوند بودند و فیلم این فرضیه را مطرح می کند که شاید تمایل قیصر ویلهلم دوم به جنگ با روسیه و انگلستان ناشی از این بوده که نیکلای و جورج پنجم در کودکی معلولیت دست چپ او را مسخره می کرده اند! بهترین و تاثیرگذارترین بخش فیلم هم حضور کنراد در جبهه و کشته شدنش است که با سایر بخش های فیلم سنخیتی ندارد و انگار از وسط یک فیلم جنگی جدی بریده و به این فیلم اضافه شده است! در مجموع فیلم ساخته متیو ویگان فیلم بامزه و سرگرم کننده ایی است اما از نظر تاریخی نمی تواند چندان ارزشمند باشد چون با اینکه بسیاری از حوادث تاریخی و سیاسی مهم جنگ جهانی اول را به نمایش در می آورد چنان در مسیر مسخره کردن و هجو پیش می رود که برای بیننده کم اطلاع از تاریخ ، حتی این حوادث و واقعیات تاریخی هم غیر واقعی و ساختگی به نظر می رسند چه رسد به اینکه دیگر بتواند وجود توطئه ایی جهانی پشت آغاز جنگ جهانی اول را باور کند!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (37) - d

تصویر

سریال ما همه مردیم

فصل اول

All of Us are Dead
(2022) :

بعد از نیمچه نگاهی که به سریال افتضاح " خانه شیرین " انداخته بودم ، " ما همه مردیم " یک بار دیگر علاقه ام را به زامبی بازی های کره ایی بازگرداند . یک فیلم یا سریال زامبی محور باید بتواند سه حس ترس ، تنش و هیجان را در بیننده ایجاد و تقویت کند که ما همه مردیم در این کار کاملاً موفق است و مثل خانه شیرین به حال به هم زنی نمی افتد! داستان سریال پخش شده از شبکه نتفلیکس در یک دبیرستان بزرگ و مجهز رشک برانگیز! در یک شهر کوچک آغاز می شود ؛ بر اثر آزمایشات خطرناک و مخفیانه معلم علوم ، ویروس زامبی به سرعت در دبیرستان و سپس شهر منتشر شده و بیشتر مردم را آلوده می کند . گروه کوچکی از دانش آموزان که داخل مدرسه به دام افتاده اند به دنبال راهی برای نجات خود می گردند در حالی که دولت تمام وسایل ارتباطی منطقه را قطع کرده و بعضی از افراد آلوده شده به ویروس زامبی هم برخی ویژگی های انسانی خود را حفظ می کنند و به اصطلاح نیمه زامبی می شوند و وای به اینکه یکی از این نیمه زامبی ها قلدر وحشی و آدمکش مدرسه باشد! ... فیلم سه نگاه انتقادی دارد ؛ اول به سیستم مدیریت مدارس کره که برای کسب امتیاز یا در واقع پایین نیامدن امتیاز مدرسه حاضر به هر کاری هستند ، از سرپوش گذاشتن روی خلافکاری های قلدرهای مدرسه ، تا دست دست کردن در مواجه با بحران و عدم تماس برای درخواست کمک تا وقتی کار از کار بگذرد! انتقاد دوم به نوع ایجاد سطح توقع آموزشی در بین دانش آموزان کره است ؛ برای همه آنها بزرگترین آرزو رفتن به دانشگاه سئول است و اگر در این راه به هر طرقی که باشد ، موفق نشوند یعنی در زندگی شکست خورده اند . و نگاه انتقادی سوم به نحوه مواجه دولت با بحران باز می گردد ؛ دولت بجای کمک به مردم گرفتار شده در منطقه وسایل ارتباطی را قطع می کند تا هیچگونه خبری از اتفاقات در حال وقوع به خارج از منطقه درز نکند ، و همین مسئله علاوه بر اینکه باعث افزایش مشکلات افراد گرفتار شده می گردد ، به شایعات و نقص دانش درباره آنچه در حال وقوع است ، بیشتر دامن می زند . شخصیت های اصلی سریال هر کدام کارکرد و نقشی مخصوص به خود در پیشبرد داستان و افزایش تنش دارند و بیشتر آنها هم در طول این سریال 12 قسمتی جان خود را از دست می دهند تا تشخیص اینکه در نهایت کدام شخصیت ها موفق به فرار می شوند ، تا آخرین قسمت جزو اصلی ترین چالش های بیننده باشد . تنها ایرادی که می توان به سریال گرفت برخی جور شدن های زیادی تصادفی وقایع با همدیگر است ، مثل وقتی که پدر اون جو به موقع سر می رسد و قفل در پشتی سالن ورزش را باز می کند در حالی که اون جو و دوستانش بعد از کلی چرخیدن در مدرسه ، در آن لحظه درست پشت این در به محاصره زامبی ها افتاده اند! (که رسیدن پدر اون جو به این لحظه خودش داستان مفصلی است) یا وقتی که تیم عملیات ویژه به مدرسه می آید درست همزمان می شود با حمله یک نیمه زامبی در داخل کمپ قرنطینه (که رسیدن این یکی به داخل کمپ هم داستان دیگری است!) و در نتیجه به آنها دستور داده می شود بدون نجات دانش آموزان بازگردند! همین دو-سه روز پیش بود که در رسانه ها اعلام شد تولید فصل دوم سریال هم آغاز شده است! بی صبرانه منتظر تماشای آن هستم!!!



