روزگار مدرسه (4)
ادامه ...
حالا چرا کامپیوتر؟ و چرا کار و دانش؟
اولین تجربه ام با کامپیوتر مربوط به دوره راهنمایی بود . چند جلسه از زنگ حرفه و فن ما را به یک آموزشگاه بردند که چند کامپیوتر داشت . آن زمان ویندوز 95 تازه منتشر شده بود اما آن کامپیوترها فقط از سیستم عامل Dos استفاده می کردند و خیلی چشممان را نگرفتند!
سال اول دبیرستان بودم که یکی از پسرخاله هایم به عنوان اولین نفر در فامیل صاحب کامپیوتر شد! و اولین باری که کامپیوترش را دیدم ، نشستیم و با هم فیلم " جنگ ستارگان " را که تا آن زمان فقط تعریفش را شنیده بودم در کامپیوتر تماشا کردیم . دفعه بعدی که خانه شان رفتیم یک بازی استراتژیک داشت که اسمش یادم نیست اما خیلی شبیه بازی جنرال بود (البته خود جنرال چند سال بعدش منتشر شد) و روی سیاره مریخ اتفاق می افتاد . تا شب نشستم و فقط این بازی را انجام دادم و به معنای واقعی کلمه عاشق کامپیوتر شدم! به بنده حق بدهید که از دست والدینم ناراحت باشم! آخه شب امتحان آخر سال زیست شناسی موقع مهمانی رفتن است؟!
از همان شب تصمیم گرفتم وارد رشته کامپیوتر شوم! حتی می خواستم بعد از گرفتن دیپلم ریاضی ، در دانشگاه رشته کامپیوتر قبول شوم و حالیم نبود درس رشته کامپیوتر با بازی کردن و فیلم دیدن با کامپیوتر چقدر فرق دارد؟! بنابراین در نهایت وقتی دیدم از پس رشته ریاضی بر نمی آیم ، انتخاب اول و آخرم مشخص بود . اما در اصفهان فقط یکی-دو هنرستان بودند که رشته کامپیوتر را به صورت تخصصی داشتند و راهشان برایم دور بود ، بعلاوه چون یک سال عقب بودم اگر به آنجاها می رفتم باید خیلی فشرده تر کلاس های تخصصی را می گرفتم و بیشتر سختم می شد! از طرف دیگر از بچگی به هنرستان رازی رفت و آمد داشتم و همه سوراخ-سمبه هایش را بلد بودم! پس انتخابم این شد که برای بقیه دروس عمومی هنرستان رازی را انتخاب کنم و برای دروس تخصصی هم به آموزشگاه فنی و حرفه ایی برهان بروم که بین راه خانه و هنرستان بود و خوشبختانه تنظیم کردن برنامه کلاس های هر دو با هم ، کار ساده ایی بود!
پدرم 25 سال دبیر رشته برق و الکتروتکنیک هنرستان رازی بود (پنج سال قبل از آن را هم در هنرستان قدس درس داده بود . هنرستان قدس در خیابان آپادانا اول ، پسرانه بود تا اینکه هنرستان رازی در خیابان آبشار تاسیس شد و چون محیط اطراف هنرستان رازی مناسب دخترها نبود ، هنرستان قدس دخترانه شد و پسرها و دبیرانشان را به هنرستان رازی منتقل کردند) و از بچگی بارها همراهش به آن هنرستان رفته بودم .
چون پدرم یکی از سرشناس ترین دبیران هنرستان بود و احترام خاصی در آن محیط داشت ، با هیچکس در هنرستان صمیمی نشدم تا کسی سواستفاده نکند ، و تمام کلاس ها را بدون استثناء می رفتم ، حتی کلاس " کمک های اولیه " را که چون آقای سامری (که خودش معاون اول هنرستان بود) روز اول گفت آمدن سر کلاس اختیاری است و هرکس نیامد فقط کتاب را بخواند و آخر ترم برای امتحان حاضر باشد ، تنها کسی که می رفت بنده بودم (تا در نهایت آقای سامری به زور بیرونم کرد و گفت دیگر سر این کلاس نیا!) .
