... ادامه ...

معدل نهایی سال سوم راهنمایی ام کمی کمتر از 17 شده بوده (و تازه جزو 4 شاگرد ممتاز مدرسه بودم!!!) . برعکس مقطع قبلی ، این بار چندین گزینه متنوع دولتی جلویم بود که هر کدام معیارهای خودشان را برای گزینش داشتند . در سه مدرسه ثبت نام کردم و در هر سه اسمم درآمد و متاسفانه! انتخابم بهترین گزینه ممکن بود!

دبیرستان شیخ زاده هراتی معروف ترین و معتبرترین دبیرستان دولتی اصفهان است که الان دیگر قدمتی 80-90 ساله دارد! فقط همین قدر بدانید که آن زمان قانون مدارس " نمونه مردمی " تازه ملغی شده بود و وقتی ما به عنوان کلاس اولی رفتیم آنجا کلاس سومی ها هنوز نمونه مردمی محسوب می شدند (مدارس نمونه مردمی از نظر کیفیت آموزش بهترین مدارس بعد از تیزهوشان بودند و با روی کار آمدن دولت اصلاحات برای اینکه به اصطلاح برابری در نظام آموزشی را افزایش دهند مدارس نمونه مردمی را جمع کردند و حالا چند سالی است بجایش اصطلاح " نمونه دولتی " باب شده!) . تعداد شاگردان و کلاس ها بسیار زیاد بود و فضا با مدرسه کوچک کیهان غیر قابل مقایسه! سال اول که هنوز تعیین رشته در کار نبود ، به ترتیب حروف الفبا بین کلاس ها تقسیم شدیم ، مثلاً کلاس ما از اواسط حرف شین بود تا اواسط حرف قاف! یک کلاس بزرگ و شلوغ با حدود 40-50 شاگرد که بعضی هایشان را حتی در حد سلام و علیک هم آشنا نشدم! این ترکیب سال بعد هم تقریباً حفظ شد چون بیشتر بچه ها رشته ریاضی را انتخاب کردند و از کل 8-9 کلاس اول ، فقط در حد 2 کلاس سراغ رشته های دیگر رفتند .

ساعت کلاس ها به شکلی بود که سه کلاس در نوبت صبح و دو کلاس در نوبت عصر برگزار می شد (بجز پنجشنبه ها که فقط نوبت صبح کلاس داشتیم) و بین نوبت صبح و عصر حدود 150 دقیقه فاصله بود برای نهار و نماز و استراحت . بعضی از بچه ها این مدت را در مدرسه می ماندند اما خیلی ها مثل بنده می رفتیم خانه و برمی گشتیم . چند بار به بهانه های مختلف سعی کردم بمانم اما خیلی سختم بود! بخصوص که به خواب بعدازظهر هم عادت کرده بودم و روزهایی که فرصت نمی شد در حد نیم ساعت چرت بزنم ، سر کلاس های بعدازظهر رسماً خمار بودم!

بجز آقای فروزنده که ناظم با تجربه و به وقتش سختگیری بود و گاهی هم ریاضی درس می داد (و پسرش هم در کلاس ما بود!) ، اسم و چهره تقریباً همه دبیران را فراموش کرده ام و خاطرات خیلی مبهمی از آنها دارم! دبیر ریاضی اصلی که خیلی مسن و کم طاقت بود (و برای همین گاهی آقای فروزنده بجایش سر کلاس می آمد) همان روز اول نشانم داد که در کیهان چه کلاهی سرمان رفته! او آن روز از برخی از سرفصل های اولیه کتاب به سرعت عبور کرد و گفت اینها را باید در دوره راهنمایی یاد گرفته باشید ، در حالی که بنده حتی اسم بعضی از آن فرمول ها را هم نشنیده بودم! البته روش تدریس این دبیر صدای تقریباً همه همکلاسی هایم را در آورده بود طوری که یک بار تصمیم گرفتیم در اعتراض به این وضعیت سر کلاس نرویم! آن روز کلاس ریاضی اولین کلاس نوبت بعدازظهر بود و بنده با خیال راحت به خواب و استراحتم رسیدم و زنگ بعدش به مدرسه رفتم و فهمیدم تنها کسی که غایب بوده خودم بوده ام! (این کلاه گشاد یک بار هم زمان دانشجویی سرم رفت!) . اما آقای فروزنده وقتی بجای این دبیر سر کلاس می آمد یک جمله خوبی داشت که بعداً فهمیدم راست می گفته " شما ممکن است متوجه دلیل سختگیری های ما نشوید ، اما ما یک تار موی ضعیف ترین شاگردان این مدرسه را با بهترین شاگردان مدارس دیگر عوض نمی کنیم! " .