(تماشای این سریال به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن و ترسناک برای افراد کمتر از 18 سال اکیداً ممنوع است)

  ***      
 

      

تصویر

افسون


Encanto
(2021) :

از یک لحاظ خوب است که دخترهای قهرمان انیمیشن های دیزنی دیگر تمام فکر و ذکرشان شاهزاده سوار بر اسب سفید رویاهایشان نیست و به خانواده هم اهمیت می دهند . اما آیا واقعاً توجه دیزنی به خانواده بیشتر از قبل شده؟ وقتی از طرف دیگر می بینیم در سایر محصولات دیزنی توجه به هم.جنس.گرا.یی یا دگ.رباش.ی چندین برابر شده ، قسم خروس را باور کنیم یا دم روباه را؟ یکی از تئوری های مطرح شده درباره سیاست های پنهان صهیونیسم جهانی این است که آنها به دنبال کاهش ازدواج های متعارف و و در نتیجه کاهش زاد و ولد بین غیر یهودیان هستند! یک زمانی والت دیزنی فقید افتخار می کرد مالک تنها کمپانی بزرگ غیریهودی در هالیوود است و حتی به خاطر این حرفش متهم به ضد یهودی بودن می شد ، اما حالا این کمپانی تبدیل شده به پرچمدار ترویج روابط نامتعارف و به حاشیه راندن عشق و ازدواج های حقیقی . همه اینها را نگفتم که بگویم انیمیشن " افسون " اثر بدی است . اتفاقاً به نظر من این بهترین انیمیشن استودیو انیمیشن سازی والت دیزنی از بعد از " زوتوپیا " محسوب می شود ، اما بعضی وقت ها باید پشت پرده را هم ببینید و صرفاً به خاطر توجه ویژه سازندگان افسون به خانواده ، برایشان هورا نکشید! داستان انیمیشن کارگردانی شده توسط جارد بوش و بایرون هاوارد در یک دهکده مخفی جایی در آمریکای لاتین (احتمالاً کلمبیا) رخ می دهد ؛ سال ها قبل مردم این دهکده از جنگ فرار کرده و به اینجا آمدند و با کمک نیروی جادویی که در قالب یک شمع و یک خانه به آلما داده شد خود را پنهان کردند . سه قلوهای آلما هم دارای قدرت های جادویی منحصر به فردی شدند و فرزندان آنها هم به همین ترتیب ... اما یکی از نوه های آلما به نام میرابل هیچ قدرت سحرآمیزی ندارد . میرابل دختر شاد و سرزنده ایی است و دلش می خواهد به همه کمک کند اما آلما نگران است که او باعث از بین رفتن کل جادوی خانواده شود چون پسر گمشده اش برونو سالها قبل آن را پیشبینی کرده ... " افسون " انیمیشن پر رنگ و لعاب و خوش تصویری است ، با اینکه داستانی و پند آموز است اما خالی از طنز و هیجان نیست ، روند وقوع حوادث سرعت بالایی دارد و هیچگاه به کندی و حوصله سر بر بودن نمی افتد . شخصیت های متعددش هم هرکدام برای خود داستانی دارند . تنها نقطه ضعف اساسی داستان به شخصیت بشدت کلیشه ایی آلما بر می گردد ؛ یک مادر سالار سختگیر و منظبت که برای حفظ نظم موجود دست به هر کاری می زند حتی اگر باعث رنجش و دوری اعضا خانواده شود . اگر این شخصیت تا این حد کلیشه ایی و تکراری نبود ، داستان انیمیشن افسون می توانست نمره کامل بگیرد .


