نقد کوتاه (35) - d
![]()

سریال
فضانوردان
فصل اول
The Astronauts
(2020) :
دهه های هشتاد و نود میلادی قرن گذشته سینما و تلوزیون آمریکا پر بود از کاراکترهای کودک و نوجوان باهوش و همه فن حریف که به قول معروف بزرگترها را درس می دادند و هیچکس حریفشان نبود . اما بتدریج با شروع هزاره جدید از تعداد این کاراکترهای ابرقهرمان کم سن و سال کاسته شده و کاراکترهای کودک و نوجوان بیشتر به سمت عادی بودن و آسیب پذیر بودن متمایل شدند . از دلایل جامعه شناسی و روانشناسی و هنری این تغییر و تحول که بگذریم می رسیم به سریال فضانوردان ، سریالی که انگار از دل همان دهه های هشتاد و نود به زمان ما پرتاب شده است! داستان این سریال 9 قسمتی (فصل اول) محصول شبکه نیکلودئون آمریکا که توسط دانیل نوآف (از سازندگان سریال لیست سیاه) نوشته ، تهیه و کارگردانی شده در آینده ایی نچندان دور می گذرد ؛ یک شرکت خصوصی فضایی قصد دارد با کمک هوش مصنوعی یک سفیه سرنشین دار را برای سفری چند ماهه به فضا بفرستد تا یک سیارک در حال نزدیک شدن به خورشید را بررسی کند (حالا بگذریم از اینکه الان هم این کار را سفینه های بی سرنشین به خوبی انجام می دهند!) . ساعات پایانی نزدیک به پرتاب سفیه است و افراد بسیاری در مجموعه شرکت جمع شده اند تا در این عملیات نقش داشته باشند و برخی از آنها خانواده و بچه هایشان را هم آورده اند! طبیعتاً کنجکاوی پنج نفر از بچه ها گل می کند و سراغ سفینه می روند و سفینه هم خیلی ناگهانی مراحل پرتاب را پشت سر گذاشته و به فضا می رود . در مرکز همه فکر می کنند سیستم پرتاب هک شده اما خیلی زود معلوم می شود این کار هوش مصنوعی سفینه بوده چون بر اساس ارزیابی هایش به این نتیجه رسیده که شانس موفقیت این ماموریت چند ماهه با این پنج بچه خیلی بیشتر از بزرگسالان آموزش دیده است! ... سریال در طرح مسائل علمی فضانوردی خیلی لنگ می زند و سازندگان نگاهی بسیار ساده و قدیمی به این جنبه از اثرشان داشته اند ، انگار نه انگار که در سال های اخیر فیلم های خیلی خوبی مثل " جاذبه " و " مریخی " ، یا حتی نمونه های کمتر خوبی مثل " مسافران " و " بسوی ستارگان " ساخته شده اند که می توانستند الهام بخش آنها در دقت بیشتر به مسائل علمی باشند . همه توجه آنها روی پرداخت هر چه بهتر و احساسی تر پنج کاراکتر نوجوان و روابط بین آنها و هوش مصنوعی حاکم بر سفیه که در واقع آنها را دزدیده است ، متمرکز شده . این پنج نوجوان هر کدام اخلاق و خصوصیات خاص خودشان را دارند که تا حدود زیادی در طرح و اجرا موفق از کار در آمده و همین مسئله است که تماشاگر را برای ادامه تماشای سریال و همراه شدن با آنها کمی مجاب می نماید ، اما امان از وقتی که سفیه دچار چالشی جدی و خطرناک شود (که در هر قسمت هم حداقل یکی از آنها گنجانده شده) ، آنوقت است که این پنج نوجوان تبدیل به همان ابرقهرمانان باهوش و شکست ناپذیر قدیمی می شوند که از پس هر چالشی (البته با کمک و همکاری هم) بر می آیند آن هم در شرایطی که بزرگترهایشان بر روی زمین معمولاً راه حل هایی پیدا می کنند که به خوبی راه حل های ابتکاری بچه ها نیست! خلاصه اگر از آن دست افرادی هستید که یک زمانی از تماشای " تنها در خانه " ها و " سه پسر نینجا " ها لذت می بردید و خیلی تحت تاثیر سینمای کودک و نوجوان مدرن واقع گرایانه تر قرار نگرفته اید ، شاید با چشم پوشی از نقاط ضعف متعددش ، از تماشای این سریال لذت ببرید! سریالی که اگر فصل دومش با این حجم از ساده انگاری و عدم توجه به مسائل علمی ساخته شود ، احتمالاً کاریکاتور ضعیفی از رمان خارق العاده " ملاقات با راما " آرتور سی کلارک خواهد شد!
