تصویر

سریال
ارباب حلقه ها : حلقه های قدرت
فصل اول

The Lord Of The Rings : The Rings Of Power
(2022)

پخش تقریباً همزمان دو سریال فانتزی " ارباب حلقه ها : حلقه های قدرت " و " خاندان اژدها " ، بالاجبار مقایسه آن دو را به دنبال داشته و در این مقایسه حلقه های قدرت از نگاه بیشتر مخاطبان بازنده شده است . سریال شبکه آمازون پرایم صرف نظر از مشکلاتی که در کارگردانی و بازی ها دارد ، بزرگترین ضربه را از فیلمنامه خورده است . برخلاف سریال شبکه HBO که به آن هم خواهیم پرداخت ، در اینجا منبع مفصل و کاملی از جی آر آر تالکین وجود نداشته و بهترین منبع در اختیار نویسندگان فیلمنامه ، یکی از پیوست های انتهایی کتاب " بازگشت پادشاه " بوده که وقایع مهم دوران دوم و سوم سرزمین میانه را به صورت سالشمار و خلاصه شده درج کرده . در نتیجه تیم نویسنده (جی دی پین و پاتریک مک کی ، در اولین تلاش به سرانجام رسیده شان ، چون بیش از یک دهه فیلمنامه هایشان یا در مرحله تولید تغییر می کرد و دیگر به نام آنها ثبت نمی شد ، یا کلاً فرایند تولید اثر متوقف و کنسل می گردید!) دستشان برای نوشتن یک داستان مفصل و جذاب کاملاً باز بوده است . اما آنها بجای تمرکز روی ایده پردازی ، از همان مصالح موجود در این منبع استفاده کرده و کل مقطع چند ماهه داستانی سریال را با عناصری که در یک بازه زمانی حداقل دو هزار ساله در سالشمار پراکنده بوده اند ، پر نموده اند! ، ضمن اینکه بعضی از ایده ها کاملاً سرقتی از فیلم های مجموعه هستند و بنابراین عملاً جذابیت و تازگی برای مخاطب ندارند . نکته دیگری که باعث نارضایتی مخاطبان شده این است که برخلاف دو سه گانه سینمایی مجموعه که داستان قهرمانان از یک نقطه مشترک آغاز و بعد به چند شاخه موازی تقسیم می شد ، در اینجا از همان ابتدا روایت چند داستان موازی به صورت همزمان آغاز و برخی از آنها در ادامه روی هم منطبق می شوند در نتیجه سر در آوردن از وضعیت و رابطه بین کاراکترهای اصلی سریال برای مخاطب (بویژه مخاطبی که آشنایی چندانی با داستان های تالکین نداشته باشد) دشوار است . همین مسائل یعنی تعدد اتفاقات و کاراکترهایی که با منطق داستان های تالکین بعضی هایشان اصلاً نباید با هم معاصر باشند ، باعث شده تا سناریو نوشته شده توسط دو نویسنده ناکام و ناموفق ، شانس چندانی برای رقابت با خاندان اژدها نداشته باشد . نکته دیگری که باعث شده بیشتر مخاطبان به حلقه های قدرت روی خوش نشان ندهند ، اما نمی توان آن را نقطه ضعفی واقعی برای سریال دانست ، این است که حلقه های قدرت از نظر سبک روایت بصری به آثار تالکین و فیلم های ساخته شده توسط جکسون وفادار است ، یعنی با همه تلخکامی ها و دشواری ها و مصائبی که پیش روی قهرمانان مجموعه قرار دارد ، باز هم با سریالی طرف هستیم که شادابی و تنوع رنگ و امید در آن موج می زند و کاراکترها و قهرمانان در بدترین شرایط هم از فکر کردن به چیزهای خوب دست نمی کشند . و برای مخاطبی که به سریال های خشن و پر خون و خونریزی و پرده در و تلخ و تاریک مثل " بازی تاج و تخت " و حالا " خاندان اژدها " عادت کرده ، دوره چنین سریال های پاستوریزه ایی خیلی وقت است که گذشته!!! اما در مورد دو مبحث کارگردانی و بازی هم درباره این سریال حرف های زیادی می توان زد و ایرادات فراوانی می توان گرفت ، مثلاً روابط بین شخصیت ها بجز یکی-دو مورد ، خیلی خوب برای مخاطب جا نمی افتد و به نظر می رسد سازندگان ، برای کوتاه کردن مدت زمان سریال ، بخشی از روند پرورش این روابط را بدون جایگزینی حذف کرده اند . یا مثلاً بعضی از بازیگران اصلاً مناسب نقششان نیستند و نتوانسته اند آن نقش را از آن خود کنند مثل رابرت آرامیو (در نقش الروند - که در فیلم ها هوگو ویوینگ ، کاملاً برازنده نقش بود) یا بنجامین والکر (در نقش گیل گالاد - آخرین شاه الف های برین - که اصلاً آن ابهت مورد انتظار طرفداران کتاب های تالکین را ندارد) . در نهایت از همه این حرف ها که بگذریم در این سریال هم جای خالی گیردان کشتی ساز احساس می شود! گیردان کشتی ساز هرچند یک شخصیت حاشیه ایی در کتاب های تالکین محسوب می شود که نبودنش ضربه ایی به فیلم ها و سریال نزده ، اما برای خیلی ها از جمله بنده شخصیت محبوبی است! گیردان تنها الف از نسل اول الف هاست که در تمام طول تاریخ سرزمین میانه حضور دارد و یکی از سه حمل کننده حلقه های قدرت الفی است . اما در فیلم ها و سریال نتنها اشاره ایی به این شخصیت نشده بلکه فرد دیگری در انتهای فیلم " بازگشت پادشاه " به عنوان حمل کننده حلقه سوم در کنار الروند و گالادریل قرار گرفته است .