کمی راجب دبیر شیمی یادم مانده که جوان و خوش تیپ و خوش پوش و بسیار متین و موقر بود و طوری رفتار می کرد که بچه ها دلشان نمی آمد سر کلاسش اذیت کنند! تا اینکه یک روز یکی از بزرگترهای آخر کلاس شیطنتی کرد و آقای دبیر او را خواست و با چنان شدتی از کلاس بیرونش کرد که همه بچه ها و حتی خود دبیر تا آخر ساعت شوکه بودیم! یک دبیر تاریخ هم داشتیم که جنسش خورده شیشه داشت و زمان تدریس تاریخ معاصر ایران یک چیزهایی راجب فرقه ضاله بهائیت تعریف می کرد که بنده تا امروز هم در هیچ کتابی نخوانده ام! بالاخره یک روز بچه ها تصمیم گرفتند ضایعش کنند و کاری کردند که آقای دبیر نیامده از کلاس رفت و با آقای فروزنده برگشت! یکی از عادات بدی که بعضی از بچه ها داشتند این بود که وقتی دبیران بین نیمکت ها راه می رفتند پشت کتشان نخ آویزان می کردند و قبل از تمام شدن زنگ نخ را بر می داشتند . یک دبیری داشتیم که یادم نیست مال کدام درس بود اما حواسش خیلی جمع بود و نمی شد سر به سرش گذاشت . یک روز که به کلاس آمد دیدیم یک نخ پشت کتش آویزان است ، اما بچه ها هر کاری کردند تا آخر زنگ نشد آن نخ را بردارند . آقای دبیر هم تا رفت دفتر و فهمید پشت کتش نخ هست آقای فروزنده را فرستاد سراغ ما و هرچی بچه ها التماس می کردند که کار ما نبوده ، باورش نشد!

از آقای فروزنده دو خاطره دیگر هم دارم که هر دو مال سال اول هستند و باعث شدند که برای اولین بار نمره انضباطم بیست نشود! ظاهراً میز دبیران کلاس مجاور شکسته بود و بچه های آن کلاس یواشکی آمده بودند و میز کلاسشان را با میز کلاس ما عوض کرده بودند! وقتی بچه ها فهمیدند ریختند در آن کلاس و سر میز دعوا شد . من هم در راهرو بیرون ایستاده بودم و نگاه می کردم! خبر دعوا که به آقای فروزنده رسید و سر و کله اش پیدا شد بچه ها فرار کردند اما یکی از بچه های آن کلاس دنبال آقای فروزنده آمد به کلاس ما و چند نفر را نشان داد که دعوا کار اینها بوده که یکی از آنها هم بنده بودم! بچه های دیگر خنده شان گرفته بود و می گفتند آقا ما قبول داریم توی دعوا بودیم اما این که کاره ایی نبود فقط داشت نگاه می کرد! خلاصه نیم ساعتی در دفتر آقای فروزنده ماندیم و اسممان را نوشت و رفتیم . خاطره دوم ، یادم نیست سر چی شد که با یکی از بچه های ریزه میزه کلاس دعوایم شد و فرار کرد توی کتابخانه و بنده هم دنبالش و صندلی های کتابخانه را به هم ریختیم! چند دقیقه بعد آقای فروزنده آمد سراغمان و بردمان دفترش و توبیخ که چرا کتابخانه را به هم ریخته ایم و دعوا می کردیم . همکلاسی ام در جوابش گفت ؛ آقا آخه هیکل ما به هم می خورد که شما باور کرده اید دعوا می کردیم؟! آقای فروزنده جلوی خنده اش را گرفت و مجبورمان کرد اول برویم کتابخانه و صندلی ها را مرتب کنیم! آخر آن ترم نمره انضباطم شد 17 و بعد از آن تمام حواسم را جمع کردم تا دست از پا خطا نکنم و دیگر از 20 کمتر نشدم!

