روزگار مدرسه (1)
با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی .
مردم وقتی به دوران تحصیل و مدرسه فکر می کنند دو دسته هستند ؛ یک دسته آنهایی که از فرصت های بدست آمده از آن دوران بخوبی بهره برداری کردند حالا برایشان حکم خاطراتی شیرین را دارد ، و یک دسته آنهایی که با حسرت به آن دوران فکر کرده و افسوس فرصت های از دست رفته را می خورند .
متاسفانه بنده جزو دسته دوم هستم! از نظر تحصیلی هوش و استعدادم خوب بود اما خیلی تن به درس نمی دادم و همه از این بابت از دستم شاکی بودند! می گفتند تو با این هوش و استعدادی که داری می توانی تیزوهوشان قبول شوی ، پس چرا تن به درس خواندن نمی دهی! والا خودم هم هنوز مانده ام! تنها جوابی که داشتم این بود که درس را اگر دوست داشته باشم می فهمم و یاد می گیرم و از درس های صرفاً حفظی خوشم نمی آمد!
اما بزرگترین حسرتم این است که آدم دوست نگه داری نبودم و نیستم! نه اهل این بودم که خانه کسی بروم ، نه اهل این بودم که کسی را خانه مان دعوت کنم . تماس تلفنی هم تا وقتی مجبور نبودم و نباشم نمی گیرم! نتیجه اینکه دوستان تحصیلی را بعد از تمام شدن سال و دوره ، از دست می دادم و معدود دوستان انگشت شماری که حالا دارم همگی بخاطر مسائل شغلی و کاری با آنها ارتباط داشته ام!
خیلی هم اهل عکس گرفتن نبوده و نیستم و خودم را آدم خوش عکسی نمی دانم و همیشه از آن فراری بوده ام . برای همین از برخی از مقاطع مهم زندگی و تحصیلم و بعضی از بهترین دوستانم عکسی ندارم و حسرتش را می خورم .
خلاصه ، چکیده خیلی مختصر و کوتاه دوران تحصیلم از این قرار است :
دوره مهدکودک و آمادگی را به " نوباوگان وطن " می رفتم که کمتر از 100 متر با خانه مان فاصله داشت اما نمی دانم چرا هیچ وقت اجازه نداشتم تنها این مسیر را طی کنم! هیچ عکسی از آن دوره ندارم و خود " نوباوگان وطن " هم چند سال بعد تخریب شد حالا خیابان حاج آقا رحیم ارباب از رویش رد می شود .
دوره دبستان را در مدرسه دولتی جنت گذراندم که از دبستان های معروف اصفهان است و روبروی پل خواجو .
معلم های دبستان جنت (همگی خانم بودند) دو دسته بودند و با یکدیگر رقابت داشتند و با اینکه تعداد کلاس ها و دانش آموزان زیاد بود ، کمتر پیش می آمد در جریان انتقال از یک کلاس به کلاس بالاتر ، ترکیب کلاس ها دست بخورد و دانش آموزان بین کلاس های دو جناح جابجا شوند ، البته چون معلمان جناح رقیب بیشتر به مدیر مدرسه نزدیک بودند سعی می کردند بچه های خیلی درسخوان را به کلاس های خودشان بکشانند و شاگردانی را که خیلی درسشان خوب نبود به کلاس های جناح ما بفرستند ، در نتیجه بعضی از والدین هم فکر می کردند آنها معلم های بهتری هستند و اصرار داشتند بچه هایشان در کلاس های آنها باشند . کلاس اول و دوم که این چیزها حالیمان نبود! اما کلاس سوم دیگر پی به خصومت بین معلم ها برده بودیم و زنگ های تفریح بچه ها هم با هم دعوا می کردند! در حیاط پشت مدرسه به سبک کارتون قدیمی فوتبالیستها (نه اونی که سوباسا نقش اولش بود ، اون قدیمی تره!) جنگ تانکی می کردند و داخل ساختمان هم تا قبل از آمدن معلم ها گچ و میوه و پوست میوه به کلاس های هم پرت می کردند . البته بنده در هیچکدام اینها دخالت نمی کردم چون اولاً بچه معلم بودم و مادرم با بیشتر معلم های مدرسه دوست بود و کسی توقع این کارها را ازم نداشت ، و دوماً کارت مامور انتظامات و بهداشت داشتم و با این کارت می توانستم بجای بودن در حیاط و سر کله زدن با بچه ها داخل ساختمان بمانم و خودم را سرگرم کاری کنم!