(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

سریال
خاندان اژدها
فصل اول

House Of The Dragon
(2022)

سریال شبکه HBO اما در نقطه مقابل سریال آمازون قرار می گیرد و برای همین هم توانسته گلدن گلاب بهترین سریال درام سال را بدست آورد (افتخاری که برادر بزرگش با وجود 5 بار نامزدی به آن نرسید!) . مهمترین راز این موفقیت هم آن است که خود جورج آر.آر مارتین بالای سر تولید سریال بوده (بابا ☠ برو بشین " بادهای زمستان " رو تمام کن!!!) . منبع اقتباس سریال هم کتاب حجیم " آتش و خون " مارتین می باشد که تقریباً نیمی از آن به جنگ داخلی بزرگ تارگین ها معروف به " رقص اژدهایان " می پردازد . بنابراین در اینجا خیلی نیازی به توسعه دادن داستان اصلی برای فراهم آوردن مصالح کافی نبوده و عملاً بیش از 90% آنچه را شاهدش هستیم در کتاب خوانده ایم . شاید تنها تفاوت مهم سریال با کتاب به کاراکتر پادشاه وسیریس اول (با بازی پدی کانسیدان) بر گردد که در کتاب فردی چاق و پرخور توصیف شده که در نهایت بر اثر عوارض همین چاقی از دنیا می رود اما در سریال پادشاهی لاغر است که بخاطر عفونت زخم های متعددش (ناشی از نشستن بر تخت آهنین پر شمشیر) بتدریج تحلیل می رود و می میرد . آن قضیه پیشگویی " یخ و آتش " را هم مارتین تعمداً به سریال اضافه کرده تا ارتباط کوچکی با " بازی تاج و تخت " داشته باشد وگرنه در کتاب حرفی از این پیشگویی نیست! بنابراین بزرگترین نقطه ضعف سریال قبلی که پایه هایش از فصل چهار به بعد گذاشته شد و در نهایت به آن افتضاح فصل هشتم ختم گردید ، در اینجا از بیخ و بن ریشه کن شده! بازیگران هم همگی عالی هستند و با اینکه تغییر بازیگران نقش های ملکه آلیسنت و بخصوص پرنسس رانیرا در میانه سریال کمی توی ذوق می زند و البته گریم ها هم تا حدودی افتضاح است (موی سفید به دنریس تارگرین بازی تاج و تخت می آمد ، اما در اینجا بدجوری زمخت و اجباری به نظر می رسد) ، مشکل دیگری از این لحاظ وجود ندارد . شاید سبک کارگردانی و تدوین و روایت سریع داستان سریال مورد پسند برخی نباشد ، اما اکثریت قبول دارند که بهتر از آب بستن است و همان بهتر که مقدمه چینی ها خیلی زود به پایان برسد تا در فصل دوم فقط شاهد رویارویی بزرگ دو طرف مدعی باشیم . راستی یک نکته که به نظرم در مورد سریال جالب و سنجیده آمد حذف کاراکتر سماروغ دلقک بود . او در بخش رقص اژدهایان کتاب آتش و خون در نقش یک راوی و شاهد مهم اما نچندان قابل اطمینان حضوری فعال اما غیر فاعل دارد! بعلاوه کاراکترش بسیار شبیه به کاراکتر تیریون لنیستر " ترانه یخ و آتش " است (کوتوله ، باهوش و نکته سنج ، شوخ و مبتذل!) ، پس اصولاً تکرار آن در سریال " خاندان اژدها " کاملاً غیر ضروری و اتلاف وقت می شد و تازه چه کسی غیر از پیتر دنکلیج می توانست از پس این نقش بر بیاید؟! و در آخر ، اگر جزو طرفداران این سریال هستید ، توصیه می کنم به هیچکدام از شخصیت های معرفی شده در فصل اول دل نبندید! " رقص اژدهایان آخر و عاقبت خوبی برای هیچ یک از طرفین درگیری نخواهد داشت!