خیلی دلم می خواست در دبیرستان هم فعال باشم و اول رفتم سراغ بسیج دانش آموزی اما مسئولان مدرسه قانون عجیبی گذاشته بودند که فقط افرادی که معدلشان بالای 19 است می توانند عضو بسیج شوند! بی خود نبود که بسیج دبیرستان راکد و بی سر و صدا بود! پس رفتم سراغ انجمن اسلامی که برای خودش دفتری مستقل و حتی بلندگو داشت و می توانستند در زنگ تفریح هر چیز مجازی را پخش کنند! سال اول جزو اعضا فعال انجمن اسلامی بودم ، اما سال دوم که تب دموکراسی همه را گرفته بود مدرسه شرط گذاشت که روسای انجمن اسلامی هم باید با انتخابات مشخص شوند! نه بنده و نه هیچکدام از آن پنج-شش نفری که سال قبل انجمن اسلامی را گردانده بودیم رای نیاوردیم! و جایمان را برادران امیر احمدی گرفتند! سه برادر بودند در سه مقطع مختلف و با یک ائتلاف قوی در انتخابات شورای دانش آموزی هم برنده شده بودند! انتخابات شورای دانش آموزی هم برای خودش داستانی بود! سال اول از این خبرها نبود اما سال دوم طرحش در مدارس سراسر کشور اجباری شد! غیر از برادران امیر احمدی ، یک پسری بود که ادعا می کرد از اقوام عبدالله نوری (وزیر کشور وقت) است رای آورد ، یک نفر هم بود که نمی دانم چه نسبتی با آقای فروزنده داشت که آقای ناظم خیلی برایش تبلیغ کرد! از کلاس ما یک شمس ریزی داشتیم نامزد شده بود که اسمش جزو علی البدل ها درآمد!

فعالیت دیگری که داشتم در انجمن نجوم دبیرستان بود . سال اول که عضو انجمن شدم یک کلاس سومی به نام ایمان جانقربان رئیس انجمن بود که فعالیت زیادی داشت و نیمی از همکلاسی هایش را به انجمن کشانده بود و بیرون مدرسه هم عضو خانه نجوم و خانه ریاضیات شهرداری بود . برنامه های زیادی هم می گذاشت حتی دو بار شبها تا دیر وقت در مدرسه ماندیم تا از روی پشت بام ستاره ها را رصد کنیم! جانقربان حتی از مدیریت مدرسه قول گرفته بود که یکی از اتاق های خالی مدرسه را به عنوان دفتر انجمن در اختیارمان قرار دهند اما همیشه وعده امروز و فردا را می دادند تا اینکه سال تمام شد و ایمان و همکلاسی هایش رفتند و چون هیچ سال سومی جدیدی پیشقدم نشد ، بنده سال دومی شدم رئیس جدید انجمن نجوم! اما هر کاری کردم ، برنامه گذاشتم ، روزنامه دیواری درست کردم ، تبلیغات کردم ، غیر از یکی از همکلاسی هایم به نام علی فاضل ، هیچکس همراهی و همکاری نکرد و مسئولان مدرسه هم از خدا خواسته کلاً منکر قضیه دفتر شدند! در پایان سال دوم که مجبور شدم از هراتی بروم هرچه از وسایل انجمن دستم بود را دادم به فاضل و گفتم سال بعد تو رئیس باش!