***       
 

       

تصویر

شکارچیان اشباح : زندگی بعدی
.

Ghostbusters : Afterlife
(2021) :

یک زمانی می گفتند جیسون رایتمن یک پدیده جدید در فیلمسازی هالیوود است و سبک کارش زمین تا آسمان با پدرش (ایوان رایتمن) فرق می کند . سه فیلم اولش (" از سیگار کشیدنتان متشکرم " ، " جونو " و " پا در هوا ") یکی از یکی خوش ساخت تر و جشنواره پسندتر بودند . اما بعد از آن جیسون ناگهان سقوط کرد و فیلم های بعدی اش را هیچکس تحول نگرفت . و در نهایت مجبور شد بجای پدر بیمارش کارگردانی " شکارچیان اشباح : زندگی بعدی " را قبول کند (ایوان رایتمن که 22 فوریه گذشته در سن 75 سالگی درگذشت ، دو فیلم اول شکارچیان اشباح را در دهه هشتاد کارگردانی کرده بود و در واقع این دو فیلم معروف ترین و موفق ترین فیلم های کارنامه فیلمسازیش بودند) . زندگی بعدی یک دنباله مستقیم بر دو فیلم اصلی است و هیچ ارتباطی با شکارچیان اشباح زنانه سال 2016 ندارد! اگون اسپینگلر (با بازی باب گانتون - در دو فیلم اصلی هارولد رامیز نقش اسپینگلر را بازی می کرد که در سال 2014 از دنیا رفت) در نبرد با یک روح شرور کشته می شود . خانه دور افتاده اش در یک منطقه روستایی به دخترش کالین به ارث می رسد که سال ها با پدرش قهر بود اما حالا به خاطر مشکلات مالی مجبور است به همراه دو فرزندش تروور و فیبی به آنجا اسباب کشی کند . فیبی که دختر باهوش و عجیبی است (با بازی مککنا گریس که خیلی تلاش می کند ادای میلی بابی براون را در بیاورد!) خیلی زود متوجه می شود که این خانه جدید رازهای عجیبی دارد و با کمک پسر بچه ایی معروف به پادکست و معلم علومشان (پال راد - مرد مورچه ای مجموعه انتقامجویان) که خوره ماجراجویی های گروه قدیمی شکارچیان اشباح است ، متوجه می شوند که یک روح شیطانی قصد دارد با باز کردن یک دروازه جهنمی ، دنیا را تسخیر کند ... شکارچیان اشباح : زندگی بعدی ، برای کسانی که دو فیلم اصلی دهه هشتادی را ندیده باشند ، چندان مفهوم نیست چون اغلب دیالوگ های فیلم ارجاعاتی به آن دو فیلم محسوب می شوند ، با این وجود فیلم بامزه و سرگرم کننده ای است و اگر هم بخاطر ندیدن آن دو فیلم متوجه بعضی نکته ها و شوخی ها نشوید ، چیز زیادی از دست نداده اید زیرا فیلم های شکارچیان اشباح در رده فیلم های پاپ کورنی قرار می گیرند که هنگام تماشایشان باید فقط از لحظه لذت ببرید و خیلی عمیق فکر نکنید! به هر حال فیلم اصلی شکارچیان اشباح (1984) چنان تاثیر عمیقی بر فرهنگ عامه پسند آمریکای دهه هشتاد گذاشت که یک لشکر از بازیگران معروف حاضر شده اند نقش های فرعی و کوتاهی در زندگی بعدی داشته باشند فقط برای اینکه نامشان با این برند پیوند بخورد! و البته که بیل مورای ، دن آیکرود ، ارنی هادسون ، سیگورنی ویور و آنی پاتس (ستاره های دو فیلم اصلی) هم حضوری کوتاه در زندگی بعدی دارند . جیسون رایتمن توانسته این فیلم را به اثری آبرومندانه و قابل دفاع برای طرفداران مجموعه تبدیل کند ، اما آیا یک روز خواهد توانست دوباره خود واقعی اش را پیدا کند و روح شروری که ذهن سابقاً خلاقش را قفل کرده شکست دهد؟



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)

***
  

      

تصویر

آخرین دوئل

Last Duel
(2021) :