(تماشای این سریال به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

تک تیراندازها

Snipers
(2022)

یکی از اصول و قواعد پذیرفته شده فیلم های جنگی این است که حداقل پرده نخست فیلم را به معرفی کاراکترهایتان بپردازید تا زمانی که درگیر نبرد می شوند ، شجاعت و رشادتشان برای مخاطب ارزشمند ، و فداکاری و مرگشان سوزناک باشد . اما ژنگ ییمو کارگردان نامدار و کهنه کار چینی (که می خواسته از همکارش چن کایگه - که سال قبل " نبرد دریاچه چانگجین " را ساخته بود - عقب نیافتد) خیلی به این نکته توجه نکرده و به فاصله حدود 10 دقیقه بعد از شروع فیلم ، نبرد اصلی را آغاز کرده است . بنابراین با وجود اینکه درگیری حساب شده و تقریباً واقع گرایانه فیلم خیلی خوب و تماشایی کارگردانی و به تصویر در آمده ، تماشاگر (بخصوص تماشاگر غیر چینی) عملاً تا اواسط فیلم خیلی از اوضاع سر در نیاورده و بجای توجه به جزئیات نبرد ، سرگرم ترسیم خطوط ارتباط بین کاراکترهاست! فیلم " تک تیراندازها " همانطور که از نامش مشخص است درباره یک گروه نخبه از تک تیراندازهای چینی در ماه های پایانی جنگ کره می باشد که بخاطر فعالیت هایشان به عنوان سربازانی نخبه و قهرمان معروف شده اند . یک گروه تک تیرانداز آمریکایی هم کینه آنها را به دل گرفته و قصد شکارشان را دارند پس سربازی را که تصور می کنند دوست فرمانده تک تیراندازهاست اسیر و زخمی و نیمه جان در یک میدان جنگ متروکه رها می کنند . چینی ها با اینکه احتمال می دهند این یک تله باشد مستقیماً واردش می شوند تا فرد مجروح را نجات دهند اما به دلیلی کاملاً متفاوت که تازه در اواسط فیلم آشکار می شود ... یک نکته نظامی-تاریخی هم که کارگردان توضیحی درباره اش نداده این است که عملاً تا اواخر فیلم تک تیراندازهای دو طرف در میدان نبرد تنها هستند و جنگ شخصی خودشان را بدون مداخله دیگران پیش می برند ، در حالی که طبق واقعیات تاریخی منابع موثق ، جنگ کره بعد از حدوداً یک سال اول آن ، به یک جنگ فرسایشی سنگر با سنگر تبدیل شده و میادین آن تفاوت چندانی با میادین جنگ جهانی اول نداشته ، پس چطور چنین فضای باز ، وسیع و بدون مزاحمی برای تحرک این تک تیراندازها در میانه منطقه هیچکس (منطقه حد فاصل دو خط مقدم طرف های درگیر جنگ را " منطقه هیچکس " می گویند که بعضی به اشتباه " منطقه بیطرف " ترجمه می کنند!) فراهم آمده است؟!