زنگ ورزش هم برای خودش عالمی داشت! در دبستان و راهنمایی ورزش برای ما فقط در فوتبال خلاصه می شد ، اما حیاط اصلی دبیرستان هراتی (دبیرستان هراتی آن زمان 4 حیاط داشت اما حالا ممکن است با بازسازی دچار تغییراتی شده باشد!) جای دو زمین فوتبال (یکی از زمین ها حالا تبدیل شده به پارکینگ دبیران!) ، یک زمین والیبال ، یک زمین بسکتبال را داشت و 5 میز پینگ پنگ . اهل والیبال و بسکتبال نبودم ، گاهی فوتبال بازی می کردم و گاهی هم پینگ پنگ (تابستان در مسجد محل پینگ پنگ یاد گرفته بودم اما بازی ام تعریفی نداشت) . فوتبال طبق معمول دفاع می ایستادم و بچه ها حسابی از دستم شاکی بودند که چرا بجای توپ فقط پایشان را می زنم! یک بار سر این قضیه با کاپیتان تیم حرفم شد و قهر کردم و وقتی بعد از بیرون رفتنم کلی گل خوردیم ، کاپیتان دیگر حرفی نزد! دو ترم سال اول نمره ورزشمان از آسمان رسید! اما سال دوم دبیر ورزش سختگیری بیشتری کرد! ترم اول امتحان دو استقامت گرفت و طبیعتاً به بنده که به زحمت نصف بقیه دویده بودم کلی ارفاق شد! اما ترم دوم خلاقیتش گل کرد و از هر چهار رشته در دسترس امتحان گرفت! زدن سرویس والیبال حتی برای حرفه ایی ها هم سخت است ، بنده که به عمرم توپ والیبال به دستم نخورده بود فقط جلوی پایم را زدم! اما در بسکتبال توانستم دو تا از پنج ضربه را داخل سبد بیاندازم (یک همکلاسی یهودی داشتیم به نام سیمون صدیق پور که بسکتبالش خیلی خوب بود و می گفت عضو تیم نوجوانان باشگاه ذوب آهن است . اما بعداً دیگر چیزی راجبش نشنیدم). در پینگ پنگ هم کارم بد نبود . در فوتبال باید از این سر حیاط به آن سر حیاط شوت می زدیم داخل دروازه خالی و سه شوت از پنج شوتمان باید گل می شد! بنده خیلی راحت و آرام و با اندازه گیری دقیق چهار ضربه روی زمین داخل دروازه کردم و آمدم کنار ، اما بعضی از بچه ها اصرار داشتند شوت های عجیب و کات دار بزنند (که البته کارشان درست هم بود) و چون آقای دبیر هم برخلاف سه رشته دیگر ، اصرار داشت که همه باید حتماً سه گل را بزنند ، تا ظهر لنگ مهارت این جماعت بودیم!

یک خاطره دیگری که خیلی خوب یادم مانده ؛ سال دوم اواسط زمستان سال 78 ، صبح که رسیدم جلوی مدرسه دیدم درها را هنوز باز نکرده اند و بچه ها توی پیاده رو ایستاده اند . نیم ساعتی هم از زنگ گذشته بود که بالاخره درها باز شد و رفتیم داخل . نگو نصف شب افرادی که هیچ وقت هم معلوم نشد کی بودند ، آمده بودند داخل مدرسه و روی در و دیوار فحش های رکیک ضد حکومتی اسپری کرده بودند! صبح که سرایدارهای مدرسه آمده بودند و با این صحنه مواجه شدند خیلی سریع مسئولان مدرسه را خبر کرده بودند و با کمک هم تعدادی اسپری جور کرده و در مدتی که ما پشت در منتظر بودیم داشتن روی آنها را خط خطی می کردند اما باز هم می شد بیشتر کلمات را تشخیص داد و چند روز بعد مجبور شدند کل دیوارها را رنگ کنند!