ریدلی اسکات سال 2021 را با دو فیلم پشت سر گذاشت ؛ خانواده گوچی و آخرین دوئل . خانواده گوچی را دوست نداشتم و فقط بخشی از آن را تماشا کردم چون همانطور که قبلاً هم گفتم از نظر بصری فیلم خوبی نبود . آخرین دوئل هم دست کمی از خانواده گوچی ندارد اما دست کم در اینجا چرک مردگی و کثیفی بخشی از واقعیت تاریخی اروپای قرون وسطی است و می توان آن را به عنوان واقع گرایی کارگردان تحمل نمود! اسکات علاقه زیادی دارد که در اغلب فیلم هایش به ایمان و مذهب بپردازد (هرچند که بیشتر وقت ها به خطا می رود!) ، و فیلم آخرین دوئل با ساختار روایی راشومون وار (تعریف جداگانه داستان از زاویه دید چند نفر مختلف) از این لحاظ دوپهلو است! شوالیه ژان د گاروژ (مت دیمون) خودش فکر می کند جنگجوی بزرگ و سلحشوری است و همسر زیبایش (جودی کومر) را خیلی دوست دارد با اینکه در معامله ای که بر سر ازدواج با او داشته سرش کلاه رفته است . او فکر می کند بهترین دوستش ژاک لو گری (آدام درایو) پشت این کلاهبرداری بوده و میانه شان شکرآب می شود و زمانی که می فهمد ژاک به همسرش دست درازی کرده علیه او به پادشاه شکایت می کند و با وجود تلاش های کنت دالنسون (بن افلک) که حامی ژاک است ، بالاخره موفق می شود اجازه دوئل قضایی با ژاک را بگیرد ، اما همه داستان آنچیزی نیست که از نگاه ژان روایت می شود و وقایع از نگاه مارگریت و ژاک هم روایت خواهد شد ... اما چرا گفتم دوپهلو است؟ چون وقتی داستان را از نگاه دو نفر دیگر می بینیم پی می بریم که ژان آنقدرها هم آدم حسابی نیست و بیشتر اتفاقاتی که برایش می افتد تقصیر خودش است ، اما از طرف دیگر ژان باور دارد که خداوند در دوئل قضاوت جانب حق را می گیرد و کسی پیروز خواهد شد که حق با او است و از آنجا که ژاک واقعاً به همسر ژان تجاوز کرده ، پس وقتی در پایان فیلم ژاک در دوئل کشته می شود طبق دیدگاه ژان ، خداوند طرف او بوده است! و اسکات مثلاً می خواهد بگوید این چه خدایی است (نعوذبالله) که با وجود همه خطاها و زشت کاری های ژان ، جانب او را می گیرد؟ آخرین دوئل در مجموع از نظر روایی فیلم بدی نیست و بازی های بازیگرانش هم خیلی بد نیست بخصوص مت دیمون که تمام تلاشش را کرده تا یک شوالیه زمخت و بددهن و خودخواه و نچندان باهوش قرون وسطایی باشد . اما آنچه که آزارم می دهد دیدگاه کارگردان است که با یک منطق اشتباه می خواهد به نتیجه اشتباهی هم برسد . از نظر اسکات عشق ژاک به مارگارت حقیقی تر است تا عشق ژان ، پس چرا قاضی (خدا) باید طرف ژان را بگیرد ، چون فقط زودتر با مارگارت آشنا شده و ازدواج کرده است؟!!! پس می توان گفت اسکات حقیقت نهفته در ازدواج را درک نکرده و آن را صرفاً رویدادی نفسانی و جسمی می داند!



(تماشای این فیلم به دلیل وجود صحنه های خشن و غیر اخلاقی متعدد بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

***    
 

       

تصویر

گزارش فرانسوی
.

French Dispatch
(2021) :