خود هنرستان هم جای شگفت انگیزی بود! یک مجموعه وسیع و بسیار گسترده در سه سطح ارتفاع (وای به وقتی که کلاس اول وقت در آخرین ساختمان تشکیل می شد و حرکت از درب ورودی تا آنجا بی شباهت به کوهپیمایی نبود!) با کلی ساختمان های متنوع و متعدد و کلی کوچه و پس کوچه! هر ساختمان و مجموعه برای خودش کلاس ، دفتر ، آبدارخانه ، انبار و سرویس بهداشتی مخصوص دبیران داشت (سرویس های بهداشتی دانش آموزان دو یا سه دست بودند که در گوشه و کنار مدرسه برای دسترسی سریع قرار داشتند) ، چون اگر مثل مدارس دیگر (حتی مثل هراتی به آن بزرگی) دبیران می خواستند هر زنگ تفریح در دفتر اصلی مدیریت جمع شوند ، باید یک ساعت زنگ تفریح را طول می دادند! بعلاوه مشکل پله های بین سه سطح هم بود که کاملاً غیر استاندارد بودند و نوجوانان هم به سختی از آنها بالا می رفتند چه رسد به دبیرانی که بعضی هایشان نزدیک سن بازنشستگی بودند! خود آقای سامری با اینکه پایش مشکل داشت ، مثل شیر از این پله ها پایین و بالا می رفت و به همه گوشه و کنار مدرسه سرکشی می نمود . هنرستان را آقای کریمی ساخته بود و با اینکه دولتی بود ، از روز اول تا وقتی بازنشسته شد مدیر آنجا بود و حتی یکی از سه منزل سرایداری سر مدرسه را هم برای خودش استفاده می کرد تا کاملاً در دسترس باشد!
خاطره دیگری که از دوره هنرستانم یادم مانده مربوط به درس " کارآفرینی " است . دبیری که برای این درس می آمد جدید بود و در هنرستان کسی زیاد او را نمی شناخت . آدم عجیبی بود و حرف های عجیبی هم سر کلاس می زد ، مثلاً یک بار خیلی جدی گفت " کسی که حداقل یک بار در عمرش سیگار نکشیده باشد مرد نیست! " . این حرف را به پدرم گفتم و پدرم به آقای کریمی گفت و آقای کریمی آن دبیر را حسابی توبیخ کرد طوری که از جلسات بعدی خیلی جدی شد و هر حرفی می زد یک نگاه چپ بهم می انداخت تا عکس العملم را بسنجد! آخر ترم هم از هنرستان رفت و چون تا یکی-دو ترم آقای کریمی نتوانست دبیر جدیدی برای این درس پیدا کند ، تدریسش را گردن پدرم انداخته بود!
در آموزشگاه برهان اوضاع فرق می کرد و با بعضی از بچه ها دوست شده بودم . اغلب آنها یا آزاد آمده بودند تا کامپیوتر یاد بگیرند یا از هنرستان های دیگر بودند و فقط یکی-دو نفر مثل بنده از رازی می آمدند! با این وجود از آنجا هم چیز زیادی در خاطرم نمانده جز سر و کله زدن با کامپیوترهای آن زمان که حالا دیگر عهد دقیانوسی محسوب می شوند! و شیرموزی که سرایدار آموزشگاه هر روز سفارشی برایم می آورد! سرایدار هر روز یک جعبه شیرکاکائو برای بچه ها می آورد (البته پولش را می گرفت!) اما من چون شیرکاکائو دوست نداشتم ، شیرموز سفارش می دادم و همه می دانستند آن یک دانه شیرموز داخل جعبه مال چه کسی است!
یک مورد که از آنجا خیلی خوب یادم مانده و خیلی هم بهش افتخار نمی کنم ، ماجرای اخراج آ.ا است! آ.ا اصلاً گروه خونیش به این چیزها نمی خورد و کلی راه از یک محله سطح پایین آن کله شهر با موتور می کوبید و می آمد برهان بدون اینکه حتی یک کلمه از درس ها را متوجه شود! تنها کاری که می کرد قاطی شدن با بچه های اغلب کوچکتر از خودش بود و تا اواسط ترم نیمی از بچه های کلاس را سیگاری کرده بود! شدیداً از این شرایط ناراضی بودم و به شکل های مختلف بدون اینکه دیگران را حساس کنم او را اذیت می کردم تا اینکه یک روز حسابی عصبانی شد و جلوی همه کتکم زد! همین کافی بود تا بزنم بیرون و به همه مربیان و مدیر آموزشگاه که با تعجب ایستاده بودند و نگاه می کردند بگویم اینجا یا جای من است یا جای او!!! و خب ، از نظر آنها معلوم بود مقصر چه کسی است و آ.ا از آموزشگاه اخراج شد!