از برنامه های خارج از مدرسه ، یک اردو یادم هست که رفتیم به یک کارخانه تولید لوازم خانگی در شهرک مورچه خورت ، یک بار هم بعدازظهر با هدایت یکی از دبیران جمع شدیم میدان امام و از ابنیه تاریخی آنجا بازدید کردیم . یک بار هم پیاده از مدرسه رفتیم به افلاک نمای پشت مصلی . یک بار هم بردندمان به تظاهرات و از دم مدرسه تا ورزشگاه تختی که بچه های مدارس دیگر هم جمع بودند شعار دادیم و اصلاً یادم نیست مناسبتش چه بود؟ یک بار هم رئیس جمهور وقت به اصفهان آمد ، مسئولان مدرسه اعلام کردند هرکس نمی خواهد برای سخنرانی رئیس جمهور به میدان امام بیاید باید برود سر کلاس ، بنده هم کلاس را انتخاب کردم اما معلوم شد هیچکس در مدرسه نیست و برگشتم خانه!

یک بار هم در مدرسه برایمان دوره آموزش دفاعی گذاشتند که از ظهر تا عصر طول کشید و بعد از اینکه مطمئن شدند همه باز و بسته کردن اسلحه را یاد گرفته اند گذاشتند برویم خانه . در راه برگشت ، بعد از پل خواجو ، با یک موتوری که داشت با سرعت در جهت خلاف حرکت می کرد تصادف کردم . اولش داغ بودم و بلند شدم و خیلی طبیعی راهم را ادامه دادم اما بعد از پنج دقیقه دیگر به زور راه می رفتم و به زحمت رسیدم خانه و تا چند روز نمی توانستم قدم از قدم بردارم . شانس آوردم که فقط کوفتگی بود و جایی نشکسته بود!

مدیر مدرسه آقای شعرباف بود که فقط سه بار او را از نزدیک دیدم . یک بار اوایل سال دوم که دنبال کارهای انجمن نجوم بودم به دفترش رفتم ، یک بار هم ، از آن معدود روزهایی که ظهر در مدرسه ماندم ، شنیده بودم تازگی دوچرخه های بچه ها را از حیاط دوم می دزدند ، آن روز هم یک دفعه دیدم سر و صدا بالا گرفت و بعد از چند دقیقه آقای شعرباف در حالی که یک جوان را محکم گرفته بود آوردش داخل مدرسه و برد داخل دفتر و چند دقیقه بعد هم پلیس آمد و بردش . نگو آقای شعرباف داخل رنویش برای دزد کمین کرده بود و او را تا سر چهار راه فردوسی تعقیب و دستگیر کرده بود! بار سوم هم پایان سال دوم بود که می خواستم از آنجا بروم و وقتی برای گرفتن امضا پیش آقای شعرباف رفتم نگاهی انداخت و گفت از ما ناراضی هستی که می روی؟ گفتم نه آقا خودم از پسش بر نیامدم!

در پایان سال اول از درس های ریاضی و زیست و زبان مردود شده بودم و نمره های دیگرم هم تعریفی نداشت! دبیرستان هراتی آنقدر کلاسش بالا بود که اصلاً ترم جبرانی تابستانه نمی گذاشت! برای همین ترم تابستان به دبیرستان صارمیه رفتم و در طول ترم سر کلاس ها ، یک داستان 60 صفحه ایی نوشتم و در پایان تابستان خیلی راحت قبول شدم و به حرف آقای فروزنده رسیدم! اما سال دوم باز آش همان آش بود و کاسه همان کاسه و این بار از پس هندسه و شیمی بر نیامدم! برای همین تصمیم گرفتم سال سوم بروم کار و دانش رشته کامپیوتر .