وس اندرسون خیلی در هالیوود هواخواه دارد و هیچکس به درخواست بازیگری در فیلم هایش جواب رد نمی دهد ، با این وجود نباید از حق گذشت که تعداد ستاره ها و هنرپیشه های معروف حاضر در گزارش فرانسوی دیگر بیش از حد است و شورش را درآورده! سردبیر یک نشریه باسابقه به نام " گزارش فرانسوی " (بیل مورای) از دنیا رفته و کارکنانش تصمیم دارند به عنوان ویژه نامه یادبود به چند رویداد مهم رخ داده در دوران انتشار نشریه بپردازند ؛ گزارش یک خبرنگار دوچرخه سوار (اوون ویلسون) از شهر ، یک قاتل روانی محکوم به حبس ابد (بنیتو دل تورو) که با زندانباش (لئا سیدو) رابطه دارد و به لطف او و یک دلال آثار هنری (آدرین برودی) و خبرنگار بخش هنری گزارش فرانسوی (تیلدا سوئینتون) تبدیل به هنرمندی جهانی در نقاشی می شود ، خبرنگار دیگری (فرانسیس مک دورمند) که از یک شورش دانشجویی گزارش تهیه می کند با یک دانشجوی انقلابی (تیموتی شالامی) وارد رابطه می شود که سرگرم نوشتن مانیفستش است ، و در نهایت ماجرای عجیب خبرنگار بخش آشپزی (جفری رایت) که می خواهد درباره معروف ترین سرآشپز پلیس مقاله بنویسد اما وقتی پسر رئیس پلیس ربوده می شود همه چیز به هم می ریزد ... خلاصه گزارش فرانسوی شلم شوربایی است! با اینکه سبک خاص روایت بصری وس اندرسون در این فیلم هم کاملاً مشهود است اما در مقایسه با مثلاً " هتل گرند بوداپست " خیلی شلخته تر و کمتر کنترل شده می باشد و این آشفتگی و افسار گسیختگی در برخی لحظات می تواند بیننده را ناراضی کند . اما در مجموع گزارش فرانسوی فیلم بامزه ایی است و داستان های بی سر و تهی که تعریف می کند هرکدام پیام های خودشان را دارند . در مورد بازی های فیلم حرف چندانی نمی توان زد چون تعدد شخصیت ها و داستان ها باعث شده فرصت چندانی در اختیار خودنمایی ستارگان متعددش باقی نماند و اکثراً در حد یک تیپ شناخته شده توانسته اند کارشان را در بیاورند .



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های غیر اخلاقی بدون سانسور توصیه نمی شود)

نقد کوتاه (37) - c

سریال

بنیاد
فصل اول


Foundation
(2021) :