خلاصه ، کلاس چهارم بودم که مادرم هم به همان مدرسه منتقل شد (البته در پایه پنجم) و باور بفرمایید در طول یکسالی که مادرم در جنت بود حتی یک بار هم به دفتر مدیر نرفتم تا بچه های دیگر فکر نکنند امتیاز و ارفاقی دارم! مادرم فقط یک سال در جنت دوام آورد و نتوانست باند بازی معلم ها را تحمل کند . روز اول کلاس پنجم سردسته معلم های جناح رقیب که خیلی اسم در کرده بود و می گفتند هرسال در تیزهوشان قبولی دارد ، اصرار داشت من را به کلاس خودش ببرد اما مادرم که هنوز به مدیرمان نگفته بود انتقالی گرفته زیربار نرفت و مرا به کلاس دیگری برد و بعدش هم خودش رفت! آن سال آن معلم باز هم در تیزهوشان قبولی داشت که خیلی تصادفی پسر ناظم مدرسه بود و باز خیلی تصادفی مدیر حوزه امتحان تیزهوشان هم همان آقای ناظم بود و بعداً در مدرسه گفته بود فلانی (بنده را می گفت) برای این قبول نشده چون سئوالات برگه آخر را جواب نداده ، اما هنوز هم بعد از نزدیک به 30 سال حاضرم قسم بخورم دفترچه آزمونی که دستم بود را چند بار چک کردم و بعد به عنوان اولین نفر از سالن زدم بیرون!
در جنت کلاس هایمان 50-60 نفره بود ، یعنی یک چیزی می گویم ، یک چیزی می شنوید! یادم نیست کدام کلاس بودم که چون نیکمت ها کاملاً پر بود در طول سال میز خانم معلم را شریک بودم! یک سال هم (باز یادم نیست کدام سال بود) معلممان هر هفته یکی از بچه ها را مبصر می کرد که تا آخر سال مبصری به همه برسد ، فقط یادم نیست چرا مبصری بنده چهار هفته طول کشید؟!
سال اول معلممان خانم نریمیسا بود که خوزستانی الاصل بود و پسرش امید دانشور هم در کلاسمان بود . از این سال هیچ عکسی ندارم . اولین نفری که در کلاس با او دوست شدم اسمش آرش روغنیان بود . بعد از چند هفته به یک کلاس دیگر رفت اما باز هم زنگ های تفریح با هم بودیم تا اینکه اوایل سال دوم یا سوم آمد و خداحافظی کرد و رفت آلمان!
سال دوم معلممان خانم توکلی بود . عکس زیر مربوط به آن سال است . وقتی عکاس از طرف مدیر به کلاس می آمد چون همه بچه ها در عکس جا نمی شدند آنها را دو دسته می کرد و عکس می گرفت و بعد هم چون بودجه مدرسه کفاف نمی داد فقط به تعداد بچه های هر عکس از روی آن چاپ می گرفتند و می دادند که یعنی عکس نیمی از همکلاسی هایم را ندارم!
:
:
ردیف بالا نفر سوم از سمت چپ ، فامیلش ترابی بود . یادم هست نسبتی با دکتر ترابی معروف داشت اما یادم نیست پسرش بود یا برادرزاده اش؟!
(دکتر ترابی از چشم پزشکان معروف اصفهان است . از سه سالگی دچار انحراف چشم بودم و همه دکترها می گفتند باید جراحی کنم تا اینکه دکتر ترابی برایم عینک نوشت و خیلی زود خوب شدم!)
ردیف دوم اولین نفر از سمت راست ، فایملش را یادم نیست ، در حد سلام و علیک سر کلاس می شناختمش اما چند تا از بچه ها که خانه شان رفته بودند چیزهایی از امکانات تفریحی و سرگرمی اتاقش می گفتند که تا آن روز به گوشم نخورده بود! اواسط سال بود که خداحافظی کرد و با خانواده اش رفت خارج!