یک بار اواخر سال اول و یک بار اواسط سال دوم و یک بار هم اواخر سال دوم دوربین با خودم بردم مدرسه . اما دو نوبت اول نمی دانم چرا دوربین را دست هر کسی داده بودم عکس بگیرد ، عکس ها را خراب کرده بودند! در نوبت اول تنها عکسی که خوب در آمده بود را خودم گرفتم!

:

تصویر


:
اینها بهترین دوستانم در کلاس بودند! همه از ریزه میزه های نیمکت های جلو! بعضی ها حتی سر این قضیه مسخره ام می کردند!

اولین نفر از سمت چپ وحید شیخی است که بهترین دوستم بود! او ریز جثه ترین شاگرد کل مدرسه و بنده احتمالاً درشت جثه ترین بودم! چند سال بعد در جمعه بازار کتاب دیدمش که به قول قدیمی ها استخوان ترکانده بود و اولش نشناختمش! مدتی هم از طریق وبلاگش با هم در ارتباط بودیم ، اما بعد از یک مدت دیگر وبلاگش را به روز نکرد و سالهاست خبری از او ندارم .

نفر دوم از چپ فامیلش فاخران است که خیلی مودب و درسخوان بود و به زحمت می شد او را به حرف کشید . نفر سوم هم طغیانی است که پسر خیلی بامعرفتی بود .

نفر چهارم احسان صالحی است که با او هم خیلی رفیق بودم . یک بار می خواست از راه مدرسه به منزل یکی از اقوامشان که در محله ما بود بیاید . در طول راه کل داستان " ماجراهای نارنیا " را برایش تعریف کردم!

آخرین نفر هم آرمان طهرانی است . البته آرمان بیشتر با آرش صادقیان جور بود و کمتر به جمع ما می آمد . آرش شاگرد اول کلاس بود و آرمان شاگرد دوم . آرش همه چیزدان بود و حرف هایی می زد که چند سال از سنش جلوتر بودند . شنیده ام برای خودش کاره ایی شده و برو و بیایی دارد!

.
این عکس هم بازمانده نوبت دوم است! کسی که دوربین را دستش داده بودم حتی صبر نکرده بود تا آماده شویم!

:

تصویر


:
اولین نفر سمت چپ که خودم هستم . نفر وسط غضنفرپور است و نفر سمت راست فاتحی . همگی از مفاخر آخر کلاس! با فاتحی مدت کوتاهی بعد از باز کردن مغازه در ارتباط بودم و قرار بود با هم کار کنیم اما یک دفعه غیبش زد و دیگر خبری از او ندارم!

.
بار سوم عکس های بهتری گرفته شده که دوتایشان را اینجا می گذارم ؛

:

تصویر


:
اولین نفر سمت راست خودم هستم . متاسفانه فامیلی نفر دوم را یادم نیست! نفر سوم علوی پور است و نفر چهارم صدری . بین قد بلندهای آخر کلاس با این سه نفر بیشتر جور بودم .

:
تصویر
:
این عکس را خیلی دوست دارم! تنها عکسی است که به نظرم خوشتیپ افتاده ام!

از شانس خوبم آن روز ایمان جانقربان (نفر سوم از سمت راست) آمده بود تا سری به مدرسه بزند . تا چشمم به او افتاد سریع رفتم سراغش تا عکس بگیریم . سید علی عالم (نفر اول سمت راست) هم خودش را جلو انداخت که من هم باشم! سید علی حزب اللهی دو آتشه بود و خیلی پر سر و صدا و همیشه خدا با سید محمد طاهری سر آقای منتظری در کلاس دعوا داشت! کسی که دوربین دستش بود تا عکس بگیرد تا دید حاج آقا پیش نماز مدرسه دارد رد می شود او را هم صدا کرد تا کنارمان بیاستد و نتیجه شد این عکس خیلی زیبا!

.

و اما ، ...

ادامه دارد ...