برای کسانی که شناخت چندانی از ادبیات علمی-تخیلی قرن بیستم نداشته باشند ، سریال " بنیاد " شاید یک محصول جنبی برای فیلم " تلماسه " به نظر برسد . اما واقعیت این است که مجموعه بنیاد نوشته ایزاک آسیموف پدربزرگ " تلماسه " ، " جنگ ستارگان " ، " سفر ستاره ایی " و هر مجموعه مکتوب و تصویری دیگری است که کل کهکشان را در قالب یک نظام سیاسی-اجتماعی یکپارچه توصیف کرده باشد . آسیموف مجموعه اصلی بنیاد را در قالب یک سه گانه در سال های 1951 تا 1953 منتشر کرد اما بعدها 4 پیش درآمد و دنباله هم به آن اضافه نمود ، ضمن اینکه او عادت داشت داستان هایش را در یک جهان داستانی مشترک تعریف کند در نتیجه اغلب رمان های علمی-تخیلی او پیوندی نامحسوس با هم دارند و علاقه مندان به آثار آسیموف توانسته اند علاوه بر 7 رمان مجموعه بنیاد ، 11 رمان دیگر را هم در بین آثار او شناسایی کنند که به شکلی مستقیم با جهان داستانی مجموعه بنیاد در ارتباط هستند . در هالیوود از اواسط دهه نود افراد مختلفی دنبال تبدیل این مجموعه به فیلم بودند اما هر کدام به دلیلی در این کار شکست خوردند تا اینکه بعد از موفقیت سریال " بازی تاج و تخت " و رونق یافتن سریال سازی های پر هزینه ، ایده ساخت فیلم تبدیل به ساخت سریال شد و باز بعد از چند بار پاس کاری ، اپل تی وی کار را دست گرفته و بالاخره سریال بنیاد ساخته و در اواخر سال 2021 پخش گردید . سازندگان اصلی این سریال دیوید اس.گویر و جاش فریدمن هستند که هر دو سابقه طولانی در کار روی پروژه های بلاک باستری و پاپ کورنی سینما و تلوزیون آمریکا داشته اند . و دقیقاً مشکل سریال از همینجا ناشی می شود ؛ بنیاد یک داستان سیاسی-فلسفی بشدت پیچیده و چند لایه است و طبیعتاً سرمایه گذاران پروژه هم از تیم تولید سریال توقع ساخت چنین اثری را داشته اند ، اما بدون داشتن یک ذهن باز و خلاق ، عملاً درک جهان داستانی آسیموف غیرممکن است و محصول ساخته گویر و فریدمن در سطح باقی مانده و به ناچار به کپی برداری از محصولات دیگر متوسل شده اند . گال دورنیک ریاضیدان جوانی است که از سیاره ایی با مردمان علم ستیز می گریزد تا در پایتخت (سیاره ترانتور) به دانشمند بزرگ هری سلدون ملحق شود . سلدون با کمک دانش جدیدی که خودش ابداع کرده و آن را روان تاریخ نامیده پیشبینی کرده ظرف 300 سال آینده دوران امپراتوری 12 هزار ساله کهکشانی به پایان برسد و بعد از آن 30 هزار سال طول خواهد کشید تا از میانه بربریت و جنگ های بی پایان و نابودی دانش ها ، امپراتوری دوم کهکشانی ظهور کند . سلدون برای تایید نظریه اش در دادگاه به ذهن خلاق دورنیک احتیاج دارد زیرا سه امپراتور (که کلون هایی ژنتیکی و سایه هایی از کودکی ، جوانی و کهنسالی امپراتوری درگذشته هستند) حرف او را بر نمی تابند و دنبال راهی برای محکومیت سلدون هستند و در نهایت حکم می دهند که سلدون و هوادارانش به سیاره ایی دور افتاده به نام ترمینوس تبعید شوند ؛ حکمی که در واقع خواسته سلدون بوده چون می خواهد سیستمی علم گرا به نام بنیاد را در این سیاره پایه گذاری کند که دوران بربریت کهکشانی را به هزار سال کاهش دهد . اما در طول سفر سلدون کشته می شود و دورنیک که متهم اصلی است مجبور به فرار می گردد ... بازی جارد هریس در نقش هری سلدون همه چیز دادن و بشدت از خود راضی عالی است و از نقاط قوت اصلی سریال محسوب می شود ، لی پیس هم در نقش جوانی امپراتور یا برادر دی ، بازی چشمگیری از خود به نمایش گذاشته هرچند این شخصیت ساخته خالقان سریال است و اصولاً در رمان های اصلی مجموعه بنیاد چیزی به نام امپراتور کلون شده نداریم! در رمان های آسیموف امپراتوران نقشی پس زمینه ای دارند و اصلاً حضورشان در داستان به پررنگی آنچه در سریال شاهدش هستیم نیست که نشان می دهد سازندگان سریال برای به نمایش درآوردن بازی قدرت در دربار امپراتوری ، چقدر تحت فشار بوده اند! در مجموع سریال بنیاد برای کسانی که کتاب های آسیموف را خوانده باشند چندان امیدوارکننده نیست و باید با نگاهی مستقل و نچندان پر توقع آن را قضاوت نمود .



(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی سکانس های غیر اخلاقی و خشن بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)

  ***      
 

     

تصویر

خاطرات روزانه یک بچه چلمن

Diary of a Wimpy kid
(2021) :