ردیف جلو ، نفر چهارم از سمت راست ، پیراهن بافتنی خاکستری با نقش های سیاه ، خودم هستم!
.
سال سوم ، معلممان خانم ایران زاد بود ، عکس زیر مال آن سال است .
:
:
ردیف دوم از بالا نفر وسط ، فامیلش اعتمادنیا بود . یادم نمی آید چرا با هم خوب نبودیم اما چند بار بدجوری دعوایمان شد!
ردیف سوم از بالا ، سمت چپ خانم ایران زاد امیر محمدی بود ، شاگرد اول کلاس که خیلی تلاش کردند او را به کلاس های جناح رقیب بکشانند اما خودش دوست نداشت . بچه هایی که خانه شان رفته بودند می گفتند در خانه او را میثم صدا می کنند اما چون در کلاس یک میثم محمدی هم داشتیم ، بهتر که اسم شناسنامه ایی اش امیر بود!
سمت راست خانم ایران زاد ، دادخواه است ، همان پسر ناظم مدرسه!
سمت راست دادخواه هم خودم نشسته ام!!! هنوز هم نمی توانم بفهمم بین کلاس های دوم و سوم چه اتفاقی برایم افتاده! سال سوم هم آبله مرغان گرفتم ، هم پایم شکست ، اما هر دو اینها مال بعد از این عکس بودند!
سمت راست خودم هم عبدالخالقی نشسته است . خیلی با هم صمیمی نبودیم اما اهل یک محله هستیم و بین بچه های دبستان جنت تنها کسی که هنوز او را گاهی می بینم و می شناسم و سلام و احوالپرسی می کنیم او است .
ردیف جلو نفر سوم از سمت چپ جلوی خانم ایران زاد ، پسر عینکی موطلایی ، سید بود و طباطبایی و بسیار شیطان! کمی بعد از این عکس آبله گرفتم و چند روزی غایب بودم . وقتی به مدرسه برگشتم بخاطر آتش زدن کلاس اخراج شده بود!
.
از سال های چهارم و پنجم هم عکسی ندارم . سال چهارم در کلاس خانم شیرانی بودم (که هنوز هم با مادرم تماس دارند) و سال پنجم در کلاس خانم کریمی . اگر درست یادم مانده باشد پسر خانم کریمی هم با ما همکلاس بود اما اسم و فامیلش را یادم نیست! از سال پنجم خاطره ایی که یادم مانده ؛ زنگ های ورزش بچه ها چند تیم فوتبال می شدند و چون حیاط بزرگ بود در چند زمین ، دوره ایی با هم بازی می کردند . کاپیتان تیم ما فامیلش جویره بود که دروازه بان خوبی بود (بنده هم که همیشه خدا دفاع بودم!) ، یک تیم دیگر بود که کاپیتانش مشرفی بود . هر چند هفته یک بار که تیم ما و مشرفی به هم می افتادیم بین جویره و مشرفی و بچه های دو تیم دعوا می شد و چون دفتر مدیریت به حیاط خیلی دید نداشت فقط با شکایت معلم ها فردا صبحش سر صف به خدمتمان می رسیدند! البته خدمت که چه عرض کنم! فقط می گفتند بچه های دو تیمی که دیروز دعوا کرده اند بیایند بالا و تا چشمشان به بنده می افتاد همه را می بخشیدند!
یک دوست دیگر هم داشتم سید بود و فامیلش رضوی و همه کاره بود! مسئول صبحگاه و گروه تئاتر و گروه سرود و نماز جماعت . خیلی با هم جور بودیم و در بیشتر کارها کمکش می کردم . چند سال پیش در خیابان مرا دید و معرفت به خرج داد و خودش را شناساند و چند دقیقه ایی با هم حرف زدیم . شاید چهره بنده خیلی تغییر نکرده باشد اما آن بنده خدا را اگر جلو نیامده بود نمی شناختم . انشالله که همیشه موفق باشد .
خلاصه این چکیده ایی بود از خاطرات دوره دبستان! ، و اما ...
ادامه دارد ...
bamn ، همه جا bamn است!