(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های خشن متعدد ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

پینوکیو گیلرمو دل تورو

Guillermo Del Toro's Pinocchio
(2022)

مخالفت گیلرمو دل تورو با جنگ و فاشیسم قبلاً در مهمترین آثارش (ستون فقرات شیطان ، هزار توی پن و شکل آب) به چشم آمده است . پس اینکه داستان کلاسیک پینوکیو را به شکلی گل درشت به ایتالیای زمان حکومت موسولینی ربط بدهد ، هرچند ایده از خودش نیست (چون کاریکاتورهایی با موضوع پینوکیوی دوره فاشسیم قبلاً در نشریات مختلف غربی چاپ شده) ، فقط از ایشان بر می آید! طنز تلخ ماجرا اینجاست که داستان پینوکیو نوشته کارلو لورنزینی (با نام مستعار کارلو کلودی) اولین بار در سال 1883 به چاپ رسید ، یعنی همان سالی که بنیتو موسولینی به دنیا آمد! در انیمیشن دل تورو (که با شیوه استاپ-موشن یا همان ایست-حرکتی) تولید شده ، پدر ژپتو در ابتدا پسری داشته به نام کارلو که در جریان یک بمباران در جنگ جهانی اول او را از دست می دهد . پدر ژپتو بعد از مدتها غصه و عزاداری یک شب درختی را که بالای قبر پسرش قرار دارد (و یک جیرجیرک سخنگو و نویسنده در آن لانه کرده) می برد و از آن عروسکی چوپی می سازد . وقتی ژپتوی پیر به خواب می رود ، فرشته ایی سراغ پینوکیو می آید و او را زنده می کند و از او قول می گیرد که پسر خوبی برای پیرمرد باشد . اما همه می دانیم که پینوکیو پسری بازیگوش و سر به هوا است . ژپتو در حالی که نمی داند با این عروسک زنده شده پر دردسر چکار کند تازه سر و کارش با مقامات فاشیست روستا می افتد که اصرار دارند طبق قانون پینوکیو باید به مدرسه برود و ... فیلم دل تورو از نظر بصری و کارگردانی خلاقانه و هنرمندانه است هرچند حتی بدون در نظر گرفتن سکانس های خشن و ترسناکش هم چندان مناسب تماشا برای کودکان کم سن و سال نیست! اصرار کارگردان به نکوهش و حتی تحقیر فاشیسم (که برای جلب توجه مردم مجبور به استفاده از نمایش یک عروسک چوبی سخنگو می شوند - نقطه مقابل اینکه خود آمریکایی ها برای تشویق جوانان به اعزام در زمان جنگ جهانی دوم کامیک ها و نمایش های کاپیتان آمریکا را درست کردند!) باعث شده تا این فیلم کلاً از حال و هوای فانتزی و کودکانه منبع اصلی فاصله گرفته و به اثری کاملاً سیاسی و بزرگسالانه تبدیل شود . بیش از نیمی از زمان فیلم به ترانه های موزیکال کاراکتر پینوکیو اختصاص دارد که به خوبی اجرا شده اند (و یکی از آنها هم جزو نامزدهای گلدن گلاب بهترین ترانه اورژینال بود) ، با این وجود این ترانه ها چون عمدتاً در قالب نمایش های عروسکی روی صحنه هستند ، عملاً تاثیر چندانی در پیشبرد خط داستانی اصلی ندارند و برای بیننده ایی که پای کامپیوتر نشسته و فقط می خواهد خط داستان اصلی را دنبال نماید ، یک نعمت بزرگ برای صرفه جویی در وقت است ، اما برای یک فیلم موزیکال امتیازی منفی به حساب می آید! امسال اقتباس دیگری هم از داستان پینوکیو به کارگردانی رابرت زمه کیس و بازی تام هنکس به صورت لایو-اکشن پخش گردیده که در واقع بازسازی انیمیشن کلاسیک دیزنی است اما با واکنش منفی منتقدان و تماشاگران مواجه گردید . پس بنده هم خیال ندارم برای تماشای آن فیلم که فقط به اندازه یک پنجم بودجه تولیدش فروش داشته ، وقت بگذارم!