***

سریال
سایه و استخوان
فصل اول
Shadow and Bone
(2021) :
صدها سال قبل بر اثر یک جادوی سیاه قدرتمند سرزمین پادشاهی راوکا به دو قسمت تقسیم شد . مانعی که بین این دو قسمت به وجود آمده دیواری از تاریکی و ظلمت به عرض چند کیلومتر است که موجودات بالدار شیطانی در آن پرسه می زنند و هرکس را که سعی در عبور داشته باشد شکار می کنند . طبق پیشگویی ها فقط یک گریشا (جادوگر) احضار کننده خورشید می تواند این دیوار را نابود کند اما مشکل این است که این نوع از گریشاها بسیار نادر هستند و هر چند صد سال یکبار زاده می شوند . دختر جوانی به نام الینا استارکوف (جسی میل لی) که در یتیمخانه بزرگ شده و از نژادی دون پایه است به عنوان نقشه کش به ارتش وارد شده و دل در گرو سربازی به نام ملین اورتسف (آرچی رنوکس) دارد ، اما طی یک حادثه معلوم می شود او یک احضار کننده خورشید است پس تحت حمایت و حفاظت ژنرال کیریگان (بن بارنز) قرار می گیرد . در سوی دیگر دیوار شایعه دیده شدن احضار کننده خورشید به سرعت می پیچد و گروهی از مجرمان حرفه ایی مامور به دزدیدن او می شوند اما ... سریال سایه و استخوان محصول نتفلیکس که بر اساس کتاب اول مجموعه رمانی به همین نام نوشته لی باردوگو در سال 2012 ساخته شده ، داستان ظاهراً جذاب و پیچیده ایی دارد ، اما در اجرا ضعف ها و نقایص فراوانی پیدا کرده است! دو بازیگر اصلی (می لی و رنوکس) با همه تلاشی که کرده اند اما به هم نمی آیند و عشقشان زیادی مصنوعی و کلیشه ایی است . هویت واقعی ژنرال کیریگان و رابطه پیچیده ایی که با مادرش دارد هم در قسمت آخر زیادی شتاب زده و ناقص بر ملا و توضیح داده می شود هرچند در کل بن بارنز بازی نسبتاً خوبی دارد و توانسته ابهت و تشخص لازم را به نقشش بدهد . اما بهترین مجموعه بازی های سریال را گروه خلافکار به خود اختصاص داده اند ؛ فردی کارتر در نقش کز رئیس باند ، یک آدم لنگ بشدت مرموز و خونسرد که حتی در بدترین شرایط هم حاضر نیست اعتراف کند اینیج را دوست دارد . نقش اینیج را هم آمیتا سومان بازی کرده ، دختر جوان تر و فرزی که خیلی خوب بلد است از چاقو استفاده کند اما آدم کشتن برایش راحت نیست و از اینکه کز همیشه عشقش را پس می زند دلگیر است . نفر سوم باند را هم کیت یانگ بازی کرده ، مرد خوش پوش و باهوش و بامزه ایی که البته اگر از او غافل شوند علاقه اش به قمار و جنس موافق! او را از وظایفش غافل می کند! یکی دیگر از مشکلات سریال عدم برقراری توازن مناسب بین داستان های فرعی است! خیلی از داستان ها و شخصیت های فرعی شروع نکرده تمام می شوند و محو می گردند در حالی که برخی از آنها در پیشبرد داستان اصلی نقشی موثر دارند ، اما مثلاً به داستان گریشا دزدیده شده و علاقه ایی که به زندانبانش پیدا می کند با اینکه اساساً در دوردست ها و سرزمین دیگری پیش می رود خیلی میدان داده شده (هرچند احتمالاً در فصل دوم خط این داستان با داستان اصلی تلاقی پیدا خواهد کرد) . بعلاوه سریال ظرفیت زیادی در اختیار داشته برای پرداختن به مسائل سیاسی و بازی قدرتی که بین رهبران دو بخش قلمرو جریان دارد ، اما ترجیح داده این ظرفیت را به حاشیه براند و همانقدری به آن بپردازد که دختر ساده ایی مثل الینا از آن سر در می آورد! در مجموع سریال سایه و استخوان از آن دست سریال هایی است که جای پیشرفت و بهتر شدن دارد و در صورت تحقق این امر در فصل دوم ، بیشتر دیده خواهد شد ، اما اگر سطح کیفی اش در همین حد بماند و نقاط ضعفش بر طرف نشود ، شانس ساخت فصل سومش بسیار کم خواهد بود!