مجموعه کتاب های پر تعداد " خاطرات روزانه یک بچه چلمن " نوشته جف کنی با کلی کتاب ها و محصولات جنبی دیگر ، با فروش بیش از 250 ملیون نسخه در جهان ، توانسته در رده ششم پرفروش ترین مجموعه کتاب جهان قرار بگیرد (و با توجه به فاصله کم و ادامه انتشار آن ، دیر نیست که رده های بالاتری را هم به خود اختصاص دهد!) . رمز موفقیت این مجموعه این است که توانسته مشکلات فردی ، فکری و اجتماعی نوجوانان در آستانه سن بلوغ را به شکلی بسیار ساده و فکاهی در قالب متن و تصویر ، به مخاطب ارائه دهد و بدون آنکه مستقیماً راه حل آنها را به خواننده دیکته کند نشان دهد که حل کردن این مسائلی که به نظر نوجوانان چقدر مشکل و دردسرساز است ، در واقع هیچ کاری ندارد! مخاطب اصلی این مجموعه نوجوانان 11 تا 14 ساله و والدین آنها هستند و طبیعتاً بسیاری از مسائلی که در این کتاب ها مطرح می شود بر اساس سبک زندگی و فرهنگ غربی و آمریکایی است . اما متاسفانه این کتاب ها در ایران با تیراژی بالا و توسط چندین ناشر مختلف برای مخاطب کودک! به چاپ می رسند! چند سال پیش در نمایشگاه کتاب به عینه دیدم غرفه دار یکی از این ناشران به والدینی که برای کودک 6 ساله شان دنبال کتاب بودند این مجموعه را پیشنهاد کرد! یعنی ناشرانی که این کتاب ها را در بازار نشر ایران عرضه می کنند نه متوجه شده اند که مخاطب اصلی این کتاب ها چه کسانی هستند و نه این درک را دارند که بسیاری از مسائل مطرح شده در این کتاب ها اصلاً با فرهنگ ما همخوانی ندارد و چه تاثیری می تواند روی مخاطب ، آن هم مخاطب کم سن و سالی که آنها هدف گرفته اند ، بگذارد . بگذریم! قبلاً دو فیلم زنده براساس این مجموعه در هالیوود ساخته شده که توفیق چندانی نداشتند ، بنابراین تهیه کنندگان این بار سراغ انیمیشن سازی رفتند که ریسک و هزینه کمتری دارد و محصولشان را هم بدون اکران سینمایی ، توسط دیزنی پلاس منتشر نمودند . سازندگان این انیمیشن به کارگردانی سوینتون اسکات از نظر بصری نقاشی های ساده و سیاه و سفید کتاب های کنی را گرفته و به فرمی رنگی و عمق دار تبدیل کرده اند که تا حدودی حس و حال نقاشی های کتاب را از بین برده . از طرف دیگر تقریباً همه وقایع رخ داده در انیمیشن از دو-سه جلد مختلف کتاب برداشت و سر هم بندی شده بدون اینکه بتواند آن جنبه اخلاقی و آموزشی کتاب ها را حفظ کند . در نتیجه این انیمیشن به محصولی صرفاً بامزه تبدیل شده که بعد از پایانش ، به زور شاید بتوانید یکی-دو صحنه را از آن را به یاد بیاورید!



***       
 

     

تصویر

رستاخیزهای ماتریکس
.

The Matrix Resurrections
(2021) :

واقعاً نمی فهمم چه لزومی به ساخت این فیلم بوده؟! خیلی ها وقتی اعلام شد واچفسکی ها می خواهند قسمت چهارم ماتریکس را تولید کنند ، ذوق مرگ شدند ، اما بنده با آن چیزهای عجیب و غریبی که در این سال های اخیر از آنها دیده و شنیده بودم می دانستم قطعاً نتیجه نهایی ناامیدکننده خواهد بود و دقیقاً هم همین اتفاق افتاده و هیچکس را از بین طرفداران قدیمی سه گانه ماتریکس نمی توانید پیدا کنید که بعد از تماشای رستاخیزهای ماتریکس ، به سازندگانش فحش نداده باشد! رستاخیزهای ماتریکس صرفاً یک محصول نازل تجاری و جیب خالی کن است که برپایه دو فرمول بنا شده ؛ در سایت ها و انجمن های فان های ماتریکس کدام تئوری ها درباره ادامه ماتریکس طرفدار بیشتری داشته ، و این روزها چه تمی بر هالیوود حاکم است؟ نتیجه فرمول اول شده یک داستان بشدت سطحی ، قابل پیشبینی و پر از ایده های عجیب و غریب برای به اصطلاح ایجاد حس نوستالژی ، و نتیجه فرمول دوم هم شده شرقی بازی ، تراجنسیتی بازی ، و البته کلی خود دست انداختن یا همان هجو سه گانه قدیمی! بازی ها هم که یکی از یکی افتضاح تر هستند و بخصوص کیانو ریوز و کری آن ماس انگار که با زور اسلحه برای بازی در این فیلم وادار شده اند . بطور کل رستاخیزهای ماتریکس فقط برای بیننده ایی تا انتها جذاب خواهد بود که از سه گانه قدیمی فقط صحنه های اکشنش را به خاطر داشته باشد!



(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های خشن و غیر اخلاقی بدون سانسور و به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)

***  
 

     

تصویر


کری ماچو

Cry Macho
(2021) :