از دوران تحصیل در هنرستان و آموزشگاه برهان هیچ عکسی ندارم . بعد از گرفتن دیپلم ، کنکور کاردانی در آموزشکده فنی شهرکرد قبول شدم که سه عکس زیر مربوط به آن دوره است ، اما آنقدر اذیت می شدم که اسم هیچکدام از دوستان و هم دوره ایی ها یادم نمانده (خیلی از مشکلات جسمی ام از همان زمان شروع شد) و بعد از دو ترم با هر زحمتی بود انتقالی گرفتم به آموزشکده فنی شهید مهاجر اصفهان . اما آنجا هم آنقدر درگیر بودم که هیچوقت به عقلم نرسید دوربین ببرم و از بچه ها عکس بگیرم و باز متاسفانه بجز دو نفر ، اسم و چهره هیچکدام در خاطرم نمانده! این دو نفر را هم برای این یادم مانده چون در صنف " فروش محصولات فرهنگی " همکارم بودند و مرتباً همدیگر را می دیدیم و هنوز هم (البته خیلی به ندرت) با آنها تماس دارم ؛ کوروش آرین و صالح جهان بخش .
و اما سه عکس آخر و بعدش وسلام! ؛
:

:
اینجا اتاقمان در خوابگاه شهرکرد است . البته دو نفر از بچه ها در این عکس نیستند که لابد یکی از آنها در حال عکاسی بوده! بخاطر مشکلاتی که داشتم کلاس هایم را طوری تنظیم کرده بودم که فقط دو شب در هفته در شهرکرد بمانم و مرتباً در حال رفت و آمد بودم در حالی که بقیه بچه های اتاق با اینکه مثل خودم اصفهانی بودند فقط آخر هفته ها اصفهان می رفتند . یکی از آنها که رشته اش گرافیک بود بعدها برای مدت کوتاهی در شرکت یکی از اقوامم کار می کرد که آنجا دیدمش اما خیلی زود از آن شرکت رفت و خود شرکت هم خیلی دوام نیاورد!
:
:
بهترین دوستم در آموزشکده شهرکرد این بنده خدا بود که هرچقدر فکر می کنم اصلاً فامیلش یادم نمی آید ، اما مطمئنم تا دو-سه سال پیش یادم بود! اهل ایذه بود و همیشه گله داشت که با اینکه روی نقشه فاصله اصفهان و ایذه با شهرکرد تقریباً یکی است اما شما یک مسیر تقریباً دو ساعته را طی می کنید و ما باید 6-7 ساعت توی راه باشیم!
:
:
این هم جمعی از هم رشته ایی های شهرکرد . 6 یا 7 نفر از این جمع کرمانشاهی بودند و در مجموع نیمی از بچه های کلاس را کرمانشاهی ها تشکیل می دادند! می گفتند در کنکور کاردانی طوری با هم هماهنگ کرده بودیم که نمره هایمان نزدیک به هم باشد و یکجا قبول شویم! جالب اینکه در کلاسمان هیچکس از شهرکرد نبود!
نفر اول ایستاده از سمت راست اهل تهران بود و شاگرد اول کلاس و خیلی تلاش می کرد به شمسی پور تهران انتقالی بگیرد ، اما گیر یک استاد ریاضی افتاده بودیم که نمراتش را بجای 2 و 1 و 0.5 و 0.25 ، با 0.1 تنظیم می کرد و این بنده خدا با نمره 13.5 بهترین نمره ریاضی کلاس را آورد و برای همین انتقالی اش به مشکل خورده بود!
نفر کناری اش (نفر دوم ایستاده از راست) اهل سنت بود ، یک استاد معارف اسلامی داشتیم که خیلی افراطی بود و اهل سنت را هم مثل کفار نجس می دانست و مرتب به این بنده خدا گیر می داد!
نفر اول ایستاده از چپ هم نائینی بود . یک بار در مهاجر دیدمش ، فکر می کنم او هم دنبال گرفتن انتقالی بود اما ظاهراً موفق نشد!
...
bamn ، همه جا bamn است!