(تماشای این سریال به دلیل وجود برخی صحنه های خشن ، ترسناک و غیر اخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 15 سال توصیه نمی شود)
***

ماکیا : زمانی که گل موعود شکوفا شود
Maquia : When the Promised Flower Blooms
(2018) :
خانم ماری اوکادا بیش از دو دهه سابقه فیلمنامه نویسی و همکاری برای تولید تعداد زیادی انیمه های عمدتاً سریالی را در کارنامه دارد اما ماکیا : زمانی که گل موعود شکوفا شود (براساس فیلمنامه اورژینال نوشته خودش) اولین تجربه رسمی کارگردانی اش محسوب می گردد . او این انیمه را برای استودیو پی.ای.ورکز ساخته که هرچند سابقه نسبتاً طولانی دارد اما در خارج از ژاپن چندان شناخته شده نیست . ماکیا دختر جوانی است از تبار جاودانان که دور از انسان ها زندگی آرامی دارند اما یک شب مورد حمله انسان ها و اژدهایانشان قرار می گیرند و بسیاری کشته یا اسیر می شوند . ماکیا می گریزد و کمی بعد در جنگل نوزادی را پیدا می کند که مادرش توسط راهزنان کشته شده . ماکیا سعی می کند با کمک یک زن روستایی نوزاد را که آریل نامیده بزرگ کند اما آریل هرچقدر بزرگتر می شود بیشتر می فهمد که ماکیا مادرش نیست و همیشه جوان خواهد ماند . آنها برای در امان ماندن از ماموران پادشاه و کنجکاوی مردم ، از این شهر به آن شهر سفر می کنند اما بالاخره آریل از این وضع خسته شده و ماکیا را ترک می کند تا به ارتش بپیوندد در حالی که اوضاع کشور اصلاً خوب نیست و با مرگ تدریجی اژدهایان ، دشمنان با هم متحد شده اند تا به حکومت مستبد و سرکوبگر حاکم خاتمه دهند ... بزرگترین مشکل ماکیا این است که داستانش زیادی گسترده است و بازه زمانی طولانی را شامل می شود در نتیجه فرصت کافی برای پرداختن به برخی شخصیت ها و داستان های فرعی وجود ندارد . انیمه های سینمایی موفق آنهایی هستند که یک موضوع و یک محدوده زمانی خاص و نسبتاً کوتاه را در بر می گیرند و در عوض سازندگانشان به بهترین و کامل ترین وجه ممکن داستانشان را پرداخت می کنند . اما خانم اوکادا چون داستان مال خودش بوده دلش نمی آمده که شخصیت ها را به حال خود رها کند و مثلاً بگوید آنها به خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردند! اگر بتوانید با این مسئله کنار بیایید و دل به شخصیت های انیمه بدهید آنوقت ارزش وقت گذاشتن و تماشا را دارد و بخصوص در نهایت شاید حتی بتواند اشکتان را هم در بیاورد!
(تماشای این انیمه به دلیل وجود برخی صحنه های خشن و ناراحت کننده ، به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)
***

بچه رئیس : کسب و کار خانوادگی
The Boss Baby : Family Business
(2020) :
قسمت اول انیمیشن بچه رئیس پیام های اخلاقی خوب و خانواده محوری برای بچه ها داشت ، اما کسب و کار خانوادگی بیشتر بزرگترها را برای پند دادن نشانه رفته و بچه ها خیلی کمتر از قسمت اول می توانند با این یکی ارتباط برقرار کنند (این که می گویم را با چشم خودم دیده ام!) و مشکل همین است که این انیمیشن زیادی کودکانه و ساده انگارانه ساخته شده و بزرگترها اصلاً دلیلی نمی بینند که بخواهند آن را تماشا کنند! تام مک گرت انیمیشن ساز کم تجربه ایی نیست و بویژه با ساخت انیمیشن " مگامین " نشان داده که بلد است چطور انیمیشنی بسازد که همه گروه های سنی تماشایش کنند! اما به نظر می رسد روند تولید این فیلم شدیداً تحت تاثیر سریال بچه رئیس قرار داشته و با اینکه آن سریال توسط تیمی جداگانه تولید شده ، تیم سازنده فیلم سینمایی دوم اجازه نداشته اند از چارچوب های تعریف شده برای آن سریال خارج شده و ابتکار عملی داشته باشند . فقط در همین حد که تیموتی و تد بزرگسال کوچک شوند تا بتوانند یک بار دیگر دنیا را نجات دهند نهایت خلاقیتشان بوده است! با همه این حرف ها اگر به عنوان یک بزرگسال حاضر باشید این انیمیشن را تماشا کنید آنوقت پیام های اخلاقی مفیدش را دریافت خواهید کرد!