(تماشای این انیمیشن به دلیل وجود برخی سکانس های خشن و ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

سرزمین رویاها

Slumberland
(2022)

می گفتند جیسون موموآ بخاطر طلاق از همسرش و از دست دادن بیشتر اموالش افسردگی گرفته و چاق شده ، اما بعداً معلوم شد بخاطر بازی در این فیلم بود! فیلم ساخته فرانسیس لاورنس یک فانتزی روانشناسانه ساده و کم تکلف است و می توان تماشای آن را به کسانی توصیه نمود که در خانواده با مشکل روحی کنار آمدن با فقدان یکی از اعضا مواجه هستند . نیمو دختر بچه ایی است که همراه پدرش در یک فانوس دریایی زندگی می کند و بودن در اجتماع را تجربه نکرده تا اینکه پدرش در دریا غرق می شود و سرپرستی اش به عموی بشدت کسل کننده و معمولی اش فیلیپ می رسد . نیمو در خواب با موجود عجیبی به نام فیل آشنا می شود که ادعا می کند شریک ماجراجویی های پدر نیمو در سرزمین رویاها بوده . فیل و نیمو به راه می افتند تا با کمک یک نقشه مروارید آرزو را پیدا کنند اما از یک طرف مامور گرین (عضو سازمان فعالیت های ناخودآگاه) در رویاها به دنبال دستگیری آنهاست و از طرف دیگر عمو فیلیپ نگران است که چرا نیمو بجای معاشرت با دیگران بیشتر وقتش را می خوابد ... " سرزمین رویاها " از نظر جلوه های ویژه چیزی کم و کسر ندارد و تا حدود زیادی توانسته حال و هوای خواب و رویاهای افراد مختلف را به تصویر بکشد (حالا بگذریم از اینکه صاحبان خواب ها هر شب فقط یک خواب تکراری می بینند!) از نظر بازیگری هم جیسون موموآ تمام تلاشش را کرده تا کاراکتری بامزه و فراموش نشدنی را خلق کند ، اما مارلو بارکلی نوجوان نقش اول ، بازیی بشدت مصنوعی و خشک دارد و بقیه کاراکترهای فیلم هم تیپ هایی کلیشه ایی و تک بعدی هستند . بنابراین فیلم بزرگترین ضربه را از سمت بازیگری خورده . اما از نظر داستان و کارگردانی قابل دفاع است و نویسندگان و کارگردان آن تمام تلاششان را کرده اند تا فیلم اقتباس شده از کامیک های قدیمی " نیمو کوچولو " نوشته وینسور مک کی با بیش از یک قرن سابقه ، بتوانند پیام های اخلاقی و روانشناسانه خود را به ساده فهم ترین شکل ممکن به مخاطب انتقال دهند .