در سال های اخیر هرچه ایستوود 92 ساله کهنسال تر شده فیلم هایش شکلی ساده تر و شخصی تر به خود گرفته اند . در واقع آخرین فیلم حساب شده و چند لایه ایی که از ایستتود دیده ام " سالی " بوده و فیلم های بعدی اش هیچکدام آن حس عمیق بودن را که مخاطب را تشویق به تماشای چندباره فیلم می کند ، نداشته اند . " کری ماچو " هم که نهایت سادگی و شخصی بودن است! و اگر یک زمانی می گفتند " نابخشوده " وصیتنامه سینمایی ایستتود است ، حالا باید گفت " کری ماچو " یک جمله پند و اندرز یک پدربزرگ پیر به نوه هایش می باشد! ایستوود در این فیلم نقش مایک میلو را بازی می کند ؛ یک پرورش دهنده اسب کهنه کار که دوران طلایی اش سپری شده و کارفرمایش او را اخراج می کند ، اما روز بعد سراغش می رود و از او می خواهد به پاس دوستی دیرینه شان به مکزیک برود و پسر نوجوانش را که زیر دست یک مادر شیطان صفت بزرگ می شود با خودش به آمریکا بیاورد تا او بتواند برایش پدری کند! مایک خیلی زود پسر نوجوان را پیدا می کند و با این فرض که موافقت مادرش را بدست آورده با هم راهی آمریکا می شوند اما کاشف به عمل می آید که پدر و مادر رافو بر سر یک ملک گران قیمت در مکزیکوسیتی با هم اختلاف دارند و حضور رافو در مکزیک برگ برنده مادرش بوده ، بنابراین خانم آدمکش هایش را برای پیدا کردن آنها و برگرداندن رافو می فرستد ... از یک پیرمرد نود و یکی-دو ساله که انتظار حرکات اکشن و تعقیب و گریز آنچنانی را ندارید؟ کری ماچو صرفاً یک سفر جاده ایی است که در آن رافو مثلاً کلی پند و اندرز از مایک پیر می شنود و تعقیب کننده ها هم خیلی ساده تر از آنچه فکرش را بکنید شکست می خورند . تنها چالشی که مطرح می شود این است که پدر رافو واقعاً پسرش را دوست دارد یا صرفاً برای اهداف مادی مایک را دنبال او فرستاده؟ که آن هم آخر فیلم خیلی ساده حل می شود!



***    
 

       

تصویر

زودباش زودباش
.

C'mon C'mon
(2021) :

وقتی فیلمی را سیاه و سفید می سازید باید معنا و مفهومی پشت آن باشد . مثلاً کنت برانا در فیلم " بلفاست " می خواست نشان بدهد که وقایع فیلم در گذشته رخ می دهد و در ابتدا و انتهای فیلم دو نمای رنگی از بلفاست امروزی برای اثبات این مدعا قرار داده بود . اما درک نمی کنم چرا فیلم ساخته مایک مایلز باید سیاه و سفید ساخته می شده؟ انگار که کارگردانش فقط دنبال یک جور پز روشنفکری بوده باشد! " زودباش زودباش " درباره روابط پیچیده یک خانواده کوچک است . جانی (خواکین فینیکس) یک خبرنگار و محقق است که همراه گروه کوچکی سرگرم یک کار تحقیقاتی در نقاط مختلف کشور در قالب مصاحبه با کودکان و نوجوانان درباره نگاهشان به جامعه و آینده است . خواهر جانی که از حدود یک سال قبل و بعد از مرگ مادرشان با جانی قهر بوده ، با او تماس می گیرد و درخواست می کند که جانی به لس آنجلس برود و در غیاب او از پسرش جسی مراقب کند چون او مجبور است به دیترویت برود و شوهر روانپریشش را متقاعد کند که تحت درمان قرار بگیرد . جانی چند روزی به لس آنجلس می رود و سعی می کند رابطه صمیمانه ایی با خواهرزاده اش برقرار کند اما مشکلات وقتی شروع می شود که ویو مجبور می شود مدت بیشتری در دیترویت بماند و جانی هم باید برای ادامه کارش در نیویورک باشد ... محور اصلی داستان فیلم رابطه بین جان و جسی است (که چون بنده هم یک دایی هستم خیلی خوب آن را درک می کنم!) که بسیار عالی و حساب شده از کار درآمده و نشان می دهد مرد مجردی که تا به حال مجبور نبوده از یک بچه کوچک 5-6 ساله مراقبت کند ، با چه دشواری هایی دست و پنجه نرم می کند . اما بقیه داستان های فرعی فیلم نیاز به مطالعه و کنکاش بیشتری دارد و به این اندازه ساده و سرراست نیست . بازی های فیلم هم سطح بالا و قابل توجه است و فینیکس طوری در نقشش فرو رفته انگار که دارد با خواهرزاده خودش سر و کله می زند و واقعاً حیف این بازی که نتوانست نامزد اسکار شود شاید چون داوران آکادمی بعد از فیلم ژوکر انتظار بازی چالشی تری از فینیکس را داشته اند!