***

بی نهایت
Infinite
(2021) :
طرح اولیه فیلم بی نهایت ساخته آنتوان فوکوآ (" روز آزمایشی " ، " آرتور شاه " ، " اکولایزر " 1 و 2) که اقتباس نچندان وفادارانه ایی از کتاب " مقالات تناسخ " نوشته اریک مایکرنز است ، شباهت نسبی به فیلم موفق " نگهبان کهن " دارد که سال قبل عرضه شد ، اما برخلاف آن فیلم که شخصیت های اصلی اش نامیرا بودند ، در این یکی شخصیت ها می میرند اما به شکلی تناسخ یافته دوباره متولد می شوند . در این فیلم مارک والبرگ نقش مردی را بازی می کند که ظاهراً دچار اختلالات روانی است و دائماً خاطراتی را در خواب و بیداری به یاد می آورد که متعلق به او نیستند . در جریان یک درگیری او دستگیر می شود و بعد سر کله مردی (با بازی چیوتل اجیفور) پیدا می شود که ادعا می کند دوست قدیمی اوست و سعی می کند خاطراتش را زنده کند ، اما ... پایه و اساس این فیلم بر فرضیه تناسخ بنا شده که برخی ادیان و مذاهب شرقی بویژه بودیسم و هندویسم آن را قبول دارند . تفکر تناسخ حتی به برخی مذاهب اسلامی (از جمله شاخه هایی از تصوف) راه یافته اما در مجموع مورد تایید اسلام و علما مذاهب اصلی شیعه و سنی ، و همچنین بیشتر شاخه های مسیحیت و یهودیت نیست . سازندگان فیلم هم همین عدم تایید را مورد توجه قرار داده و اینطور داستان را طرح ریخته اند که فقط عده کمی (در حد چند صد نفر) قادر به تناسخ یا دست کم به یاد آوردن زندگی های گذشته خود هستند . اما در پیاده سازی این ایده در داستان چندان موفق نبوده اند و اشکالات و سئوالات زیادی بر طرح و فیلمنامه شان وارد می باشد ، مثلاً هیچ توضیحی داده نمی شود که چرا بترست و پیروانش از این زندگی خسته شده و به دنبال شکستن حلقه هستند حتی اگر به قیمت نابودی همه موجودات تمام شود ، اما دیگران هیچ مشکلی با این قضیه ندارند؟ تنها بازی قابل قبول فیلم را چیوتل اجیفور ارائه کرده که بخوبی توانسته مردی عصیان زده ، یاغی و با اراده را پیاده سازی نماید ، اما در نقطه مقابل مارک والبرگ همان اکشن-من باهوش و مبتکر همیشگی است و خارج از این کلیشه اش چیزی به نقش اضافه نکرده . نبرد نهایی فیلم هم اصلاً توجیه منطقی ندارد! بترست که می خواهد کل دنیا را نابود کند چه فرقی می کند دستگاهش را در مرکز شهر نیویورک روشن کند یا در کاخش در اسکاتلند؟! بعد هم آن پریدن با موتور روی هواپیما را داریم که فقط برای رو کم کنی از سازندگان مجموعه های " سریع و آتشین " و " ماموریت غیر ممکن " طراحی شده! آخر فیلم هم که کاملاً مطابق با سیاست های دستوری اخیر هالیوود به پایان می رسد! سه تا از شخصیت های مثبت که در طول فیلم نژاد سفید غربی بودند ، این بار در آسیای جنوب شرقی ظاهر می شوند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود برخی صحنه های خشن به افراد کمتر از 11 سال توصیه نمی شود)
![]()
bamn ، همه جا bamn است!