(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی سکانس های ترسناک ، به افراد کمتر از 13 سال توصیه نمی شود)


***

تصویر

رها سازی

Emancipation
(2022)


خشونت به هر شکلی نکوهیده است ، اما هجمه ایی که بعد از اتفاق سال قبل علیه ویل اسمیت شکل گرفت واقعاً غیر ضروری بود و نشان داد شعارهای حمایت از زن و احترام به زن در هالیوود قطعاً تو خالی هستند! شاید اگر آن موج علیه اسمیت شکل نمی گرفت ، بازی او در " رهاسازی " به چشم می آمد و برای دومین سال پیاپی نامزد اسکار می شد ، اما همه از پیش از نمایش ، شمشیر را از رو بسته بودند و آماده برای کوبیدن اولین فیلم با بازی ویل اسمیت! البته از حق هم نباید گذشت که فیلم رها سازی ساخته آنتوان فوکوآ اصلاً فیلم خوبی نیست و تنها نکات مثبت و واقعاً تماشایی آن بازی نفسگیر ویل اسمیت و فیلمبرداری درجه یک آن با لنزهای کم رنگ مخصوص ، می باشد! این فیلم ظاهراً داستان مردی است که عکس کمر تکه تکه اش بر اثر ضربات متعدد و طولانی مدت شلاق ، جهان را تکان داد! روزهای اوج جنگ داخلی آماریکا است و یک برده ماهر و خانواده دار به نام پیتر (ویل اسمیت) را در اختیار ارتش جنوب قرار می دهند تا در ساخت راه آهن نظامی به خط مقدم مشارکت کند . اما رفتار وحشیانه با برده ها و خواسته پیتر برای بازگشت نزد همسر و فرزندانش باعث می شود تا همراه گروه دیگری از برده ها فرار کنند ، یک شکارچی برده (بن فاستر) و گروهش هم به دنبال گرفتار کردن و بازگرداندن آنها هستند و این تعقیب و گریز مرگبار تبدیل به رقابتی می شود برای زودتر رسیدن به جبهه شمال ... بزرگترین مشکل فیلم فوکوآ نگاه بشدت سیاه و سفید آن به داستان است . مثلاً فیلم " دوازده سال بردگی " را در نظر بگیرید ؛ در آن فیلم همه جور طرز و فکر و رفتاری در بین سفیدپوستان برده دار جنوبی وجود داشت از دلسوز تا بی رحم و از بی تفاوت تا منزجر . اما سفیدپوستان جنوبی فیلم " رها سازی " همگی بلا استثناء بی رحم هستند و فقط به آزار و اذیت سیاهپوستان فکر می کنند چون آن را حق الهی خود می دانند حتی بچه هایشان! و عجیب تر اینکه ادعا می شود این رفتار سفیدپوستان جنوبی بیشتر از آنکه ناشی از ناآگاهی و نادانی آنها باشد نشات گرفته از ترسشان درباره آینده آزادی و برابری سیاهپوستان است! و از طرف دیگر سفیدپوستان شمالی اواخر فیلم را داریم که بدون استثناء همگی خوب و روشنفکر هستند و رفتار خوبی با همقطاران سیاهپوستشان دارند (فقط در صورتی که برده های فراری به ارتش محلق شوند با آنها به احترام برخورد می شود!) حتی اگر با چرب زبانی و غیر مستقیم آنها را تشویق کنند که به عنوان نیروی خط شکن جلودار حمله باشند و بیشترین تلفات را بدهند! فیلم کوچکترین اشاره ایی به سرنوشت هزاران برده سیاهپوست آزاد شده بعد از جنگ داخلی آمریکا نمی کند . عده کمی از آنها توانستند با مهاجرت به سایر نواحی کشور زندگی نسبتاً خوبی داشته اند ، اما بیشترشان یا مجبور شدند در مزارع پنبه همان برده داران بی رحم سابقشان اینبار با حداقل دستمزد کار کنند یا به شهرها مهاجرت کرده و زاغه نشین شوند . تازه همان تعداد کمی هم که توانستند زندگی مناسبی داشته باشند خیلی زود به دردسر افتادند چون از یک سو هدف حملات نژادپرستان افراطی (بخصوص کوکلاس کلان ها) قرار گرفتند و از سوی دیگر به صورت سیستماتیک بسیاری از حقوق شهروندیشان را از دست دادند و عملاً یک قرن طول کشید تا سیاهپوستان بتوانند به عنوان شهروند عادی در جامعه آمریکا پذیرفته شوند .


(تماشای این فیلم بدلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)